X
تبلیغات
باريشماز
فرهنگي ـ ادبي ـ ديني ـ سياسي
علیرضا قزوه غزلی را با نام «خون خدا» در رثای سومین امام شیعیان جهان سروده است.

نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله‌های بی‌صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه‌ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می‌چرخید گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم

دمی که اسب‌ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را‌ ای بی‌کفن، در کسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محکمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت
تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم             یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:14  توسط سيد محمد | 
حکایت‌ عرفانی‌ عمان‌ سامانی‌ شاعر ارجمند قرن‌ سیزدهم‌ هجری‌، به‌ گونه‌ای‌دیگر است‌. عمان‌ حکایت‌ عشق‌ را به‌ آغاز آفرینش‌ می‌برد و با مشربی‌ که‌ اندکی‌ به‌ دیدگاه‌وحدت‌ وجودی‌ نزدیک‌ است‌، به‌ علت‌ پیدایی‌ موجودات‌ می‌پردازد و راز آن‌ را به‌ حکم‌حدیث‌ مشهور «کنت‌ کنزا مخفیا و احببت‌ ان‌ اعرف‌...» چنین‌ تصویر می‌کند:

 

  • لاجرم‌ آن‌ شاهد بالا و پست
  • ‌با کمال‌ دلربایی‌ در الست‌
  • جلوه‌اش‌ گرمی‌ و بازاری‌ نداشت
  • ‌یوسف‌ حسنش‌ خریداری‌ نداشت‌
  • ماسوی‌ آیینه‌ آن‌ رو شدند
  • مظهر آن‌ طلعت‌ دلجو شدند
  • پس‌ جمال‌ خویش‌ در آیینه‌ دید
  • روی‌ زیبا دید و عشق‌ آمد پدید

در تجلی‌ اول‌، بر خویش‌ اعیان‌ ثابته‌ پدیدار شدند و در تجلی‌ دوم‌، ممکنات‌ پدیدارگشتند و این‌ همه‌ به‌ واسطة‌ حب‌ّ و عشق‌ بود. عشق‌ چون‌ امانتی‌ به‌ کوه‌ و آسمان‌ و زمین‌عرضه‌ شد، اما هیچ‌ یک‌ را تاب‌ تحمل‌ آن‌ نبود، تا این‌ که‌ انسان‌ آن‌ را پذیرفت‌. و به‌ میثاق‌(الست‌ بربکم‌، قالوا بلی‌) گفت‌. هر یک‌ از موجودات‌ به‌ حکم‌ عین‌ ثابت‌ خویش‌ بهره‌خویش‌ گرفتند و طریق‌ سعادت‌ یا شقاوت‌ بگزیدند.

ابلیس‌ شراب‌ تلبیس‌ سر کشید و پس‌ از او قابیل‌ و نمرود و جالوت‌ و فرعون‌...سرانجام‌ شمر:

  • چون‌ که‌ استهزای‌ ساقی‌ شد تمام
  • ‌مظهری‌ برخاست‌ از جا شمر نام‌
  • گفت‌ هان‌ در احتیاط‌ باده‌ باش‌
  • جام‌ را آمد حریف‌ آماده‌ باش‌
  • این‌ شقاوت‌ را ز سرداران‌ منم
  • ‌دوزخت‌ را از خریداران‌ منم‌

اولیاء الله نیز جام‌ سعادت‌ سر کشیدند. آدم‌ در آغاز، ساز مستی‌ سر داد و سپس‌ نوح‌ وایوب‌ و خلیل‌ و یونس‌ و یعقوب‌ و کلیم‌ و احمد و مرتضی‌ و سرانجام‌ حسین‌(ع) که‌ شاعر رااز شدت‌ اشتیاق‌ یارای‌ آوردن‌ نامش‌ نیست‌:

  • کیست‌ این‌ مطلوب‌ کش‌ دل‌ در طلب
  • ‌نامش‌ از غیرت‌ نمی‌آرد به‌ لب‌

حسین‌، ساقی‌ سرمستان‌ است‌ که‌ عشق‌ را از ملکوت‌ به‌ ملک‌ آورده‌ است‌، تا درکربلا با لشگر نفس‌ و شهوت‌ برزمد:

  • لاجرم‌ زد خیمه‌ عشق‌ بی‌ قرین
  • ‌در فضای‌ ملک‌ آن‌ عشق‌ آفرین‌
  • بی‌ قرینی‌ با قرین‌ شد هم‌ قران
  • ‌لا مکانی‌ را مکان‌ شد لامکان‌
  • کرد بر وی‌ باز درهای‌ بلا
  • تا کشانیدش‌ به‌ دشت‌ کربلا

حسین‌(ع) رو به‌ یاران‌ خویش‌ می‌کند و سختی‌های‌ راه‌ پر خون‌ عشق‌ را تصویرمی‌کند و آنان‌ که‌ «الذین‌ بذلوا مهجهم‌ دون‌ الحسین‌(ع)» هستند، از دست‌ او باده‌ مستی‌می‌نوشند:

  • محرمان‌ را خود را خواند پیش‌
    امام حسین
  • جمله‌ را بنشاند پیرامون‌ خویش‌
  • با لب‌ خود گوششان‌ انباز کرد
  • در ز صندوق‌ حقیقت‌ باز کرد
  • جلمه‌ را کرد از شراب‌ عشق‌ مست
  • ‌یادشان‌ آورد آن‌ عهد الست‌
  • گفت‌ شادباش‌ این‌ دل‌ آزادتان‌
  • باده‌ خوردستید بادا یادتان‌
  • یادتان‌ باد ای‌ فرامش‌ کرده‌ها
  • جلوه‌ ساقی‌ ز پشت‌ پرده‌ها
  • یادتان‌ باد ای‌ به‌ دلتان‌ شور می
  • ‌آن‌ اشارت‌های‌ ساقی‌ پی‌ ز پی‌

«حر» آن‌ سالک‌ ره‌ به‌ خطا رفته‌ به‌ همت‌ پیر مرشد به‌ حق‌ رهنمون‌ می‌گردد. «حر»کنایه‌ از نفس‌ غافل‌ است‌ که‌ با رهبر راه‌ می‌یابد:

حضرت‌ عباس‌(ع) سالکی‌ واصل‌ است‌ که‌ در شط‌ یقین‌، مشک‌ را از آب‌ حقیقت‌ پرمی‌کند، تا کام‌ مشتاقان‌ را سیراب‌ نماید. خصم‌ مانع‌ وی‌ می‌گردد واو سلطان‌ عشق‌ را صلا می‌زند:

  • ای‌ صبا ای‌ عندلیب‌ کوی‌ عشق
  • ‌ای‌ تو طوطی‌ حقیقت‌ گوی‌ عشق‌
  • دستی‌ این‌ دست‌ ز کار افتاده‌ را
  • همتی‌ این‌ یار بار افتاده‌ را

علی‌ اکبر(ع) تشنه‌ معرفت‌ از میدان‌ بر می‌گردد، تا از دریای‌ عشق‌ سیراب‌ گردد:

  • کای‌ پدر جان‌ از عطش‌ افسرده‌ام‌
  • می‌ندانم‌ زنده‌ام‌ یا مرده‌ام‌  
  • این‌ عطش‌ رمز است‌ و عارف‌ واقف‌ است‌
  • سر حق‌ این‌ است‌ و عشقش‌ کاشف‌ است‌
  • دید شاه‌ دین‌ که‌ سلطان‌ هدی‌ است
  • ‌اکبر خود را که‌ لبریز خداست‌

اکبر از لبان‌ سلیمان‌ عشق‌ آب‌ می‌نوشد و عازم‌ میدان‌ می‌شود. شاعر سپس‌ با نقل‌عرفانی‌ سایر وقایع‌ کربلا رموز عرفانی‌ را برای‌ مخاطب‌ مکشوف‌ می‌سازد، تا در آخرین‌گام‌ خویشتن‌ قصد آوردگاه‌ می‌کند، تا در کمال‌ انقطاع‌ به‌ مشاهدة‌ معشوق‌ بنشیند:

اباعبدالله
  • ساقی‌ ای‌ قربان‌ چشم‌ مست‌ تو
  • چند چشم‌ می‌ کشان‌ بر دست‌ تو
  • در فکن‌ آن‌ آب‌ عشرت‌ را به‌ جام‌
  • بیش‌ از این‌ مپسند ما را تشنه‌ کام‌
  • چیست‌ آن‌ دارالوصال‌ ای‌ مرد‌ راه‌
  • ساحت‌ میدان‌ و طرف‌ قتلگاه‌

عمان‌ مقام‌ فنا را در آخرین‌ بخش‌ گنجینه‌ اسرار بسیار زیبا توصیف‌ می‌کند. درآخرین‌ لحظه‌ امام‌ به‌ «جبرئیل‌» که‌ از سوی‌ حق‌ پیام‌ آورده‌ است‌، می‌فرماید که‌ حضورش‌مانع‌ وصال‌ است‌:

  • آن‌ که‌ از پیشش‌ سلام‌ آورده‌ای
  • ‌و آن‌ که‌ از نزدش‌ پیام‌ آورده‌ای‌
  • بی‌ حجاب‌ اینک‌ هم‌ آغوش‌ من‌ است
  • ‌بی‌ تو رازش‌ جمله‌ در گوش‌ من‌ است‌

همان‌ گونه‌ که‌ مشاهده‌ می‌شود، عمان‌ سامانی‌ واقعة‌ کربلا را کاملاً در عشق‌متلاطم‌ می‌بیند.              یا حق


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:10  توسط سيد محمد | 

اشک ریزانی که لفظ آشفته اند

در درونانی که معنی سُفته اند

مثنوی سازان ِ رند ِ اهل ِ بیت

ساکنان کوچۀ ابن سکیت

مقتل آموزان ِ نظم ِ لوحه ها

پرده گردانان ِ بزم ِ نوحه ها

چون به قتل ِ شاه ِ خوبان می رسند

ناله لنگان ، سینه کوبان می رسند

روز عاشورا تو گویی بوده اند

مژه بر خون شهیدان سوده اند

آه از این غربت کشان رنگ زرد

آه از این مدّاح های دوره گرد

های را شرمنده از هی می کنند

وصف عاشورا که با نی می کنند

روز عاشورا که شَه ، بیتاب شد

بهر طفلان ، جرعه جوی آب شد

پس نمی از نهر ِ چشم ِ تر گرفت

اصغر ششماهه را در بر گرفت

لشکر جرّاره پیرامون او

تشنه اما گرد نهر خون او

وین عجب کین ناکسان هم تشنه اند

تشنۀ یک قطره خون ، چون دشنه اند

می رود لب تشنه در کام ِ سراب

چند گام آنسوتَرَش : یک دجله آب

ای زمان ! ننگ ِ تأسف بر تو باد

ای زمین ِ بی طرف ! اُف بر تو باد

آب می نوشند خیل ِ رهزنان

کودکان ِ مصطفی ، له له زنان

نیست آیا در شمایان درد ِ دین !

ای گروه ی مشرکین ! هَل مِن مُعین ؟

آنکه بر پیمان وفاداری کند

اهل بیت عشق را یاری کند

لیک این خونخوارگان را درد نیست

بین این نامردمان یک مرد نیست

نیست اینجا مردخویی یا حسین !

زین یزیدستان ، چه جویی یا حسین ؟

من زبانم زین مصیبت قاصر است

تیر ، پاسخگوی ِ هَل مِن ناصر است

ناگهان تیر قساوت پر کشید

خون به قنداق ِ علی اصغر کشید

باز گرد ای شه ! که طفلت خواب شد

اصغرت از خون ِ خود سیراب شد

اصغرا ! ما عبرت آموز توییم

زائر ِ زخم ِ گلو سوز ِ توییم

زخم تو تاریخ را شرمنده کرد

اصغرا ! داغ تو دل را زنده کرد

یا حسین ! این داغ را تدبیر نیست

چاره جز بوسیدن ی شمشیر نیست

چون شقایق در بهار خون ، بجوش !

یا حسین ! از آب ِ بیرنگی بنوش !

تو مگر با زخم ِ خود ، لب وا کنی

شهوت ِ شمشیر را رسوا کنی

ناگهان فوج ِ سواران آمدند

زخم بازان ، نیزه داران آمدند

روزن ِ خورشید بر مه بسته شد

شبه احمد از تجلی خسته شد

باز رقص ِ جاهلیت باز گشت

خیبر و خندق ، ز نو آغاز گشت

مثل روباهان ِ شَل می آمدند

از عروبت با هُبَل می آمدند

گاه با زخم ِ زبانش می زدند

گاه با تیغ و سنانش می زدند

پنبه های آل سفیان رشته شد

گلشن ِ یاسین به خون آغشته شد

وه چه فریادی ز صحرا می رسد

از زمین آواز ِ زهرا می رسد

یا محمد ! این گُل ِ محزون ِ توست

این حسین غوطه ور در خون ِ توست .

                                                      یا حق


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:7  توسط سيد محمد | 
عاشورا؛ عطش و عشق  
 
     
 
 
ای ابرهای اندوه ببارید که حرارت حسرت و حیرت، تاب از تن هایمان ربود. متاب ای آفتاب عاشورا که دیدگانمان نظاره ماهیان فتاده به هامون نمی خواهد. ای صبح! طلوع دیگر بگذار و باب شیون و شروه بر ما مگشای. ای اشک ها بریزید که امروز سرشک پاک مهدی (عج) بر گونه های مهسایش جاری است.
آیا کسی هست که علی اکبر را بر خاک ببیند و دیده بر دنیا نبندد؟ آیا کسی هست که یاس آل یاسین، قاسم بن الحسن را بر رهوار شهادت ببیند و روی از ما سوا برنتابد؟ کدام گریبان است که در داغ شقایق کوچک نینوا چاک نگردد و کدام چشم است که بر حنجر بریده پروانه کربلا، خون نگرید؟
و عباس ....
و ما ادریک ماالعباس؟!
تمامت آفرینش فدای یک نگاه ابوفاضل باد.
کاش به جای مشک تو قلب ما را نشانه می رفتند. آه از هجوم سپاه اندوه در هجران علمدار نینوا. عروج عاشقانه عباس، انکسار آفتاب ولایت و کوچ شاپرک های امید از گلزار شیعه بود.
عباس یعنی سرشک یاس. زلال نگاه عباس، عطش طفلان را فرو می نشاند. دریغا دستی که اهداگر وفا بود و سقایت آل علی می کرد، بر خاک کربلا فتاد و غریبانه با خون، بهشت را به تصویر درآورد.
یا حسین، یا سیدنا و مولانا!
قدوم تو کربلا را آسمانی کرد و خون تو نینوا را با ملکوت آشنا نمود. وجودت معنای خلقت و نگاهت تفسیر تابش خورشید است. ما بهشتی جز زلف خونرنگ تو نمی شناسیم. گودال قتلگاهت کعبه است و ما حاجیان عشق توییم.
حسین، تنها یک کلمه نیست. مفهوم تمام اسمای حسنای الهی است. اقیانوس عشق، شرمناک یک قطره خون حسین است. سوگند به “فجر” که “لیال عشر” عزای تو شب های قدر مشتاقان کربلاست.
هر شبنم اشکی که بر دیدگان ما می نشیند، نماینده امواج خروشان غم در وجود بی تاب ماست. عطش ما کمتر از عطش طفلان حسین نیست. ما از مهد تا لحد، تشنه عنایت حسین و عباسیم و هر چه از فرات شیرین عشق می نوشیم، تشنه تر می شویم. در بارگاه غم حسین به عزت رسیده ایم. شرب مدام ما از ساغر کربلاست و هشیاری اندیشه را در مستی دل می جوییم.
دستی که غمگنانه در اندوه شهادت عاشوراییان بر سینه های سوخته می خورد، دست بیعت شیعه با سالار شهیدان است. اشک دیده در عزای امیر حماسه، التهاب زلال دل است و گلاب گل های نینوا. بر کدام مصیبت حسین بگرییم که هر کدام کوهی را به انهدام و دریایی را به تلاطم می کشد. زیباترین شمع آفرینش که شیعیان تا هماره تاریخ، طوافش می کنند و می سوزند، نیزه ای است که خورشید عاشورا بر بلندای آن می درخشد.
کربلا، تنها یک غروب غمبار نیست. کربلا طلوع بی زوال عشق در حیات شیعه است. جراحت گل های سرخ نینوا، زخم ژرفی است که هیچ مرهمی برای آن نیست. درد هجر هفتاد و دو ستاره بر خاک فتاده، درمانی ندارد. این درد، خود، درمان دل های شکسته است. در اندوهشان، اسپند روی آتشیم و در بی قراری مان، حسین را زمزمه می کنیم.
عاشورا فراتر از ادراک اهل خاک و والاتر از مقام افلاک است. با ترشح هیچ خامه و تغزل هیچ چکامه و تراوش هیچ اندیشه ای عاشورا به توصیف در نیاید. عاشورا فقط در بیان معبود حسین و “ارجعی” گوی نفس مطمئنه سیدالشهداء به قاب زیبای وصف در آمده است؛ “یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی”.
عاشورا خروش حنجر عشق است و شکست خنجر ظلم. عاشورا روایت جانسوز عطش، تلاطم دریای حماسه، بارش باران عاطفه و جوشش صهبای ایثار است. باده اشک است وخمخانه خون. عاشورا فقط یک برهه نیست، جاری خون خدا در رگ های تاریخ دلدادگی است؛ “کل یوم عاشورا”.
عاشورا محشر نیکان و بهشت مجاهدان است. تبیین وحی و تشریح قیامت است. ثمره سرخ رسالت و حاصل سبز ولایت است.
حکومت قائم آل طه، رهین حریت حماسه وران عاشوراست. عاشورا شمشیر آخته حق بر باطل است و جلوه جاوید جود حسین، سبط مصطفی. عاشورا نخل ایثار و بذل اباالفضل است.
یا عباس بن علی! عموجان! ما فرزندان خامنه ای، عطشناک عشق عاشوراییم. از علقمه ولایت به ما بنوشان! تمام لحظه هایمان سرشار از عاشوراست و گام هایمان هماره بر خاک کربلا.

                                                   یا حق 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:5  توسط سيد محمد | 

علیرضا قزوه، ظهر دردآلود

 



نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود
شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود

مدینه نه که حتی مکه دیگر جای امنی نیست
تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود

فتاد از پا کنار رود رد آن ظهر درد آلود
کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود

دلش می‏خواست می‏شد آب شد از شرم، اما حیف
دلش می‏خواست صد جان داشت، اما باز هم کم بود

اگر در کربلا طوفان نمی‏شد کس نمی‏فهمید
چرا یک پشت ذوالفقار مرتضی خم بود؟
                     یا حق 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:4  توسط سيد محمد | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 9:3  توسط سيد محمد | 


 

 هشتم ذی الحجه سال 60

قافله ارباب قصد ترک مکه و عزیمت به کربلا دارد...

ساکت باشید...

ماه بنی هاشم (ع) بر بام کعبه ایستاده و خطبه‌ می خواند...

خطبه ای در ستایش مولایش حسین...

خطبه ای که حجاز را لرزاند و پس لرزه اش به سرزمین شام، کاخ ظلم یزید می رسد...


بسم الله الرّحمن الرّحیم

اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی شَرَّفَ هذا (اشاره به بیت الله‌الحَرام) بِقُدُومِ اَبیهِ، مَن کانَ بِالاَمسِ بیتاً اَصبَح قِبلَةً.

یهَا الکَفَرةُ الفَجَرة اَتَصُدُّونَ طَریقَ البَیتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟ مَن هُوَ اَحَقُّ بِه مِن سائِرِ البَریه؟ وَ مَن هُوَ اَدنی بِه؟ وَ لَولا حِکمَ اللهِ الجَلیه وَ اَسرارُهُ العِلّیه وَاختِبارُهُ البَریه لِطارِ البَیتِ اِلیه قَبلَ اَن یمشی لَدَیه قَدِ استَلَمَ النّاسُ الحَجَر وَ الحَجَرُ یستَلِمُ یدَیه وَ لَو لَم تَکُن مَشیةُ مَولای مَجبُولَةً مِن مَشیهِ الرَّحمن، لَوَقَعتُ عَلَیکُم کَالسَّقرِ الغَضبانِ عَلی عَصافِیرِ الطَّیران.

اَتُخَوِّنَ قَوماً یلعَبُ بِالمَوتِ فِی الطُّفُولیة فَکَیفَ کانَ فِی الرُّجُولیهِ؟ وَلَفَدَیتُ بِالحامّاتِ لِسَید البَریاتِ دونَ الحَیوانات.

هَیهات فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمر وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الکَوثَر وَ مِمَّن فی بَیتِهِ الوَحی وَ القُرآن وَ مِمَّن فی بَیتِه اللَّهَواتِ وَالدَّنَساتُ وَ مِمَّن فی بَیتِهِ التَّطهیرُ وَ الآیات.

وَ أَنتُم وَقَعتُم فِی الغَلطَةِ الَّتی قَد وَقَعَت فیهَا القُرَیشُ لِأنَّهُمُ اردُوا قَتلَ رَسولِ الله صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه وَ أنتُم تُریدُونَ قَتلَ ابنِ بِنتِ نَبیکُم وَ لا یمکِن لَهُم مادامَ اَمیرُالمُؤمِنینَ (ع) حَیاً وَ کَیفَ یمکِنُ لَکُم قَتلَ اَبی عَبدِاللِه الحُسَین (ع) مادُمتُ حَیاً سَلیلاً؟

تَعالوا اُخبِرُکُم بِسَبیلِه بادِروُا قَتلی وَاضرِبُوا عُنُقی لِیحصُلَ مُرادُکُم لابَلَغَ الله مِدارَکُم وَ بَدَّدَا عمارَکُم وَ اَولادَکُم وَ لَعَنَ الله عَلَیکُم وَ عَلی اَجدادکُم.
 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سپاس خدای را که بیت الله را با قدوم پدرش (منظور امام حسین (ع) است) مشرف کرد؛ کسی که دیروز بیت بود، [امروز] قبله گردید.

ای ناسپاسان گناهکار آیا راه بیت را بر امام نیکوکاران می بندید؟ چه کسی سزاوارتر به این بیت است از دیگر موجودات؟ و چه کسی نزدیکترین به این خانه است؟ و اگر حکمت های خداوند بلند مرتبه نبود و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا بیت به سوی ایشان [ امام حسین (ع)] پرواز می کرد؛ قبل از اینکه مردم حجر را لمس کنند، حجر دستانش [ امام حسین (ع)] را استلام می کند و اگر خواست مولای من خواست خداوند رحمن نبود هر آینه بر سر شما مانند بازِ شکاری که بر گنجشکان فرود می آید نازل می شدم.

آیا قومی را که مرگ را در کودکی به بازی می گرفتند می ترسانید، در حالیکه الان در مردانگی قرار دارند. همه جانم فدای آقا و مولای همه موجودات که برتر از حیوانات [هستند].

هیهات بنگرید سزاوار است از چه کسی پیروی کنید، به کسی که شراب می نوشد [مراد یزید ملعون است] یا کسی که صاحب حوض و کوثر است؛  کسی که در خانه وحی و قرآن است [مراد امام حسین(ع)است] یا کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است [مراد یزید ملعون است]؛ و یا کسی که در خانه اش نزول آیات [نشانه ها] و [آیه] تطهیر است.

شما در غلطی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر(ص) را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و [این حیله] برای ایشان تا وقتی امیرالمؤمنین(ع) زنده بود ممکن نشد. پس چگونه ممکن است کشتن ابا عبدالله الحسین(ع) تا وقتی که من زنده ام؟

بیایید تا به راهش [راه کشتن امام حسین(ع)] آگاهتان کنم؛ پس مبادرت به کشتن من کنید، و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان [که قصد کشتن پیامبر (ص)را داشتند ] باد.



جان عالم به فدایت ای شیر یل ام البنین (س) ...

پدرت را رو سفید کردی با این خطبه...

حقا که علی (ع) تو را درس داده ...

درس عشق ... وفا ... ادب ...

الهی بحق العباس (علیه السلام) عجل لولیک الفرج

____________________________________________یا حق_____

متن خطبه :کتاب مناقب ساده الکرام، تألیف سید عین العارفین
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 9:6  توسط سيد محمد | 
به نظر می رسد که این­ها از هر فرصتی استفاده می کنند و فقط به فکر رسیدن به اهداف گروهی و شخصی خودشانند و در این بین همه نیز برای آنها یک فرصت محسوب می شوند و تاریخ مصرفی دارند. حالا گاهی اشخاص برایشان ابزار می شوند و گاهی ارزش ها. این ها به اسم دولت اسلامی روی کار آمده اند. در آن زمان تمام توقعات اصولگرایانه را مطرح می کردند و خیلی از شعارهایشان، شعارها و دغدغه های خود ما بود.
عماد افروغ سال‌های اخیر را دوران احیای پاره‌ای از جریان‌های مذهبی انحرافی در جامعه ایران می‌داند.

به نوشته روزنامه خبر افروغ مهدویت گرایی متاخر در ایران امروز را را از جنس مهدویت گرایی انجمن حجتیه و پلی برای عبور از ولایت فقیه می داند. وی در این گفتگو همچنین به نقد مفهوم مکتب ایرانی می پردازد و مطرح شدن تز مکتب ایرانی را نشانه آشکارشدن تدریجی ماهیت غیردینی اندیشه های طراح این تز می داند. بخش اول این گفتگو، به نقد دوران سازندگی اختصاص داشت و پیش از این در روزنامه خبر منتشر شد. افروغ در بازشناسی و نقد جریان های انحرافی شکل گرفته در انقلاب اسلامی، از پراگماتیسم و لیبرالیسم دوران سازندگی به آنچه که ماکیاولیسم مذهبی و احیاء آموزه های انجمن حجتیه در دوران کنونی می داند، رسید و در این باب سخن ها گفت.    

  ***

ظاهراً شما معتقدید برخی از تفسیرهای انحطاطی از دین، که با پیروزی انقلاب اسلامی کنار رفته بودند، مجدداً احیا شده اند. منظورتان کدام درک و تفسیر از دین است؟

آبنده فکر می کنم بهترین سند تفسیر برای ما، منشور روحانیت حضرت امام باشد. اتفاقاً این سند جزو اسناد مکتوب امام است. امام در این سند اشاره می کنند که از چه کسانی دل پر دردی داشته اند. از ولایتی ها یاد می کنند؛ " ولایتی های دیروز و مدعیان امروز". از انجمن حجتیه ای ها یاد می کنند و از کسانی هم تحت عنوان " مارهای خوش خط و خال " نام می برند که اعتقادی به تلفیق دین و سیاست نداشتند. از کسانی که تحریم چراغانی نیمه شعبان را شکستند. همچنین از کسانی یاد می کنند که میانه خوبی با فلسفه و عرفان ندارند. از اخباری ها و جمودگرایان یاد می کنند و ... این افراد و جریان ها تلقی خاصی از دین داشتند و مبارزه با شاه را حرام و شاه را مسلمان و شیعه می دانستند. ما اگر به این ها حسن نیت هم داشته باشیم، باید بگوییم که درک صحیحی از دین نداشتند. درکی بسیار سطحی و متحجرانه از دین داشتند.

 امام تقریبا در سال آخر عمرشان این سند را منتشر کردند و با این کار می خواستند به ما هشدار بدهند. احساس می کنم که نگاه منفی ای که امروزه به حق، جمهوریت و نوگرایی اجتماعی می شود، می تواند ترجمانی از بازگشت این افراد و جریان ها باشد. اما این ها امروز دیگر با لباس سابق به میدان نیامده اند. یعنی دیگر از جدایی دین و سیاست دفاع نمی کنند. چرا که امروز نظام سیاسی مبتنی بر دین در این کشور شکل گرفته و این حرفها دیگر خریداری ندارد. این ها شاید امروز در قالب مدافعان افراطی پیوند دین و سیاست ظاهر شوند. این ها در حال بهره برداری از فضای کنونی اند برای اینکه نیات و تفسیرهای خود را با لعاب دینی عرضه کنند. این یعنی نوعی بازگشت انجمن حجتیه. من مدتها پیش گفتم اگر قرار باشد انقلاب مخملی ای در ایران صورت بگیرد از طریق عملکرد همین ها صورت خواهد گرفت. یعنی این ها  خیلی آرام در دستگاههای رسمی رخنه می کنند و بعد عقبه این دستگاهها را  تحت الشعاع قرار می دهند و در کوتاه مدت اعتماد مردم را جلب می کنند ولی در دراز مدت نمی توانند این اعتماد را حفظ کنند و این فرایند ممکن است ما را دچار مشکلات جدی کند. 

تاکید بر موضوع امام زمان در چند سال اخیر، با امام زمان گرایی انجمن حجتیه ارتباطی دارد؟

ببینید قضیه خیلی پیچیده نیست. بالاخره این تاکیدی که بر اساس  یک تفسیر خاصِ غیرقابل قبول و نامنطبق با نص، بر مساله امام زمان(عج) می شود، تاکیدی انحرافی است؛ چرا که از ما سلب مسئولیت کرده و عقل را تعطیل می کند. نص به ما می گوید کسانی که در خصوص ظهور امام زمان تعیین وقت می کنند، کاذبند و هلاکند کسانی که در این امر تعجیل می کنند. روایات و احادیث ما هیچ گاه ما را منفعل و غیرخلاق و بی توجه به عقل نمی خواهد. اینکه تمام اتفاقات را منسوب به امام زمان بکنیم، واقعاً جفا به اعتقادات دینی مان است.

این تفکر در شرایط کنونی مشهود است. تازه اگر ما نسبت به مروجین چنین تفکری حسن نیت داشته باشیم، می گوییم که این رویکرد ناشی از یک تفسیر غلط از موضوع امام زمان است؛ اما ممکن است که اصلاً داستان، داستان دیگری باشد. یعنی بحث تفسیر غلط در میان نیست بلکه قصه، قصه یک تفکر ماکیاولیستی و تز حفظ قدرت به هر قیمتی است.

اما بر خلاف نظر شما، تاکید بر مساله امام زمان در سال های اخیر، با انفعال همراه نبوده  است. یعنی این جریان نمی گوید ما باید دست روی دست بگذاریم تا امام زمان ظهور کند بلکه دعوت به مبارزه می کند.

این ها این کنشگری را فقط برای خودشان می خواهند. یعنی دیگران را دعوت به کنشگری نمی کنند. اتفاقاً زمینه برای کنشگری دیگران محدود است. یعنی فرصتی برای کنشگری فردی و شخصی است و یا حداکثر کنشگری جریانی که منسوب به قدرت است.

یعنی بحث کنشگری عمومی در میان نیست. مثلاً گفته نمی شود که یکی از شرایط ظهور امام زمان این است که عقل مردم بارور شود و کنشگری و خلاقیت مردم توسعه پیدا کند. کنشگری مورد اشاره شما محدود به فضای خیلی کوچکی است. دیدید که اخیراً مقام معظم رهبری هم تذکر دادند که در مقام تصمیم گیری، وزرا هم باید وارد بحث شوند. پس این طور نیست که همه تابع شخص باشند و این امر مطلوب هم باشد. این تفکر منجی گرایانه ای است که هیچ نسبتی با منجی گرایی واقعی ندارد. حتی سیره منجی گرایان واقعی هم این را تایید نمی کند. منجی گرایان واقعی مشورت می کردند. این کنشگری، کنشگری شخصی است و بنابراین با آن انفعال پیش گفته قابل جمع است. یعنی دیگران دعوت به انفعال می شوند و یا زمنیه برای کنشگری دیگران فراهم نمی شود و یا اینکه کنشگری خاصی که تابع این کنشگری فردی باشد، تقویت می شود. مثلاً شما نوعی کنشگری مبتنی بر تملق را می توانید مشاهده کنید. حالا اگر  تملق کنشگری است، این بحث دیگری است.

 این جریان سیاسی نمی گوید ما شیعیان نمی توانیم کاری انجام دهیم و باید تا ظهور امام زمان منفعل بنشینیم بلکه می خواهد مدیریت جهان را در دست بگیرد. پس این ها با انجمن منفعل حجتیه فرق دارند.

بحث بنده این است که لعاب و لباس عوض شده است. در یک لایه هایی همان دیدگاه انجمن حجتیه حاکم است. این لایه ها در کجا ظاهر می شوند؟ وقتی که همه چیز منسوب به امام زمان می شود. وقتی که از عقل و خلاقیت عمومی سلب اراده می شود. آیا این ترجمانی از همان انفعال گرایی منتسب به انجمن حجتیه نیست؟

مگر ادعای اصلی انجمن حجتیه بر پایه چه اصلی است ؟ یک تفسیر غلط از امام زمان. آیا این تفسیر غلط از امام زمان، که در راستای انفعال گرایی عمومی باشد، وجه مشترک انجمن حجتیه و جریان حاکم نیست؟ انجمن حجتیه معتقد است تمشیت امور در جای دیگری باید صورت گیرد. یعنی خود امام زمان باید احساس کند که الان وقت ظهور است و یا باید شرایطی خارج از اراده انسان ها محقق شود تا امام زمان ظهور کند. یعنی ما در این جریان نوعی تقدیرگرایی نقابدار می بینیم؛ یعنی تقدیرگرایی ای که ظاهری از کنش فردی و جناحی دارد.

تازه این حکم را وقتی می توانیم صادر کنیم که خوش بینانه به این جریان نگاه کنیم. و گرنه اگر بخواهیم از خوش بینی فاصله بگیریم، باید بگوییم تمام این حرفها ناشی از فرصت طلبی است. اما من شخصاً معتقدم که برخی از این ها حسن نیت دارند ولی برخی دیگرشان رندتر از این حرفها هستند. یعنی کسی که ناگهان از تفکرات امام زمان منتقل می شود به مکتب ایرانی؛ برای کسی که چنین رویه ای در پیش گرفته، قدرت هدف است. این را هم باید بیفزایم که انجمن حجتیه یک جریان فکری در دوران پیش از انقلاب بود. این جریان فکری هیچ گاه به قدرت نرسید تا ببینیم چه کنشی از خودش یروز می دهد. ما از انجمن حجتیه تصوری داریم که متعلق به زمانی است که این انجمن به قدرت نرسیده بود. بنابراین نمی توانیم بر اساس ادعاهای قبل از به قدرت رسیدن این جریان درباره آن قضاوت درستی بکنیم. خیلی ها قبل از به قدرت رسیدن حرفهایی می زنند اما وقتی که به قدرت می رسند، جور دیگری عمل می کنند. شاید این هایی که امروز به قدرت رسیده اند، تجلی عینی همان عمل منفصل از شعار باشند.

آیا تاکید افراطی بر موضوع امام زمان - به قول علی مطهری - با هدف عبور از ولایت فقیه صورت می گیرد؟

ما در زمان غیبت چه داریم که بتوانیم به صورت قاعده مند، منضبط و روش مند و مشمول قاعده بیناذهنیت به آن استناد کنیم؟ یعنی کسی که بتوان او را مورد سنجش و پرسش قرار داد و او هم خودش را در معرض پاسخ قرار دهد.

آن  فرد ولایت فقیه است. ما در زمان غیبت هستیم. در زمان غیبت آن چه در دسترس  ما قرار دارد، ولایت فقیه است. البته ولایت فقیه ماذون از امام زمان است؛ حالا ولایت فقیه چیست؟ ولایت فقه است. فقه چیست؟ فقه از جنس قانون است. یعنی بیانگر یک امر ربطی است  و روشمند و قاعده مند و به لحاظ روش شناختی مشمول بیناذهنیت است. ما می توانیم از ولی فقیه سئوال کنیم که ادله فقهی ات چیست و منابع فقهی ات کدام است و چگونه به این رای خاص رسیدی؟ آیا ما از امام زمان هم می توانیم این سئوالات را بپرسیم؟ اگر بپرسیم، امکان جواب شنیدن داریم؟ نه. در این صورت عملاً به یک تقدیرگرایی خام و کور می رسیم. یعنی هر اتفاقی که رخ دهد، باید بگوییم این امر مشمول اراده امام زمان است. این رویکرد به معنای تعطیل شدن عقل و اسلام و حتی تعطیلی روایات منسوب به امام زمان است. بنابراین من فکر می کنم کسانی که بحث ولایت امام زمان را به این شکل مطرح می کنند، مشمول همان حکم حضرت امام هستند که فرمود ولایتی های دیروز، مدعیان امروزند.

ولایتی های دیروز چه کسانی بودند؟ کسانی بودند که ولایت فقیه را برنمی تافتند. این ها الان احساس کرده اند که باید همان تفکر را در قالب ارادت ظاهری به ولایت فقیه عرضه کنند. ما شواهدی هم در اختیار داریم که نشان می دهد این جریان هیچ ارادتی به ولایت فقیه ندارد. به هر حال این ها یا آگاهانه چنین رویکردی را در پیش گرفته اند یا ناآگاهانه. اگر آگاهانه باشد، مصیبت ما دو چندان می شود. اگر هم ناآگاهانه باشد، چرا ناآگاهان حاکم باشند؟ در هر صورت، فارغ از انگیزه ها،نتیجه همان چیزی است که شما اشاره کردید؛ یعنی عبور از ولایت فقیه در اثر اتخاذ چنین رویکردی به امام زمان. ولی بنده  شخصاً در این جریان جدید ارادتی مبنایی، مستدل و مستند نسبت به ولایت فقیه نمی بینم.

 در سال 84، در نقد توسعه اقتصادی و سیاسی سال های 68 تا 76، شعار دولت اسلامی  مطرح می شد ولی اکنون به جای «دولت اسلامی» بحث «مکتب ایرانی» به میان است. دلیل این تغییر شعار را چه می دانید؟

بنده به فرضی رسیدم که آن را مطرح هم کردم و آن اینکه بر روی شعارهای این ها به هیچ وجه نمی توان حساب باز کرد. این ها بر حسب درکشان از شرایط و اوضاع و احوال شعار می دهند و ظاهراً برای این ها قدرت فی نفسه هدف است. حالا یا خود قدرت هدف است یا اینکه اهدافی دارند که فکر می کنند با این وسیله بهتر می توانند آن ها را محقق کنند.

به هر حال هر دو رویکرد خطاست. بنده شخصاً معتقدم که به لحاظ عملگرایی هیچ تفاوتی بین دولت فعلی و دولت بعد از جنگ وجود ندارد. یعنی پراگماتیسم و رسیدن به مقصد برای هر دو یک اصل بوده است. این دو دولت حتی اعمال اقتصادی مشابهی انجام داده اند. اما یکی ازآن دو زیر سئوال می رود و دیگری نه ( فراموش نشود در زمان آقای هاشمی نیز نقد پر هزینه بود). البته پراگماتیسم دوره پس از جنگ به نام مدیریت علمی اعمال می شد؛ یعنی از دین خرج نمی کرد. اما در پراگماتیسم این دولت از دین خرج می شود. البته دوره پراگماتیسم دینی این دولت را باید تا قبل از طرح تز مکتب ایرانی قلمداد کرد و الان دیگر از این حیث شرایط جدیدی بوجود آمده است.

به نظر می رسد که  این­ها از هر فرصتی استفاده می کنند و فقط به فکر رسیدن به اهداف گروهی و شخصی خودشانند و در این بین همه نیز برای آنها یک فرصت محسوب می شوند و تاریخ مصرفی دارند. حالا گاهی اشخاص برایشان ابزار می شوند و گاهی ارزش ها. این ها به اسم دولت اسلامی روی کار آمده اند. در آن زمان تمام توقعات اصولگرایانه را مطرح می کردند و خیلی از شعارهایشان، شعارها و دغدغه های خود ما بود.

نقدهای خود ما در دوران سازندگی و توسعه سیاسی بود. وقتی چنین شعارهایی داده می شود، طبیعتاً ما فکر می کنیم که قرار است این آرمان های متعالی محقق شوند. حالا صرف نظر از اینکه ما در همان زمان هم می گفتیم که شعار دولت اسلامی ابهاماتی دارد. دغدغه ما "جمهوری اسلامی " است و مبادا این گونه شود که با شعار دولت اسلامی، تفسیری از اسلام بخواهد القا شود که نافی جمهوریت و حقوق مردم باشد و تفسیردیگری از فلسفه سیاسی نظام جمهوری اسلامی بدست داده شود.

به هر حال وقتی که ما برخوردهای ابزاری متفاوتی را دیدیم، برخوردهایی که در ضدیت با مردم و جمهوریت و کثرت سلیقه ها بود، به تدریج حساس شدیم تا اینکه ناگهان بحثی به نام مکتب ایرانی مطرح شد. این جا دیگر احساس می شود که اتفاقاتی در حال رخ دادن است. ظاهراً الان اقشار متدین ما بیدار شده اند و دریافته اند که تا کنون چه روندی طی شده است. به نظر می رسد که با این شعار جدید قرار است مخاطبان جدیدی جذب شوند؛ مخاطبانی که روزی مورد تعرض بودند.

ضمن اینکه این جریان همواره رگه هایی از توجه به این قسم مخاطبان داشته است. یعنی از همان ابتدا وقتی بحث حضور زنان در ورزشگاهها مطرح شد  وما در همان وقت از آن با عنوان موج سواری و امواج کات دار یاد کردیم، همگی نشانی از این زمینه رفتاری داشتند اما این زمینه ها هیچ وقت قالب جدیدی پیدا نکرده بود؛ قالبی که در درون آن مکتب ایران قرار داشته باشد. هر چند که نوعی پوپولیسم، نگاه توده وار و بی توجهی به احزاب و گروههای شناخته شده سیاسی در اندیشه این جریان وجود داشت، اما لعاب این رویکرد لعاب غیردینی و ملی گرایانه نبود. ولی ناگهان این رویکرد لعاب جدیدی پیدا می کند که این قابل تامل است. اگر توجه کرده باشید، از چندی پیش حساسیت هایی نسبت به طراح مکتب ایرانی شکل گرفته بود. به نظر می رسد که این حساسیت ها کارساز بوده است.

منظورتان از کارساز بودن چیست؟

یعنی این حساسیت ها نتیجه داده و منجر به تغییر لعاب شده است. حساسیت هایی که اقشار دینی ما نشان دادند، باعث برملا شدن چهره واقعی این جریان شده و آنها را به این نتیجه رسانده که دیگر با لعاب دینی نمی توانند اهداف و نیات خود را محقق سازند.

چرا اصولگرایان این قدر نسبت به مطرح شدن نام کوروش یا مفهوم مکتب ایرانی حساسیت دارند؟

نه، این گونه نیست. بنده خودم کتاب " هویت ایرانی و ... " را نوشته ام و همواره هم گفته ام که هویت ایرانی را نباید از بعد از اسلام در نظر گرفت. اگر پیشینه دینی و تاریخی گذشته ما نبود، ما به این راحتی مسلمان و شیعه نمی شدیم. سئوالی که همواره مطرح کرده ام این است که چرا اعراب در نبوت درجا می زنند ولی ما ولایت و امامت را هم قبول داریم؟ این امر ناشی از همان سابقه یکتاپرستی و آیین مزدایی ما است. اما بحث این است که آیا ما بایستی درکی از ایرانی و ایرانیت بدست بدهیم منهای دینداری و اسلامگرایی؟ آیا باید درکی بدست بدهیم که پیوندهای خونی و خاکی برای ما اصالت پیدا کند؟

یعنی در بحث مکتب ایرانی، شیعه بودن ایرانیان مفروض نیست؟

مفروض نمی تواند باشد. راجع به این موضوعات باید بحث کرد.

چرا مفروض نیست؟ آنها از کوروش به امام زمان می رسند.

به این راحتی که نمی توان گفت از کوروش به امام زمان می رسند.

اما ظاهراً در ذهن آنها چنین سیری وجود دارد.

آنها باید این نکته را بشکافند. کسی نمی خواهد کوروش را انکار کند. اما کوروش یک حدی دارد. شما هیچ سئوال کرده اید که چرا ما مزدایی های قبل از اسلام به راحتی اسلام می آوریم؟ برای اینکه با یک امر بزرگتر روبرو می شویم. یعنی آن چیزهایی که ما می خواستیم و به صورت ناقص در اختیارمان بود، به نحو اکمل در اسلام وجود داشت.

اگر ما دنبال یکتاپرستی و عدالت می گردیم، یکتاپرستی و عدالت به شکل کامل تر در اسلام وجود دارد. ما باید رابطه دین و ایرانیت را مشخص کنیم. این رابطه عموم و خصوص من وجه نیست، رابطه متباین و رابطه تساوی هم نیست. رابطه عموم و خصوص مطلق است. یعنی دین، ایران را در بر می گیرد. حلقه دین و تشیع به مراتب وسیع تر از حلقه فضای جغرافیایی ما است. بعضی ها می گویند که بین آیین مزدایی و قوم آریایی این همانی وجود دارد. یعنی دو دایره تساوی اند. اما در مورد اسلام نمی توانیم چنین چیزی بگوییم. یعنی دایره اسلام و تشیع به مراتب وسیع تر از دایره ایرانیت است. می خواهم بگویم ایرانی شیعه را انتخاب می کند، جعل نمی کند. بحث اصلی این جاست. اتفاقاً اگر ما هویت ایرانی را محدود به فضای جغرافیایی ایران بکنیم، به نظر من در حق ایرانیان جفا کرده ایم. قرآن آیه ای دارد که می گوید اگر قرآن را بر فردی از عجم فرو می فرستادیم اینان(اعراب)هرگز ایمان نمی­آوردند (شعرا،198و199). به تعبیر امام صادق(ع) اگر قرآن بر عجم نازل شده بود، عرب به آن ایمان نمی آورد ولی بر عرب نازل گشت وعجم ایمان آورد؛ و این فضیلت عجم است (تفسیر صافی به نقل از خدمات متقابل اسلام  و ایران تالیف استاد مطهری، ص 262). یعنی عجم این قابلیت را داشته که ذهن خودش را باز بگذارد و به شرایط جغرافیایی محدود نکند. همه حرف من این است که ما نباید ایرانیت و اسلامیت را در برابر هم قرار دهیم و از این نکته غافل شویم که عنصر هویت بخش ملی ما دینداری است. شما دین را از میان بردارید، دیگر از هویت ایرانی چه چیزی باقی می ماند؟

منظورتان از دین، دین اسلام است؟

بله، در خاک ایران دین اسلام است.

پس با این حساب زرتشتی های فعلی ما هویت ایرانی ندارند؟

وقتی ما بحث هویت را مطرح می کنیم، منظورمان هویت غالب است. این به این معنا نیست که تمام آحاد یک جامعه طابق النعل بالنعل با یک امر هویت بخش با تمام جزئیاتش هم عقیده باشند. ما می گوییم شما علی الاغلب را ببینید. علی الاغلب ایرانیان مسلمان اند. حالا بحث بر سر این است که اقلیت های دینی دیگر ما چه نسبتی با این هویت دارند؟ آیا با آن نسبت متعارض دارند یا اینکه احساس می کنند در ذیل این عامل هویت بخش جمعی آرام هستند و می توانند با سایر هموطنانشان زندگی مسالمت آمیز داشته باشند.

اتفاقاً کسانی که در مورد هویت ایرانی کار کرده اند، می گویند که در ایران مسیحیان و مسلمانان و کلیمیان و زرتشتیان زندگی مسالمت آمیز دارند و هیچ مشکلی با هم ندارند. ضمن اینکه ما اگر خوب نگاه کنیم، می بینیم که بین آیین زرتشت و اسلام وجوه مشترک زیادی وجود دارد. من حتی فرض استحاله را مطرح کرده و نوشته ام که یکی از عواملی که باعث می شود ایرانیان زرتشتی به اسلام روی بیاورند، این بود که احساس کردند آیینی در پیش روی آنها قرار گرفته که مکمل آیین آنها است. شما چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام، عنصر دین را از میان بردارید، اثری از هویت ایرانی باقی نمی ماند. من دین اسلام را برای الان گفتم و دین را به طور مطلق و برای تمامی ادوار تاریخ ایران می گویم. ما حتی در دوران باستان هم نمادهای چوبی و سنگی برای خدایانمان نداشتیم. یعنی در آن جا هم عنصری ماوراء الطبیعی و انتزاعی مورد پرستش ما بوده است. بعضی ها می گویند که بت، نماد و توتم مانا بوده ولی بحث من است که ما حتی توتممان نیز بت نبوده است. این پیشینه مستعدی برای پذیرش اسلام است.

شما فرمودید کوروش یک حدی دارد. آیا دولت فعلی دست به بزرگنمایی کوروش زده است؟

نه، دست به بزرگنمایی خودش زده است.

پس چرا چند جمله تمجیدآمیز راجع به کوروش این همه حساسیت در بین اصولگرایان ایجاد کرده است؟

من اصلاً نمی دانم کدام اصولگرایی بر روی کوروش حساسیت بیش از حد داشته است. من به خیلی از اصولگرایان می گویم اصلا بحث ما این نیست که کوروش یا منشور کوروش مطرح نشود. به هر حال کوروش هم با توجه به شرایط حاکم در آن زمان، یک حرکت انسانی انجام داده است. حالا ممکن است این حرکت انسانی تفسیرهای مختلف بردارد. ولی همین که کوروش دست به چپاول و غارت و برده گیری نمی زند، این ها اتفاقاتی قابل توجه است. اما الان آنچه که مورد نقد ما است، مساله ملی گرایی و باستان گرایی و کوروش گرایی است.

به هر حال ما در طول تاریخ رشد و تکاملی داشته ایم. ما که امروز نمی توانیم بگوییم منشور حقوق شهروندی کوروش کامل است. نه، بشر رشد کرده است و امروز اسلام می تواند تفسیر و تصویر  جامعی از حقوق شهروندی بدست دهد. ما بر اساس همین تفسیر بوده که انقلاب کرده ایم. یعنی خرافه زدایی ها و حق گرایی ها، منجر به روشن شدن افراد و آمدشنان به صحنه انقلاب شده است. با این مقولات نباید برخورد سطحی و ناشیانه کرد. برای این جریان هر چیزی یک فرصت است. یک روز اشخاص، یک روز رهبری، یک روز امام زمان و یک روز هم کوروش فرصت می شود. این خطرناک است. و گرنه می شود کسی بیاید بحث کوروش را به صورت علمی مطرح کند؛ چنانکه خود ما این کار را کرده ایم و حساسیتی هم روی کوروش نداریم. یکی از ایران شناسان معروف می گوید اگر اسلام با تمدن کهن ایرانی پیوند نمی خورد، جهانی نمی شد. کما اینکه اگر مسیحت با تمدن یونانی پیوند نمی خورد، جهانی نمی شد. به هر حال این پیوند حاکی از عظمت دوران قبل از اسلام و نیز عظمت خود  اسلام است. بحث، بحث توامان دیدن اسلام و ایران است. طرح افراطی هر یک از این دو، نامطلوب است. ما همواره با این مشکل مواجه بوده ایم که برخی ایرانگرایی را در برابر اسلامگرایی پرملاط می کردند و برخی هم اسلامگرایی را در برابر ایرانگرایی پررنگ می کردند.

هر دو این رویکردها غلط است؛ زیرا درک صحیح از هویت ایرانی نشان می دهد که اسلام و ایران توامانند، اما با این تفسیر که بین اسلام و ایران این همانی وجود ندارد؛ یعنی دایره اسلام محدود به شرط جغرافیایی ایران نیست. و گر نه ایرانی، جهان بینی ای دارد که آسمانی است و بر روی ارزشها، رفتارها و نمادهای او تاثیرگذار بوده است. ما همه جا باید مدافع شهروند ایرانی باشیم. حرف من این است که ما منافع و مصالح ملی و شهروندان ایرانی را از مکتب ایرانی تفکیک کنیم. آخر چرا می گویید مکتب ایرانی؟ مکتب ایرانی خنثی است و حرفی ندارد. وقتی می گوییم مکتب اسلامی، بالاخره اسلام برای خودش آیین و دکترین دارد. اما مکتب ایرانی از این حیث چه چیزی دارد؟ ضمناً هویت ایرانی جمع جبری آحاد ایرانیان نیست. چیزی ورای این است. ما می گوییم آب خاصیتی دارد که قابل تقلیل به اکسیژن و هیدروژن نیست. هویت ایرانی مثل همین آب است. یعنی ما نمی توانیم جمع جبری نظرات ایرانیان را به عنوان هویت ایرانی معرفی کنیم. هویت ایرانی یک ساخت یا یک ته نشین شده فرهنگی و تاریخی است که از گذشته به ما رسیده است. اصلی ترین مولفه این هویت هم، چنانکه گفتم، دین است. منظور من هم از تاکید بر دین در تعریف هویت ایرانی، تاکید بر هستی شناسی توحیدی ایرانیان است.

به نظر شما " مکتب ایرانی " از دل ماکیاولیسم مذهبی بیرون آمده است؟

به لحاظ مفهومی نه. اما ماکیاولیسم مذهبی می تواند به طرح مکتب ایرانی  بیانجامد. در ضمن مگر ما همیشه بر عربگرایی یا به اصطلاح عروبت  برخی از اعراب در شرایط کنونی و طرح تاریخی عرب و عجم و تبعیضات ناشی از آن ایراد نمی گرفتیم. چگونه است که هم اکنون با طرح مکتب ایرانی علاوه بر نادیده انگاشتن پیوندهای مشترک خود با جهان اسلام اسیر نوعی عرب گرایی وارونه می شویم؟             

شما فرمودید این جریان خودش کنشگر است و دیگران را منفعل می خواهد. عملاً هم می بینیم که این انفعال تا حدودی گریبانگیر سایر جریان های سیاسی انقلاب اسلامی شده است. به نظر شما آینده سیاسی هاشمی و خاتمی در نظام جمهوری اسلامی چگونه خواهد بود و دیگر اینکه آیا حذف احتمالی این دو نفر، صرفاً حذف دو شخص خواهد بود یا حذف دو جریان سیاسی ای که کمابیش گرایش های لیبرالیستی در حوزه اقتصاد و سیاست داشتند؟

ما امروز آن طور که مورد انتظارمان بود، شاهد نقد از درون یا نقد درون گفتمانی نیستیم و به تدریج سکوتی جامعه علمی و روشنفکری ما را فراگرفته است که فضای فکری جامعه ما را کم رونق کرده است. حالا اینکه آینده چگونه خواهد بود، من امیدوارم که این وضعیت ادامه پیدا نکند. اما تغییر این روند بی هزینه نخواهد بود. خیلی ها باید هزینه بدهند. بویژه روشنفکران ما باید بیش از این در صحنه باشند و بیش از این هزینه بدهند تا جلوی این روند را بگیرند و گفتمان انقلاب اسلامی را در جامعیت خودش احیا کنند. اما درباره حذف اشخاص باید بگویم که بنده اصلاً نگاه فردی ندارم. افراد مهم نیستند و مهم افکار آنها است.

به میزانی که افکار افراد قابل قبول باشد، باید کمک کرد که آن افکار بمانند ولو که خود آن اشخاص بروند. به میزانی هم که افکار افراد غیر قابل قبول باشد، باید کمک کرد که آن افکار، ضمن امکان میدان مانور در عرصه عمومی، در عرصه رسمی میدان مانور نداشته باشند و مبنای سیاستگذاری نشوند. ما باید با اندیشه افراد کار داشته باشیم. آیا انقلاب اسلامی چیزی کم داشته است که ما - به تعبیر شما - نیازی به تلفیق آن با لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی داشته باشیم؟  آیا انقلاب اسلامی به حقوق مردم بی توجه است که ما نیازمند چنگ زدن به لیبرالیسم باشیم؛ لیبرالیسمی که - به نظر بنده - مفهوماً مشکل دارد؛ زیرا به یک فردگرایی بی مبنا تکیه می کند و به جمع گرایی هم بی توجه است. شخصاً مایل نیستم که در نقد یک شخص بین فکر و شخصیت او خلط شود.

اگر ما به جای نقد تفکر یک نفر، خدای نکرده شخصیت او را تخریب کنیم، ما پیش نرفته ایم بلکه آن شخص پیش رفته است. الگوی فکری یک نفر لزوماً منطبق با شخصیت او نیست. خیلی ها اصلاً ملتزم به لوازم کلامشان نیستند. یعنی ممکن است  کسی معایب استراتژی شان را به آنها بگوید و آنها  آن استراتژی را رها کنند. ما با " ما قال " سر و کار داریم نه با " من قال ". نقدهایی که بنده به آقای هاشمی وارد کرده ام، با ملاحظه این نکات بوده است. جریانی که به نام نقد آقای هاشمی، شخصیت ایشان را تخریب می کند، گذشته ایشان را نادیده می گیرد و از مخالفت با ایشان فرصتی برای خودش می سازد، مورد تایید من نیست. چرا که این جریان نمی خواهد با نقد آقای هاشمی احقاق حقی کند. مثلاً آقای هاشمی متهم می شود اما هیچ سندی در اثبات اتهام ایشان رو نمی شود.

این نشان می دهد که قرار است ما با مخالفت آقای هاشمی به نان و نوایی برسیم. چهار سال پیش با همین محمل آمدیم و الان هم با همین محمل می آییم. آخر چند بار باید از طریق مخالفت با آقای هاشمی نان خورد؟ یکبار از این طریق بر سر کار آمدید. خب اگر پرونده ای داشتید، رو می کردید. ما هم خوشحال می شدیم که این قضا و عدالت اسلامی است. اما نمی توانید پرونده ای رو نکنید و چهار سال بعد دوباره با همان حرفها بیایید. این رفتارها مورد تایید نیست. بنده  با این برخورد افراطی که به اشخاص تسری می یابد و به نقد افکارشان محدود نمی شود، مخالفم؛ زیرا نتیجه معکوس می دهد. یعنی نه تنها بستر برای ارزیابی نقد های الگویی فراهم نمی شود بلکه این رویه به شکل جریانی و ساختاری موجب مظلوم نمایی هم می شود. اتفاقاً اگر دقت کنید می بینید که محبوبیت ایشان در اثر عملکرد این جریان بیش تر شده است. کسانی که این برخورد را با آقای هاشمی در پیش گرفته اند، نه بر فرصت های جمهوری اسلامی اضافه می کنند و نه قابلیت های این نظام را به فعلیت می رسانند.   
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 9:4  توسط سيد محمد | 


 

 هشتم ذی الحجه سال 60

قافله ارباب قصد ترک مکه و عزیمت به کربلا دارد...

ساکت باشید...

ماه بنی هاشم (ع) بر بام کعبه ایستاده و خطبه‌ می خواند...

خطبه ای در ستایش مولایش حسین...

خطبه ای که حجاز را لرزاند و پس لرزه اش به سرزمین شام، کاخ ظلم یزید می رسد...


بسم الله الرّحمن الرّحیم

اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی شَرَّفَ هذا (اشاره به بیت الله‌الحَرام) بِقُدُومِ اَبیهِ، مَن کانَ بِالاَمسِ بیتاً اَصبَح قِبلَةً.

یهَا الکَفَرةُ الفَجَرة اَتَصُدُّونَ طَریقَ البَیتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟ مَن هُوَ اَحَقُّ بِه مِن سائِرِ البَریه؟ وَ مَن هُوَ اَدنی بِه؟ وَ لَولا حِکمَ اللهِ الجَلیه وَ اَسرارُهُ العِلّیه وَاختِبارُهُ البَریه لِطارِ البَیتِ اِلیه قَبلَ اَن یمشی لَدَیه قَدِ استَلَمَ النّاسُ الحَجَر وَ الحَجَرُ یستَلِمُ یدَیه وَ لَو لَم تَکُن مَشیةُ مَولای مَجبُولَةً مِن مَشیهِ الرَّحمن، لَوَقَعتُ عَلَیکُم کَالسَّقرِ الغَضبانِ عَلی عَصافِیرِ الطَّیران.

اَتُخَوِّنَ قَوماً یلعَبُ بِالمَوتِ فِی الطُّفُولیة فَکَیفَ کانَ فِی الرُّجُولیهِ؟ وَلَفَدَیتُ بِالحامّاتِ لِسَید البَریاتِ دونَ الحَیوانات.

هَیهات فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمر وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الکَوثَر وَ مِمَّن فی بَیتِهِ الوَحی وَ القُرآن وَ مِمَّن فی بَیتِه اللَّهَواتِ وَالدَّنَساتُ وَ مِمَّن فی بَیتِهِ التَّطهیرُ وَ الآیات.

وَ أَنتُم وَقَعتُم فِی الغَلطَةِ الَّتی قَد وَقَعَت فیهَا القُرَیشُ لِأنَّهُمُ اردُوا قَتلَ رَسولِ الله صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه وَ أنتُم تُریدُونَ قَتلَ ابنِ بِنتِ نَبیکُم وَ لا یمکِن لَهُم مادامَ اَمیرُالمُؤمِنینَ (ع) حَیاً وَ کَیفَ یمکِنُ لَکُم قَتلَ اَبی عَبدِاللِه الحُسَین (ع) مادُمتُ حَیاً سَلیلاً؟

تَعالوا اُخبِرُکُم بِسَبیلِه بادِروُا قَتلی وَاضرِبُوا عُنُقی لِیحصُلَ مُرادُکُم لابَلَغَ الله مِدارَکُم وَ بَدَّدَا عمارَکُم وَ اَولادَکُم وَ لَعَنَ الله عَلَیکُم وَ عَلی اَجدادکُم.
 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سپاس خدای را که بیت الله را با قدوم پدرش (منظور امام حسین (ع) است) مشرف کرد؛ کسی که دیروز بیت بود، [امروز] قبله گردید.

ای ناسپاسان گناهکار آیا راه بیت را بر امام نیکوکاران می بندید؟ چه کسی سزاوارتر به این بیت است از دیگر موجودات؟ و چه کسی نزدیکترین به این خانه است؟ و اگر حکمت های خداوند بلند مرتبه نبود و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا بیت به سوی ایشان [ امام حسین (ع)] پرواز می کرد؛ قبل از اینکه مردم حجر را لمس کنند، حجر دستانش [ امام حسین (ع)] را استلام می کند و اگر خواست مولای من خواست خداوند رحمن نبود هر آینه بر سر شما مانند بازِ شکاری که بر گنجشکان فرود می آید نازل می شدم.

آیا قومی را که مرگ را در کودکی به بازی می گرفتند می ترسانید، در حالیکه الان در مردانگی قرار دارند. همه جانم فدای آقا و مولای همه موجودات که برتر از حیوانات [هستند].

هیهات بنگرید سزاوار است از چه کسی پیروی کنید، به کسی که شراب می نوشد [مراد یزید ملعون است] یا کسی که صاحب حوض و کوثر است؛  کسی که در خانه وحی و قرآن است [مراد امام حسین(ع)است] یا کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است [مراد یزید ملعون است]؛ و یا کسی که در خانه اش نزول آیات [نشانه ها] و [آیه] تطهیر است.

شما در غلطی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر(ص) را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و [این حیله] برای ایشان تا وقتی امیرالمؤمنین(ع) زنده بود ممکن نشد. پس چگونه ممکن است کشتن ابا عبدالله الحسین(ع) تا وقتی که من زنده ام؟

بیایید تا به راهش [راه کشتن امام حسین(ع)] آگاهتان کنم؛ پس مبادرت به کشتن من کنید، و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان [که قصد کشتن پیامبر (ص)را داشتند ] باد.



جان عالم به فدایت ای شیر یل ام البنین (س) ...

پدرت را رو سفید کردی با این خطبه...

حقا که علی (ع) تو را درس داده ...

درس عشق ... وفا ... ادب ...

الهی بحق العباس (علیه السلام) عجل لولیک الفرج

____________________________________________یا حق_____

متن خطبه :کتاب مناقب ساده الکرام، تألیف سید عین العارفین
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 8:32  توسط سيد محمد | 

توصیه های اقای قاضی رحمت الله علیه

 

مطالب زیر گزیده ای از توصیه ها و وصایای آیت الله سید علی قاضی (ره) است که به شاگردان و اطرافیان خود فرموده اند و ما آن ها را به اختصار ذکر می نماییم. باشد که کلامش چون صاعقه ای بر قلبمان بدرخشد و راهنمایمان در تاریکی ها باشد.
نماز
من شما را سفارش می کنم به اینکه نمازهایتان را در بهترین و با فضیلت ترین اوقات آنها به جا بیاورید و آن نمازها با نوافل، 51 رکعت است؛ پس اگر نتوانستید، 44 رکعت بخوانید و اگر مشغله های دنیوی نگذاشت آنها را به جا آورید، حداقل نماز توابین را بخوانید [ نماز اهل انابه و توبه هشت رکعت هنگام زوال است ].
مرحوم علامه طباطبایی و آیت الله بهجت از ایشان نقل می کنند که می فرمودند: « اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند. »
مرحوم آقای سید هاشم رضوی هندی می فرمایند: روزی یکی را به محضر آقای قاضی آوردند که مثلا آقا دستش را بگیرد و راهنمایی اش کند. مرحوم آقای قاضی فرموده بودند: « به این آقا بگویید که نماز را در اول وقت بخواند. »بعد معلوم شد که آن آقا وسواس در عبادات داشته و نماز را تا آخر وقت به تأخیر می انداخته است.
اما وصیت های دیگر، عمده آنها نماز است. می فرمودند نماز را بازاری نکنید اول وقت به جا بیاورید با خضوع و خشوع. اگر نماز را تحفظ کردید همه چیزتان محفوظ میماند و تسبیح صدیقه کبری سلام الله علیها که از ذکر کبیر به شمار می آید و آیت الکرسی در تعقیب نماز ترک نشود.
دعا در قنوت نمازآقای قاضی به شاگردان خود دستور می دادند این دعا را در قنوت نماز هایشان بخوانند: « اللهم ارزقنی حبّک و حبّ ما تحبه، و حبّ من یحبّک، والعمل الذی یبلغنی إلی حبّک واجعل حبّک احبّ الاشیاء إلی. »قرآنآیت الله نجابت می فرمودند: آیت الله میرزا علی قاضی به مرحوم آیت الله شیخ علی محمد بروجردی آقای سید محمد حسن قاضی می فرمایند: « چند سفارش ایشان عبارت است از: اول روخوانی قرآن. می فرمودند قرآن را خوب و صحیح بخوانید. توصیه دیگر ایشان راجع به دوره تاریخ اسلام بود. می فرمودند یک دوره تاریخ اسلام را از ولادت حضرت پیغمبر(ص) تا 255 هـ.ق یا 260 هـ.ق بخوانید. و بعد از عمل به این ها می فرمودند برو نمازشب بخوان! »(از شاگردان برجسته آقای قاضی) فرموده بودند که: « هیچ گاه از قرآن جدا مشو و ایشان تا آخر عمر بر این سفارش آقای قاضی وفادار و پایبند بود. هر وقت از کارهای ضروری و روزمره فارغ می شد، قرآن می خواند و با قرآن بود. »
 

آیت الله قاضی در نامه ای به آیت الله طباطبایی می فرمودند: « دستورالعمل، قرآن کریم است؛ فیه دواء کل دواء و شفاء کل عله و دوا کل غله علماً و عملاً و حالاً. آن قره العیون مخلصین را همیشه جلوی چشم داشته باشید و با آن هادی طریق مقیم و صراط مستقیم سیر نمایید و از جمله سیرهای شریف آن قرائت است به حسن صورت و آداب دیگر، خصوص در بطون لیالی...» و نیز:« بر شما باد به قرائت قرآن کریم در شب با صدای زیبا و غم انگیز، پس آن نوشیدنی و شراب مؤمنان است. تلاوت قرآن کمتر از یک جزء نباشد. »
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 17:1  توسط سيد محمد | 



توصیه ای از حضرت آیت ا... سید علی قاضی ( ره )

سید علی آقا قاضی در یکی از نامه هایش چنین می نگارد: « بسم الله الرحمن الرحیم، بعد حمدالله جل شأنه و الصلاة والسلام علی رسوله و آله؛ حضرت آقا! تمام این خرابی ها که از جمله است وسواس و عدم طمأنینه، از غفلت است؛ و غفلت کمتر مرتبه اش، غفلت از اوامر الهیه است و مراتب دیگر دارد که به آنها إن شاء الله نمی رسید و سبب تمام غفلات، غفلت از مرگ است و تخیل ماندن در دنیا؛ پس اگر می خواهید از جمیع ترس و هراس و وسواس ایمن باشید دائماً در فکر مرگ و استعداد لقاء الله تعالی باشید و این است جوهر گرانبها و مفتاح سعادت دنیا و آخرت؛ پس فکر و ملاحظه نمائید چه چیز شما را از او مانع و مشغول می کند، اگر عاقلی!

و به جهت تسهیل این معنی چند چیز دیگر به سر کار بنویسد بلکه از آنها استعانتی بجوئی: 
اول ـ بعد از تصحیح تقلید یا اجتهاد مواظبت تامه به فرائض خمسه و سائر فرائض در احسن اوقات؛
و سعی کردن که روز به روز خشوع و خضوع بیشتر گردد؛
و تسبیح صدیقه طاهره ـ صلوات الله علیها ـ بعد از هر نماز؛
و خواندن آیه الکرسی ـ کذلک ـ ؛
و سجده شکر و خواندن سوره « یس » بعد از نماز صبح؛
و « واقعه» در شبها؛
و مواظبت بر نوافل لیلیه؛
و قرائت مسبّحات در هر شب قبل از خواب و خواندن معوذات در شفع و وتر و استغفار هفتاد مرتبه در آن و ایضاً بعد از صلاة عصر؛
و این ذکر را بعد از صلوات صبح و مغرب یا در صباح و عشاء ده دفعه بخوانید: « لا إله إلا الله وحده لا شریک له، له الحمد و له الملک و هو علی کل شیء قدیر، أعوذ بالله من همزات الشیاطین و أعوذ بک ربی أن یحضرون إن الله هو السمیع العلیم. »

مدتی به این مداومت نمائید بلکه حالی رخ دهد که طالب استقامت شوید إن شاء الله تعالی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:43  توسط سيد محمد | 

حقيقت بسم الله

از حضرت امير عليه السلام نقل شده است که هر جا بسم الله بگويند و صلوات بفرستند- يعنی بگويند بسم الله الرحمن الرحيم و صلی الله علی محمد و آل محمد-خداوند ملکی می فرستد که درآن مجلس غيبت نمی شود.

من به اين حديث احتياج داشتم که خدا آن را رساند،‌ زيرا در اکثر مجالس،‌ روضه ها و مساجد وقتی نگاه می کنيد می بينيد غيبت وجود دارد . غيبت چند جور است. يک وقت غيبت از برادر ايمانی است. يک وقت هم هست که گوينده از امامش غائب است و حرف ميزند. اين هم غيبت است. تو که امامت را نديده ای چرا حرف ميزني؟ غيبت خواص اين است. غيبت عوام اين است که پشت سر مردم حرفی بزنند که خوششان نيايد. وقتی امام آدم غائب است چه؟ آيا اين غيبت نيست که حرف بزند؟ اين هم يک نوع غيبت است که دهان و زبان خواص را می بندد.وقتی اين معنا پياده شود ديگر کسی حرف نمی زند. برای خاصها غيبت اين جوراست. علما و روحانيون که روز و شبشان را در دين خدا زحمت ميکشند خواص ملتند. راهنمايند به سوی خدا و حجت و عزيز خدا و به سوی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشريف. اينها هم نبايد غيبت کنند. غيبت اينها مال خودشان است.  حسابشان هم باخودشان است. با من وشما نيست. خواستم بگويم غيبت چند قسم است.

کسی هست که اورا ملاقات کرده است. برای اوديگر غيبت نيست،‌ هرچه بگويد،‌ هرجا برود ،‌هرچه بکند و هرحرفی بزند. مگر امامان ما عليهم السلام هم غيبت ميکنند؟ آنها هرکاری بکنند زيبا از آب در می آيد. جوانی مادرش کولش بود و ميرفت. پيامبر صلی الله عليه و آله فرمود چرا نمی گذاری خودش راه برود؟ گفت نمی تواند. به هيچ کار نمی رسم. خسته شده ام،‌به نمازم نمی رسم. حضرت فرمود شوهرش بده.

گفت: چی ! اورا شوهر بدهم؟ زن خوشش آمد. گفت تو بهتر ميدانی يا پيامبر صلی الله عليه و آله. منظور اين است که بزرگان وقتی حرفی ميزنند آن درست است و قشنگ از آب در می آيد.

خداوند انشاءالله مارا از غيبت نجات دهد،‌ چه در دنيا و چه درآخرت. چه در امور اخروی و چه در امور دنيا و طبيعت. طبيعت مال مردم معمولی است. امور اخروی مربوط پيامبر صلی الله عليه وآله وامام عليه السلام است. کلمات مال آنهاست. ما اهل آن نيستيم.مگر آنکه يا غافل باشيم و حاليمان نشود و لبمان در اختيار آنها باشد که حرف بزنند، يا اينکه به سلامتي،‌ خودشان تشريف بياورند.

در واقع هم تا آنها هستند ما نبايد حرف بزنيم. برای همين اس که بسم الله ميگويند.

يعنی آقا شما بفرمائيد. بسم الله در هر امری يعنی آقا شما جلو باشيد. آيا نديده ای هر وقت بسم الله ميگويی آن کار خوش عاقبت ميشود؟ با بسم الله به صاحب عمل ميگويی بفرمائيد،‌ لذا آن کار خوب از آب در می آيد.

آيا حقيقت بسم الله را گرفتي؟ هيچ کاری بدون بسم الله انجام نمی گیرد.اگر هم انجام بگيرد دم بريده است، ناقص است، نصفش نيست، خراب است ،‌ فاسد است. البته اگر انجام بگيرد، بلکه انجام نمی گيرد. بسم الله است که درست ميکند.

بسم الله معنای حقيقی اش اين است که آقا شما بفرمائيد. آيا بعضی اوقات چنين نمی گوييم؟ حالا اين را به خدا ميگويی يا به پيامبر صلی الله عليه و آله ميگويی ، نمی دانم!‌ آنها خودشان می دانند، بينشان دعوا نيست. هر کدام نيتت بود،‌ قلبت و روحت متوجه بود يا اينکه اصلاً توجه نداشت- آنها خودشان می دانند چه کسی بايد جلو برود.

پس بسم الله در هرکاری يک خاصيتش اين است که شما ديگر نيستی. کمک از خداست،‌و کار تا آخر خوب از آب در می آيد.                                             یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:29  توسط سيد محمد | 

معنای طوبی

حديثی است که چند روز است  در ميانمان ميگردد. در گذشته هم بارها آنرا خوانده ايم، دوباره دور زده است و در اين محرم آمده است. لقمه های روحانی مثل غذاهای جسمانی هستند که يک لقمه چربی يک مدت پيدا ميشود و تا چند وقت آن را ميخوريم، تا اينکه پس ازمدتی عوض ميشود. بلکه روح انسان اين خاصيت را بيشتر دارد. غذاهای جسمانی با اينکه چند قلم شناخته شده بيشتر نيستند، ازاول عمر،‌ مرتب جايشان را عوض ميکنند. امشب ميدهند، فردا ميدهند، سپس يک سال، دوسال نميدهند. دوباره درست ميکنند. غذاهای ايمانی عوض شدنشان خيلی بيشتر است. همان غذاهای طبيعی هم شب به شب عوض ميشود و مادوشب غذاهای واحد نخورده ايم.حتی اگر دو وعده راهم از يک غذا بخوری باز آن دو غذا يکی نيست. نه ساعتش آن ساعت است،‌ نه غذايش.آن گوشت قبلی را خوردي،‌ اين يک گوشت ديگر است. خودت هم از آن غذا تا اين غذا عوض شده اي. در دنيا هيچ چيز تکراری نداريم. غذاهای ايمانی هم اين طوراست. والا نمازهايی که ما هر روز ميخوانيم تکرار بود. درحالی که ما تکراری نداريم. همه اش تازه است. حواست را جمع کن. هر بسم اللهی که ميگويی تازه است.

غذای نو  خيلی قيمت دارد و مومنين همه ی غذاهايشان را ميهمان خدا هستند. بلکه ماديون هم اگر فهم داشتند اين را می ديدند. غذاها مرتب عوض ميشود و جديد ميشود. خداوند غذای مانده به بندگانش نمی دهد. هم روحت تازه است و عوض شده است،‌هم جسم عوض شده است، هم غذا. راحت ميشوی. زيرا ميخواستی مزه ی غذای امروز را به ذهنت بسپاري،‌همين طور مال ديروز و مال سالهای قبل را،غذاهای خوبی را که خورده ای ميخواستی به ذهنت بسپاری تا به عيالت بگويی درست کند. اين تو را به زحمت ميگذاشت. حالا می بينی همه تازه است. هيچ چيز تکراری نداريم. راحت شدی. ميخوريم و السلام.

روحت هم اينطور است. حالا اين حديث دوباره آمده است، ميخواهيم آنرا بخوانيم و مرحمتی خدا را بخوريم:

طُوبی لِمَن ذَکَرَالمَعادَ وَ عَمِلَ لِلحِسابِ وَقَنَعَ بِالکَفافِ وَ رَضِيَ عَنِ اللهِ.

طوبی‌، هم کلمه طيب هست و هم در روايات آمده است که درختی است در خانه ی حضرت زهرا عليها السلام در بهشت که در خانه ی هر مومنی يک شاخه ازآن هست و مومن از آن شاخه هرچه نفسش در بهشت اشتها دارد ميچيند و ميخورد.

اين را درمعنويات روحی خودتان بگويم، شما که محبت در قلبتان هست، هر وقت چيزی ميخواهيد آن را از که ميخواهيد؟ آيا از غير محبت؟ ازآن می چينيد و ميخوريد. آيا آن شاخه نيست؟ آيا آن شاخه مال حضرت زهراعليها السلام نيست؟ مال فرزندان پيامبر صلی الله عليه وآله نيست؟ کدامتان هستيد که شاخه در قلبتان نداريد که هروقت گرفتاری داريد با آن تماس بگيريد؟ هروقت که ازهرکس رانده می شويد با چه کسی تماس می گيريد؟ باآن! می رويد سراغ شاخه. ميگويی تو به من رحم کن،‌ هيچکس در را باز نکرد.

اين شاخه را خوب می شناسيد. آن را بهتر از آن شاخه ای می شناسيد که در بهشت به شما ميدهند. اين شاخه ای از محبت آن چهارده معصوم پاک، از فرزندان و همسر و پدر حضرت زهرا عليها السلام است. اين محبت متعلق به آن خانم است، طوبی است، مال اوست و ازآن يک رگ و يک حبل در وجود شما هست که ازآن هرچه ميخواهی می چينی. منتهی اول اين طرف و آنطرف ميزني، بالا و پايين،‌پيش اين شخص و آن شخص ميروی. پيش فلان بروم حاجتم را بر می آورد، پولدار است. خوب که اين طرف و آن طرف رفت و چيزی گيرش نيامد بر ميگردد طرف شاخه. پيش شاخه می نشيند وسرش را کج ميکند. زن باشد يا مرد،‌ سربه خانه ميشود. تا اين طور شد ميگويد خوب کاری کردي، من که ازاول به تو گفتم اينجا بيا. چرا نيامدي؟ من منتظرت بودم. انسان را بدهکار هم ميکند. اين همه کوچه ها گشته ايم و سرگردان شده ايم. تازه او از ماطلب هم دارد. ميگويد منتظرت بودم. من که اول گفتم هرکاری داری پيش ما بيا. اينها راآن شاخه ميگويد. اسمش شاخه طوبی است.

حديث اين است:

طُوبی لِمَن ذَکَرَ المَعادَ.

خوش به حال کسی که ياد معاد کند.موعد را،‌وعده گاه را، آنجا که خلقت کرد و گفت اَلَستُ بِرَبِّکُم.

پيامبر صلی الله عليه وآله هم وعده گاه است. مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَليٌّ مَولاهُ. وعده گاه است.

طوبی برای کسی است که ياد معاد کند. نه اينکه اسمش را ياد کند، خودش راياد کند. اسم، مال زبان است. اسامی را می شمری. درحالی که ذکر،‌ مربوط به دل است. اِسمُهُ دَواء وَ ذِکرَهَ شِفاءٌ

خوشا به حال کسی که با دلش معاد را ياد ميکند- موعد را،‌ موعدی را که خلقت کرد.

طُوبی لِمَن ذَکَرَالمَعادَ وَ عَمِلَ لِلحِسابِ وَقَنَعَ بِالکَفافِ وَ رَضِيَ عَنِ اللهِ.

اينها چهار چيز است. آنها را در ذات خود پنهان کن و برای جاهای خلوت نگهدار، برای قيامتت و برای دنيايت. اين چهار چيز برای همه وقتت امانت است. چهار خط و چهار صندوق است. صندوق بزرگترين آنها اولی است و آن صندوق عالی و آخرين،‌ رضاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:27  توسط سيد محمد | 

رضا شوی ،‌ غصه نداری

کسی که از خداوند رضا باشد ديگر کارش تمام است. آيا اوديگر حسابی دارد؟

بَعدُ الرِّضا لا سَخَط. بعد از رضا ديگر آفتی نيست ورضا اگر از يقين بالاتر نباشد کمتر نيست. رضا از آثار و نشانه های يقين است.کسی که رضا به دريا زد و رفت به رِضوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَر.آيا ديدی که قرآن چه ميگويد؟ ميگويد بهشت اينطور و آنطور است.بعد ميفرمايد بهشت را ول کن،رِضوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَر.آن بهشتی که نامش رضوان است بزرگتر است.

رضوان يعنی رضای خدا ازعبد و رضای عبد از خدا. هردو يکی است.منتهی ناچاراً ما دوبار ميگوييم. يک بار ميگوييم عبد از خدا راضی شود،‌ يکبار هم ميگوييم خدا از عبد راضی شود. درحالی که هردو يکی است.

از خدارضا باش! مردم يک چيزی هم از خدا دستی ميخواهند تا از او راضی شوند. آيا چنين نيست.؟ همه اينطور هستيم. ما چقدر بدهيم تا ازخدا رضا شويم؟ اصل کاری آنجاست. اما بنی آدم از همه چيز راضی ميشود و تنها از خداست که رضا نميشود. مرتب آخ و اوخ ميکند.

از قضا هرجای ديگری هم که راضی نمی شوی از دست خداست که راضی نميشوی. هرکس از خدا رضا شد مثل آب روان است. همه او را ميخورند. همه او را می نوشند و لذت ميبرند. کسی که از خدا رضا شد ديگر سخط نيست، غصه و هجران نيست.

بَعدُ الرِّضا لا سَخَط.

يک حالی داشتم مرتب خودم را حفظ ميکردم. ميگفتم نخير،‌ اين جور نيست، آن جور نيست. حالا که رضا شدم، اوراق شدم.اصلاً چهارچوب بدن من ديگر نيست. هرتکه اش يک جا رفت. نگاهش کن! نگاه کن يک بدن را که وقتی رضا می آيد در همه ی دستگاه ممکنات پخش ميشود. لذا ديگر چيزی نداری که نگهداری کنی- يعنی لازم نداری. تا رضا رسيد خودت را ميبازی.

داماد شب عروسی اين همه خرج کرده است،‌ زير قرض رفته است،چقدر پول داده اند، صيغه خواندند، مراسم گرفتند،‌اما زن هنوز رضا نيست. اخمش را اين طرف و آن طرف ميکند،‌ميخواهد رضا شود.مرد هرچيز ديگری هم که دارد ميدهد. پول،‌انگشتر، وقتی رضا شد ديگر هيچ چيز لازم نيست. هرچيزی را هم که داده بود ميگويد بيا مال خودت. من مهر نمی خواستم.اول ميخواست. اما همين که رضا شد مهر و همه چيز ديگر را ميبخشد.

اين تازه مال دنياست. آخرت خيلی بالاتر است. همين که رضا شد در آسمان و زمين هيچ گردنه ای پيش پای او را نميگيرد. چون رضاست و مافوق رضا هيچ چيز نيست. نه ميخواهد چيزی بگيرد و نه ميخواهد چيزی بدهد،  تا کسی مانع او بشود.

لا يَملِکُ لِنَفسِهِ نَفعًا وَ لا ضَرّاً.

نه احتياج دارد نفعی به کسی بدهد و نه اينکه ضرری از کسی به او ميرسد. کسی که رضاست اوراق شده است. قطره ای بود که به دريا افتاد و دريا را قبول کرد. قطره که بود از دريا ميترسيد. بلکه نه! ميگفت من آبم. يعنی چرا به دريا بروم؟ نميدانست دريا هم آب است. تا فهميد ، به دريا افتاد.

مومن مثل ماهی است که وقتی به دريا ميرسد از دست شخص به آب می جهد. هيچ نميگويد من چهار انگشت ماهی‌، در اين اقيانوس که اگر کشتی يکسال در آن سفر کند به جايی نمی رسد چه خواهم کرد،‌ در آب ميجهد. مومن هم اين طور است. آنقدر رضای خدا را دوست دارد و آنقدر محبت محبوب را دوست دارد، مثل يک ماهی می ماند که به  آب رسيده است. ماهی دست کسی است که او را از آب گرفته است،‌اما تا دريا را می بيند درون آب ميپرد . مخصوصاً اگر او را کمی هم شل گرفته باشند . درون آب ميپرد. هيچ نميگويد به دريايی افتاده ام که حد ندارد. کيفش به راه است و آفت ندارد. همه جا ميرود و همه جا ميگردد. ذکر خدا مثل آب است و مومن هم تشنه است،‌ ذکر خدا مثل آب نيست،‌خود حقيقت آبهای عالم است. مومن که به اين آب افتاد سير ميشود.                                 یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:25  توسط سيد محمد | 

موت ، زفاف است

طوبی لِمَن ذَکَرَ المَعادَ وَ عَمِلَ لِلحِسابِ وَ قَنَعَ بِالکَفافِ وَ رَضِيَ عَنِ اللهِ.

از خدا که رضا شد تازه در خانه وارد شده است.اينکه بعداً با اوچه ميکنند معلوم نيست. اينها برای دم در است، وقتی که وارد ميشود اين چهار چيز را دارد يعنی اينها شرط ورود است.

وقتی می آمد اين چهار چيز را در دنيا از دست داد و به سفلی افتاد. حالا که برگشته است دارد ميرود داخل. از خدا رضا هم هست. آيا اين شب زفاف نيست؟ اين موت انسان است. آن را حداقل برابر با زفاف دنيا حساب کنيد.

زفاف دنيا را به ياد بياوريد که انسان جوان است، مردم برايش دست ميزنند و برايش مانوس می آورند تا قلبش آرام بگيرد. چه مانوسی از خدا بالاتر؟ چه مانوسی از حقيقت بالاتر.

خيلی به موت اهانت کردم که آن را با زفاف برابر گرفتم. اما چه کنم؟ مردم موت را که ملاقات خداست به قاعده ی زفاف هم قبول ندارند.اين را اينجا نگويم کجا بگويم؟ زفاف دنيا دو شب است.پس فردا پيش قاضی ميروند. مردم ملاقات خدا را به اندازه ی اين هم قبول ندارند،‌ مگر هيدجی ،‌  که موت را به عنوان شب زفاف قبول داشت. البته ازدواج نکرده بود و شايد به آن خاطر که زفاف دنيا را نخواسته بود و عروسی نکرده بود؟ آنجا دچار شد. در مدرسه بود. درس ميداد و درس ميخواند. پير که شد، شاعر شد و عاشق شد. آخر عمرش وصيت کرد. نوشت اگر در دنيا مال داشتم ميگفتم رفقا آبگوشتی درست کنند تا در شب موت من که شب زفاف من است دور هم بنشينند و کيف کنند، من هم به عشق آنها خوش باشم. پشت سرش نوشت سيد لاجوردی رحمه الله عليه با من قرار گذاشته است که اگر من زودتر مردم اين سور را برای او بدهم و اگر او زودتر مرد اين سور را بدهد. او دستگاه آن طرف موت را گفته بود که اگر تو زودتر از دنيا رفتی سور و سات شب زفاف را راه بيانداز، آب گوشتی در قيامت راه بيانداز، رفقای من و عاشقان آن قيامت را جمع کن تا وقتی که من می آيم باهم کيف کنيم.

حتی رحمه الله عليه هم پشت سر اسم او گفته بود، اما بازماندگان به خيال اينکه تاجر زنده است رفتند خبرش کنند تا آب گوشت را بار کند. وقتی سراغش را گرفتند ديدند بيست سال است مرحوم شده است. دوباره وصيت نامه با باز کردند، ديدند خودش هم گفته است رحمه الله عليه.مگر کسی که وصيت نامه را ميخواند هوش استت که چه ميخواند؟ ولو اينکه هيدجی آن را نوشته باشد. اوآنجا را اصل ميدانست. تا انسان آن طرفی نشود حاليش نمی شود. آيا ديدی زفاف چيست؟

خوشا به حال کسی که ياد معاد کند. تازه فقط ياد کرده است. هنوز نرفته است. اما همين که ياد کنيم ميرويم. عملش هم روی حساب باشد و قانع به کفاف دنيا و آخرت باشد، هر دو، و راضی از خدای خودش باشد.

در اسلام ميگويد اَالِاسلامَ هوَالتَّسليم وَالتَّسليمَ هوَاليَقين وَ اليَقين هوَ التّصديق وَ التّصديق هوَ الاِقرار وَالاِقرارَ هوَالعَمَل.اين مربوط به اسلام است.

در اسلام، بشر اول ناچار به تسليم شدن است. اول اسلام، تسليم است. اگر حقيقتش را هم فکر کنيد اسلام، تسليم است. همه ی خلق، تسليم خدا هستند. حتی آنهايی که شقی هستند الان ناچارند فرمان خدا را ببرند.آيا نمی بينی که پير ميشوند.چرا موی آنها فرمانشان را نمی برد و سفيد ميشود؟چرا کمرشان هم ميشود؟ زيرا فرمان خدا را ميبرند.

پس تمام ما سوی الله، عبد خدا هستند، مطيعند، چه ميل داشتته باشند و چه ميل نداشته باشند کافر و شقی هستند.همه ی سوی الله فی قبضته در قبضه او هستند و تسليم اند.حتی ما که اينجا نشسته ايم در قبضه او هستيم، بيرون آن نيستيم، توی قبضه ايم. يعنی نفس نميتوانيم بکشيم مگر با او. ما وقتی تسليم ميشويم تازه يک چيزی هم ميخواهيم. اگر نميخوای تسليم بشوی نشو.مگر ميتواني؟

اَالِاسلامَ هوَالتَّسليم چند وقت که تسليم بود ميگويد بد جايی نيست، اقرار ميکند. تا الان نمی گفت. اخمش هم بود.چند وقت که ماند ديد هيچ کاری نمی کنند ، گفت چرا لبم حرف نزند. اسرار را به رفيقش گفت که من تسليم شده ام. همانکه دست و پای تو را گرفته است مرا هم گرفته است. تصديق کرد و تصديق اقرار آورد که اَشهَد اَن لا اِلهَ اَلّا اللهَ.

حالا که شهادت گفت عمل هم آمد. نماز ميخواند،‌دولا راست ميشود، در مجلس ذکر اهل بيت عليهم السلام می نشيند.آيا وقتی که امام حسين عليه السلام را قبول کردی در مجلس عزايش نمی نشيني؟ پس اقرار عمل آورد.

عمل آنقدر قيمت دارد که وقتی سجده ميکنی اگر سرت به مهر خورد و بلند شد و دوباره خورد اين دو سجده به حساب ميشود، حال آنکه يک بار ذکر گفته اي.همين که هفت موضع به زمين رسيد سجده است.

اينکه اختياری نبود! با اين حال ميگويد اين دوسجده است.اگر سجده اضافه بکنی نمازت اشکال پيدا ميکند. نمازت که تمام شد ذکر سجده ای را که نگفته ای ادا ميکني. همچنين است رکوع. همين که خم شدی رکوع ثابت شد. عمل اينقدر قيمت دارد.به بچه هايتان بگوييد اين دولا راست را بشوند، نزد خدا قيمت دارد.

اميدوارم با قلبت بسم الله  را جلو بياندازی.ياد خدا را پيش بيانداز.با وعده گاه راه برو و عمل را هم او به تو ياد ميدهد که چه کار کنی تا به آن وعده گاه برسی و کی به وعده نزديک شوی. وعده ای که خدا باتو  گذاشته است و از تو اقرار گرفته است.روی حساب بودن عمل هم باز به وعده ميخورد. قانع به کفاف بودن هم به اين خاطر است که کار داری و وعده داری. آنجا منتظر تو هستند. روی قاعده رفتار ميکنی و به کفاف قانع ميشوی تا به وعده گاه برسی.

هرگاه که ياد وعده گاه کنيد تمام اين چند چيز رديف ميشود. کسی که ياد موعد کند اينها با همان ياد کردن او درست ميشود.

زياد ياد قيامت کن، ياد وقتی که خدا خلقت کرد. اخر سر هم آنجا ميروی.

اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعونَ.

الان که نشسته ای ميتوانی هم آن وقت را نگاه کنی و الان را که با اويي. هردو يکجاست. نميتوانی همه وقت اينجا باشی. اما هروقت خسته شدی ميتوانی از آنجا ياد کنی.                  dh pr

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:24  توسط سيد محمد | 

شبیهک بـدر اللـیل بـل انـت اَنـور و وجهـک من نور الملاحة یقطـر

فنصفک یاقوت و ثلثک جوهر و خمسک من مسک و سدسک عنبر

فَـمـا ولـدت حـواء مثـلک آدمـاً و لا فـی جـنـان الـخـلـد مثـلک آخـر

فیا زینة الدنیا و یا غایـة المُنی فمن ذا الذی عن حسن وجهک یبصر

بـالله صـعـب عَـلـیـنـا أَن تـفـارقـنـا و أن یـغیـب عنـا وجـهـک الـقمر

طالـت عَـلینـا لیالی الانتظار و ما یجري النهار و لا بالصبح ینـفجـر

والارض قد ملئت من ظلم جائرها و القلم کالسیف نحو الخلق ینحدر

فـیا رَبِّ عَجِّل فَـرج الموعود بِالکتـب و ما به دلّت الأدیان و الـزبر .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 17:5  توسط سيد محمد | 

اى مولی و سرور عالم آيا به سوى تو راهى هست تا ملاقات شوى. چه وقت روزها را با تو سپرى كرده و بهره‏مند مى‏گرديم. تشنگى زياد ما طول كشيد. چه هنگام از آب گوارايت استفاده خواهيم كرد؟ مولايم سرورم چه وقت ما را ديده و ما نيز تو را مى‏بينيم در حالى كه پرچم پيروزى را برافراشته‏اى؟ مولايم چه زمانى يكديگر را ديده و چشمان ما از ديدار تو روشن مى‏گردد و با راهنمايى تو هدايت مى‏شويم؟ و آنگاه ما را از حقايق امورمان آگاه كرده، گره‏ام به دست تو باز شده، نادانيها از بين رفته و كمالات كامل مى‏شود.
آقا و مولايم اميد و آرزويم كاش سرنوشت خود را مى‏دانستم، آيا با نور جمالت ديدگانم روشن خواهد شد آيا از وصال گوارايت سيراب خواهم شد يا با اين اندوه‏ها روانه قبرم شده و با غصه‏ها و اندوه فراوان از اين دنيا مى‏روم

« آقايم طولانى شدن جدايى شما مرا كشته و اميد وصال شما و آنچه درباره نشانه‏هاى ظهورتان فرموديد، زنده‏ام مى‏كند. چرا چنين نباشد كه اگر اين وعده‏هاى در روايات و انتظار ظهور شما و آثار آن نبود از بين رفته بوديم. درود و سلام خدا بر كسى كه ما را با اين وعده‏ها و انتظار ظهور شما زنده كرده و ما را از آن آگاه نمود. زيرا اين مطلب، امروز باعث زندگى بندگان مشتاق به شما و به وصال شماست و زبان حال همه ما مى‏گويد: »مرا وعده دادند. مرا وعده دادند. و اعلام رأى دادگاه آيين عشق را به تأخير انداختند، در حالى كه آيين عشق آيين من است. دل را با ياد محبوب شاد گردان و گوشهايم را با وعده‏اش نوازش كن»؟

« آقايم اگر نمى‏دانستيم كه گشايش بعد از سختى است، اين سختيها بر دل و جان ما بيش از آن بود كه بتوانيم آن را تحمل كنيم، ولى باين جهت كه اين‏ها علامت گشايش است تحمل آن براى ما آسان است و بدين جهت كه باين وسيله به شما مى‏رسيم اين سختيها محبوب ماست.
آقايم مدت سپرى شده و به آخر رسيد. منتظر امر شما هستيم. با ياد شما زندگى كرده، و آثار ظهور شما را جستجو مى‏كنيم.
آقايم كار سخت شده و ظلم و ستم فراوان، و فساد بى‏سابقه‏اى سراسر گيتى را فرا گرفته است. هواى نفس نيز ضميمه آن شده و آتش هواهاى نفسانى شعله‏ور گرديده و گيتى را سوزانده است، بوسيله آن شهرها خراب، آبادانى نابود و انسان‏ها و حيوانات از بين رفته‏اند.
آقايم بلاها زياد، مطالب پوشيده بر ملا گرديده و فقط به شما شكايت مى‏كنم. آقايم جدايى و هجران تو از تمام اين سختى‏ها سخت‏تر است زيرا بلا بهمراه تو، نعمت و اذيت در مقابل ديدگان تو راحت است. آقايم »و از من انتقام بگير، اگر اين انتقام مرا به تو نزديك مى‏نمايد. فدايت گردم در آن شتاب كن. و با هر وسيله‏اى كه مى‏خواهى مرا در عشقم به خودت آزمايش كن. و من آنچه رضاى تو در آن است را انتخاب خواهم كرد. و در هر حال، تو به من از خودم سزاوارترى. زيرا اگر تو نباشى، من هم نخواهم بود.«»
« آقايم »تو قدرت نابودى قبيله را دارى، در راه عشق تو هر موجود زنده‏اى از نابودى لذت مى‏برد. برده تو هرگز تقاضاى آزادى نخواهد كرد. اگر تو او را رها كنى او تو را رها نمى‏كند. آن زيبايى كه با جلال بزرگ خود آن را پوشانيده‏اى، هر نوع شكنجه‏اى را در اينجا گوارا مى‏داند.«»« مولايم آرزويم »دلم آب شده به او رخصت بده تا باقيمانده خود را در آرزوى تو بگذراند. دستور بده خواب در چشمانم گذر كند. زيرا من مطيع اين دستور هستم. شايد در عالم رؤيا وجود گرانقدر تو را ببينم و به من وحى شود.«»« حبيب من »و هرگاه باقيمانده جان من با آرزو زنده نمانده و فناى من مقتضى بقاى تو باشد. و اگر شيوه عشق از سنت چشم بر هم نهادن حمايت كند و از ديدارت محروم گردد. سياهى چشمى براى من باقى بگذار، شايد پيش از مرگم بوسيله آن، كسى را كه تو را ديده است ببينم.«»
« آه »چيزى را كه تو مى‏خواهى كجا در من هست، هرگز. و بلكه پلك چشمان من فاقد پرده‏اى از خاك پاى تو است.«»« مولايم »اگر مژده دهنده‏اى با مهربانى از سوى تو آيد و هستى من هم در مشتم قرار داشته باشد، آن را به تو تقديم نموده و خواهم گفت: آن را بگير.«»« سرور و مولايم اى امام من »بشكستگى من، بذلت من، بخضوع من، بفقر و نياز خودم و به بى‏نيازى تو. مرا به زير دست خائنى واگذار مكن. چون من يكى از ضعيفان تو هستم.«»
« آقايم آنگاه كه درباره رسيدن و وصل شدن به شما و لذت ديدار شما مى‏انديشم و در مورد احوال كسانى كه آنها را به پناه خود نزديك نموده، به آنان احسان كرده، مشرف به ديدار جمالت نموده، با تعليم خود آنان را بزرگداشته، با نوشانيدن جامهاى توحيد بر آنان منت گذاشته و شرافت آمدن در محفل اهل توحيد را به آنان كرامت نمودى تأمل مى‏كنم، نزديك است قلبم از حسرت شكافته شده و از غيرت، دو تكه شود. آه آه »واى بر قلب كسى كه مثل قلب من باشد«. »اى پوست بدن من پاكيزگى مرا سعادتمند نمى‏كند. و اى كبد من بدون ديدار بايد پاره پاره شوى.»
« آقايم خواهان شما، با ساير مشتاقين فرق دارد. زيرا زيبايى تو قابل مقايسه با زيبايى ساير معشوقها نبوده و بزرگى تو مانند ديگر بزرگي ها نمى‏باشد. باين جهت كه شما محبوبى هستى كه علت ايجاد خواهان و دوستدار خود بوده و او در هر حال و براى هر كارى به شما احتياج دارد، ولى ديگران چنين نيستند. بلكه در عالم محسوسات زيبايى وجود ندارد مگر اين كه مظهر گوشه‏اى از زيبايى شما، و بزرگيى نيست مگر ناشى از يكى از آثار بزرگى شماست. زيرا زيبايى شما مظهر زيبايى خداوند زيبا و زيبايى ديگران از مظاهر زيبايى شماست. و نيز بزرگى شما مظهر بزرگى ]خداوند[ بزرگ و بزرگى ديگران برگرفته از بزرگى شماست. شما منبع همه بزرگيها و زيباييها هستيد. منظور از زيباترين زيباييها، و بزرگترين بزرگها، در دعاى سحر، شما مى‏باشيد. و شماييد نورانى‏ترين و درخشنده‏ترين نور خدا. و نيز جدايى و دورى شما مانند جدايى محبوبهاى ديگر نيست. زيرا اگر محبوبهاى ديگر دوستدار را ترك كنند، مى‏گويند: محبوب او را ترك كرده، و بخاطر ترك كردن محبوب سرزنش متوجه دوستدار نمى‏گردد. ولى اگر شما كسى را ترك كنيد، مردم او را سرزنش نموده و خود نيز خودش را سرزنش مى‏كند. و هيچگونه تسلاى خاطرى نيز ندارد. زيرا نمى‏توان گفت شما بيوفا بوده يا به دوستدار خود علاقمند نيستى. همه دوستدارانت اعتقاد دارند كه دوستى و وفاى تو بيش از دوستى و وفاى آنان است. بنابراين اگر آنان را ترك كنى معلوم مى‏شود، آنان كوتاهى نموده‏اند. و كم محبتى آنان نشاندهنده نادانى آنان است. بهمين جهت كسى كه او را ترك نمايى ورشكسته‏ترين افراد است مگر اين كه خود را تسلى داده و بگويد: در آينده به شما رسيده و هجران شما پاداشى براى او در پى دارد. ولى چه پاداشى بزرگتر از ديدار شماست مولايم همه فداى تو. جانم فداى مجد ريشه‏دارى كه همتايى ندارد. جانم فداى شرافتى كه لنگه‏اى ندارد. تا كى برايت سرگردان بوده و تا كى و چگونه و با چه زبانى درباره‏ات بگويم؟ براى من سخت است كه ببينم ديگران در مقابل تو و در مملكت تو تصرف، و بر پيروان و حتى بر خويشانت حكومت كرده و آنها به تو پناه آورده و از تو كمك مى‏خواهند ولى جوابى نمى‏شنوند. پناه بر خدا از اين مصيبتهاى دردناك و سختيهاى زياد »انا للّه و انا إليه راجعون« از مصيبت نبودن تو و طولانى بودن غيبتت در حالى كه شيعيانت مانند گله گوسفندى شده‏اند كه چوپان آن نبوده و گرگها از هر طرف به آن حمله كرده‏اند گروهى را خورده و گروهى را براى ذخيره مى‏كشند.
سرورم اين مصيبتهاى ما بود ولى ناراحتيهاى شما بخاطر اين مطالب براى ما سخت‏تر بوده و دل ما را بيشتر بدرد مى‏آورد تا مصيبتهايى كه به خودمان وارد مى‏آيد. زيرا از رأفت شما به شيعيانتان و غيرت و رقت قلب شما آگاهى داريم. مگر جد شما امير المؤمنين عليه السّلام نبود كه از ربودن خلخال زن ذمى توسط لشكر معاويه شكايت كرده و مى‏فرمود: »اگر مسلمانى از اين مطلب بميرد او را قابل سرزنش نمى‏دانم.« پس شما چه حالى داريد زمانى كه بدانيد با زنهاى مسلمان چه مى‏كنند خداوند ملتت را يارى كند، مولايم به خداوند و به سرور مردم محمد مصطفى و به على مرتضى و به سرور بانوان و به پدران پاكت، امامان هدايت و شيران درنده نبرد و به حمزه، سرور شهيدان و به »طيّار در ميان فرشتگان مقرّب«، از اين پيش‏آمدهاى ناگوار و اوضاع بد شكايت مى‏كنيم. بندگان گرفتارت را يارى كن اى ياور يارى خواهان. سرورشان را به آنان بنمايان اى مهربانترين مهربانان. و با آن ستم ستمكاران، حاكميت كفار و حيله‏هاى مخالفين را از آنان دور كن. و با فرج ولى خود، در فرج آنان تعجيل نما و بعد از پر شدن زمين از ظلم و جور آن را پر از قسط و عدل گردان. ديدگان مؤمنين را با جمال ولىّ دين روشن نموده و بهره آنان را با ظهور جلالش در ميان جهانيان بيشتر گردان. عدل فراوان و حكومت بزرگ و عالى خود را آشكار نما و با آن حق را بر پا و باطل از بين ببر. اوليايت را با آن حاكم و دشمنانت را خوار فرما. با آن از ستمكاران و دشمنان برگزيدگانت انتقام بگير. و در انجام وعده‏هايت در مورد يارى مؤمنين و عاقبت پرهيزكاران تعجيل فرما. اى راستگوترين راستگويان و تواناترين توانمندان

برگرفته از كتاب المراقبات حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي

                                              یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 16:44  توسط سيد محمد | 

بی‌گمان‌ واقعه‌ و حادثه‌ و حماسه‌ عظ‌یم‌ عاشورا، عاشوراییان‌ را از ابتدا بر آن‌ داشت‌ که‌ هر یک‌ به‌ نحوی‌ در خور فهم‌ و شعور و ادراک‌ خود روایت‌گر و ترسیم‌کننده‌ شکوهمندی‌ آن‌ باشند. کربلا و عاشورا عظ‌یم‌ترین‌ میراث‌ بشریست‌، به‌ گونه‌ای‌ که‌ هرگز در ط‌ول‌ تاریخ‌ همسنگ‌ و نظ‌یری‌ نخواهد داشت‌.
حماسه‌ سترگ‌ تکرارناشدنی‌ و به‌ یادماندنی‌ که‌ کهنه‌ نمی‌شود بلکه‌ صیقل‌ می‌خورد و روزبه‌روز بر جلا و جبروت‌ کبریایی‌ آن‌ افزوده‌ می‌شود. خون‌ همیشه‌ جاری‌ در رگهای‌ زمانست‌.
))عمان‌ سامانی‌)) از زمره‌ این‌ سوخته‌ دلان‌ و پروانگان‌ بی‌پری‌ است‌ که‌ خود سوخته‌ عشق‌ حسین‌ (ع‌) و کربلاییان‌ است‌. در مثنوی‌ ((گنجینالاسرار)) سوخته‌ تا توانسته‌ گوشه‌ای‌ از عظ‌مت‌ کربلا را بسراید. تکیه‌ بر این‌ مثنوی‌ به‌ این‌ جهت‌ است‌ که‌ شاعر توانسته‌ برداشتی‌ لط‌یف‌ و عارفانه‌ و حکیمانه‌ از عاشورا به‌ دست‌ دهد، منتها به‌ شیوه‌ و نگرشی‌ نوین‌. راوی‌ و شاعر و عارف‌ کامل‌ در این‌ قصه‌ یگانه‌اند. فروغ‌ تجلی‌، پدیدآورنده‌ی‌ خلسه‌ای‌ است‌ که‌ بیشتر در داستانهای‌ روان‌شناسانه‌ مکتب‌ سورئالیسم‌ و در دامان‌ مکتب‌ سیال‌ ذهن‌ امروزه‌، منتها به‌ شیوه‌هایی‌ غریب‌تر به‌ چشم‌ می‌خورد. اما ذهنیت‌ سیال‌ شاعر در این‌ مثنوی‌ حکیمانه‌، ذهنیتی‌ خودآگاه‌ و هوشمند است‌ برای‌ یافتن‌ ناخودآگاهی‌ که‌ می‌تواند از مرز و گذر زمان‌ و مکان‌ برتر و بالاتر رود و در لامکان‌ و بی‌زمانی‌ دست‌ افشانی‌ و پایکوبی‌ کند. زیرا تاریخ‌ و سیرت‌ و صورت‌ مکتب‌ شیعه‌ را بدور از هیاهوی‌ کاذب‌ انسانی‌ و جسمانی‌ می‌داند. به‌ این‌ جهت‌ است‌ که‌ مرگ‌ سرخ‌ را تحفه‌ الهی‌ می‌داند.
رندی‌ شاعر در این‌ است‌ که‌ آغازی‌ و تاریخی‌ برای‌ این‌ داستان‌، فرض‌ نمی‌کند، بلکه‌ حماسه‌ عاشورا را همه‌ تاریخ‌ می‌داند. یعنی‌ تمام‌ تاریخ‌ در برابر این‌ واقعه‌ سر تعظ‌یم‌ فرود می‌آورد و برای‌ خود وزنی‌ قائل‌ نیست‌. شخصیتهای‌ این‌ داستان‌ نیز به‌ تنهایی‌ بزرگتر از تمام‌ انسانیتند.
انسانی‌ هستند فراتر از گوهر انسانی‌. این‌ به‌ خود آشنایان‌ در مسیر حق‌پویی‌ و کمال‌جویی‌ اولین‌ گام‌ را قدم‌ در وادی‌ سوختگی‌ می‌گذارند. یعنی‌ می‌سوزند تا ساخته‌ شوند. سپس‌ از میان‌ هزاران‌ هزار برگزیده‌ می‌شوند و به‌ این‌ جهت‌ توسط‌ حق‌ شاباش‌ سرمستی‌ و محرمیت‌ می‌یابند سپس‌ به‌ وادی‌ مراقبه‌ و جانبازی‌ قدم‌ می‌گذارند پس‌ از آن‌ وجد عارفانه‌ و شور عاشقانه‌ در سر می‌یابند و می‌توانند در وادی‌ فنای‌ تن‌ و بقای‌ جان‌ گام‌ نهند و در این‌ وادیست‌ که‌ حق‌ تعالی‌ به‌ آنها انقلاب‌ حالت‌ و وجد حال‌ آزادی‌ و آزادگی‌ عط‌ا می‌کند و می‌توانند اینک‌ ملقب‌ و نامیده‌ شوند به‌ عظ‌یم‌ترین‌ و باشکوه‌ترین‌ نامهایی‌ که‌ در تاریخ‌ نظ‌یر نیافتند همچون‌:
حر، ابوالفضل‌ عباس‌(ع‌)، قاسم‌ (ع‌)، علی‌اکبر (ع‌)، علی‌اصغر(ع‌)، زین‌العابدین‌(ع‌)، حسین‌ (ع‌)، و حتی‌ ذوالجناح‌ و...
تصویرپردازیها و توصیفات‌ شاعر در این‌ مثنوی‌ نیز در جای‌ خود قابل‌ تامل‌ است‌، که‌ در ادامه‌ در جای‌ جای‌ مقاله‌ نمایانده‌ شده‌ است‌. اما آنچه‌ که‌ مهم‌ است‌ کالبدشکافی‌ شخصیتها و عناصر سازنده‌ حماسه‌ کربلاست‌. نگاه‌ عمان‌ به‌ شخصیتهای‌ خالق‌ و سازنده‌ حماسه‌ عاشورا از منظ‌ر روانشناسی‌ و روانکاوی‌ است‌. با تاویل‌، نقبی‌ می‌زند به‌ دل‌ حوادث‌ و از پوسته‌ ظ‌اهری‌ آنها عبور می‌کند و با مددجویی‌ از تمثیل‌ سویه‌ها و لایه‌های‌ مختلف‌ شخصیتها و حوادث‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارد. او روایت‌گر تاریخ‌ شیعه‌ نیست‌ بلکه‌ مفسر ادبیات‌ شیعه‌ است‌.
یعنی‌ تاریخی‌ که‌ توانسته‌ به‌ صورت‌ اسط‌وره‌ و فرهنگ‌، نمود و بازتاب‌ یابد. به‌ این‌ جهت‌ است‌ که‌ کلامش‌ روان‌ است‌ اما پرجنب‌ و جوش‌ و خروش‌. کلمات‌ سیلاب‌کننده‌اند، گاه‌ در برخی‌ فرازها قامت‌ می‌بندند و قد می‌کشند و انگار که‌ از پوسته‌ ظ‌اهری‌ و معنای‌ متعارف‌ می‌گذرند و سپس‌ آوار می‌شوند و در این‌ گذر روحانیتی‌ خاص‌ می‌یابند. پاکی‌ و ط‌هارت‌ و قداستی‌ که‌ ذاتی‌ نیست‌، می‌یابند. یعنی‌ به‌ جهت‌ فضا و حال‌ و هوایی‌ که‌ خلق‌ می‌کنند اصیل‌تر از واژه‌های‌ متعارف‌ بشمار می‌روند. به‌ عنوان‌ مثال‌ آب‌ در نگاه‌ عمان‌ رمزی‌ می‌شود از حقیقت‌ که‌ گمشده‌ی‌ مومن‌ است‌ و شط‌ رمز یقین‌ است‌ و چنین‌ است‌ که‌ حتی‌ چرخ‌ به‌ استسقا مبتلا گشته‌ است‌ و ط‌پس‌ چرخ‌ نمادی‌ از این‌ استسقاست‌.
از دیگر عوامل‌ اصیل‌ و سازنده‌ شعر عمان‌، صداقت‌ و صمیمیتی‌ است‌ که‌ در آن‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. سادگی‌ که‌ آن‌ را به‌ مرز روضه‌ نزدیک‌ می‌کند ولی‌ از نوع‌ هنری‌اش‌ که‌ آمیخته‌ به‌ زیبایی‌ است‌. به‌ همین‌ جهت‌ سرشار از آموزه‌های‌ تربیتی‌ است‌. آموزه‌هایی‌ که‌ از حکمت‌ و فضیلت‌ و معرفت‌ سرشته‌ گشته‌ است‌ و توسط‌ آنها آنچه‌ را که‌ در متن‌ دین‌ مبین‌ برای‌ بشریت‌ به‌ ودیعه‌ نهاده‌ شده‌ به‌ صورتی‌ روان‌ و جاری‌ جانها را سیراب‌ می‌کند و در نهایت‌ این‌ که‌ هویتی‌ می‌سازد اصیل‌ و ماندنی‌ و سازگار با بینش‌ معنوی‌.


رازدانی‌ و راز نهانی‌ از لوازم‌ غیرت‌ و حمیت‌ عارفان‌ و کاملان‌ به‌ شمار می‌آید اما وقتی‌ که‌ فروغ‌ تجلی‌ بر دل‌ و جان‌ زند و پر و بال‌ بسوزاند، بیخودی‌ آغاز می‌گردد و عمان‌ سامانی‌ در منظ‌ومه‌ ((گنجینه‌الاسرار)) از آن‌ سرگشتگان‌ سرمست‌ است‌ که‌ گم‌ کرده‌ دل‌ را با زبانی‌ گیرا بیان‌ می‌کند. هر چند که‌ از غیرت‌ نمی‌یارد که‌ نامش‌ را به‌ سادگی‌ ببرد:
1ــ فروغ‌ تجلی‌
کیست‌ این‌ مط‌لوب‌، کش‌ دل‌ در ط‌لب‌
نامش‌ از غیرت‌ نمی‌آید به‌ لب‌؟(1)

این‌ مجموعه‌ در ابتدا با تجلی‌ باشکوهی‌ آغاز می‌شود، تجلی‌ که‌ بسیار رنگ‌ و بوی‌ امروزی‌ دارد و سبکها و مکتبهای‌ بسیاری‌ همچون‌ سورئالیسم‌ و سیال‌ ذهن‌ به‌ شکل‌ تک‌گویی‌ درونی‌ خودآگاه‌ یا ناخودآگاه‌ از آن‌ بهره‌مندند. تجاهل‌ عارفانه‌ای‌ ناخودآگاه‌ و یا روح‌ عارفانه‌ خودآگاهی‌ که‌ به‌ داستان‌سرایی‌ می‌آغازد و از عالم‌ وجد و شوق‌ می‌سراید:

باز آن‌ گوینده‌ گفتن‌ ساز کرد
وز زبان‌ من‌ حدیث‌ آغاز کرد
هل‌ زمانی‌ تا شوم‌ دمساز خویش‌
بشنوم‌ با گوش‌ خویش‌ آواز خویش‌
تا ببینم‌ این‌ که‌ گوید راز، کیست‌؟
از زبان‌ من‌ سخن‌پرداز کیست‌؟
این‌ منم‌ یارب‌ چنین‌ دستانسرا
یا دگر کس‌ می‌کند تلقین‌ مرا؟!


مط‌لع‌ کلام‌ به‌ قول‌ شاعر ((بیان‌ حال‌ آن‌ ط‌الب‌ و مط‌لوب‌ حضرت‌ رب‌ اعنی‌، شیرازه‌ دفتر توحید و دروازه‌ کشور تجرید و تفرید، سراندازان‌ را رئیس‌ و سالار، پاکبازان‌ را انیس‌ و غمخوار، سید جن‌ و بشر، سر حلقه‌ اولیایی‌ حشر، مولی‌الموالی‌ سید الکونین‌ ابی‌ عبدالله‌ الحسین‌ صلوات‌ الله‌ علیه‌ و اصحابه‌ و ورود آن‌ حضرت‌ به‌ صحرای‌ کربلا و هجوم‌ و ازدحام‌ کرب‌ و بلا))(2) است‌.
2ــ آغاز داستان‌ کربلا و انتخاب‌ پروانگان‌ دل‌ سوخته‌
در آغاز دعوت‌ به‌ خودشناسی‌ و معرفت‌ است‌ و جویایی‌ پروانگانی‌ که‌ از سوختن‌ نهراسیده‌اند و با سرشتافتن‌ و روبرنتافتن‌ را سرمشق‌ قرار داده‌اند:
گفتشان‌ ای‌ مردم‌ دنیا ط‌لب‌
اهل‌ مصر و کوفه‌ و شام‌ و حلب‌
مغزتان‌ را شور شهوت‌ غالبست‌
نفستان‌، جاه‌ و ریاست‌ ط‌البست‌
ای‌ اسیران‌ قضا، در این‌ سفر
غیر تسلیم‌ و رضا، این‌ المفر؟
همره‌ ما را هوای‌ خانه‌ نیست‌
هر که‌ جست‌ از سوختن‌، پروانه‌ نیست‌
نیست‌ در این‌ راه‌ غیر از تیر و تیغ‌
گومیا، هر کس‌ زجان‌ دارد دریغ‌
جای‌ پا باید به‌ سر بشتافتن‌
نیست‌ شرط‌ راه‌، رو برتافتن‌
|^|ص‌ 27

در این‌ مرحله‌ بیرونیان‌ از مجلس‌، مانند مگسی‌ از شکرستان‌ می‌گریزند و خار و خس‌ از گلستان‌ مراد به‌ دور می‌افتند. خلوتی‌ از اغیار پرداخته‌ شده‌، فراهم‌ می‌گردد و احتیاط‌ می‌کند و در خانه‌ می‌بندد. محرمان‌ راز خود را می‌خواند، پیش‌ می‌نشاند. آنها را از یاد حق‌ و عهد الست‌ شاباش‌ و سرمست‌ می‌کند و به‌ وفاداری‌ می‌خواند. زیرا:
3ــ شاباش‌ سرمستی‌ محرمان‌
گوشه‌ چشمی‌ می‌نماید گاه‌ گاه‌
سوی‌ مستان‌ می‌کند، خوش‌ خوش‌ نگاه‌
|^|ص‌ 28


باز راوی‌ در خلسه‌ فرو می‌رود و به‌ قول‌ امروزیها با ((فلاش‌ بکی‌)) آنچه‌ را که‌ در آن‌ مستی‌ و هستی‌ رفت‌ به‌ یاد می‌آورد:
4ــ مراقبه‌ مراتب‌ جانبازی‌
از دم‌ آن‌ مقبل‌ صاحب‌نظ‌ر
گشتم‌ از شور شهیدان‌، باخبر
عالمی‌ دیدم‌ از این‌ عالم‌، برون‌
عاشقانی‌، سرخ‌ رو یکسر زخون‌
دست‌ بر دامان‌ واجب‌، برزده‌
خود زامکان‌ خیمه‌ بالاتر زده‌
گرد آن‌ شمع‌ هدی‌ از هر کنار
پرزنان‌ و پرفشان‌، پروانه‌وار
ترسم‌ از این‌ بیشتر، شرحی‌ دهم‌
تار تن‌ را، نط‌ق‌ بشکافد ز هم‌
|^|ص‌ 29


وجد و حالی‌ که‌ به‌ عارف‌ و سالک‌ سفر کربلا دست‌ می‌دهد، تماشایی‌ است‌. ریتم‌ و ضرباهنگ‌ موسیقی‌ کلام‌ بسیار تند و رقصان‌ می‌شود. واج‌آرایی‌ ابیات‌ به‌ اوج‌ خود می‌رسد آن‌ هم‌ حروف‌ نرم‌ و روانی‌ چون‌ ر، س‌، ب‌، ش‌ از سوی‌ دیگر گاه‌ کلام‌ حماسی‌ می‌شود و نغمه‌ حروف‌ آ، خ‌، م‌، گ‌ گوش‌ را می‌نوازد و خلاصه‌ این‌ که‌ کلام‌ به‌ رقص‌ درمی‌آید و مهم‌ این‌ است‌ که‌ همه‌ می‌دانند در این‌ صحرا جانبازی‌ در راه‌ حق‌ مرگ‌ نیست‌ بلکه‌ عین‌ زندگیست‌. این‌ است‌ که‌ با شور به‌ سراغ‌ آن‌ می‌روند:
5ــ وجد عارفانه‌ و شور عاشقانه‌
باز وقت‌ آمد که‌ مستی‌ سر کنم
وز هیاهو گوش‌ گردون‌، کر کنم‌
از در مجلس‌ درآیم‌، سرگران‌
بر زمین‌، افتان‌ و بر بالا، پران‌
بخ‌ بخ‌ ای‌ صهبای‌ جان‌ پرورد ما
مرهم‌ زخم‌ و دوای‌ درد ما
بخ‌ بخ‌ صهبای‌ جان‌ افروز ما
عشرت‌ شب‌، انبساط‌ روز ما
از خدا دوران‌، خدا دورت‌ کند
فارغ‌ از سرهای‌ بی‌شورت‌ کند
|^|ص‌ 29


بحثی‌ شیرین‌ بین‌ ساقی‌ و سوخته‌دلان‌ درمی‌گیرد. ساقی‌ سفارش‌ می‌کند که‌ هر دلی‌ محرم‌ راز نیست‌. به‌ این‌ جهت‌ نباید عوام‌زدگی‌ کرد وگرنه‌ ط‌شت‌ رسوایی‌ از بام‌ خواهد اوفتاد و کار دل‌ به‌ بدنامی‌ خواهد کشید. این‌ وصیتی‌ است‌ بس‌ ارجمند حتی‌ برای‌ زمانه‌ ما:
6ــ فانی‌ شدن‌ در بقای‌ ساقی‌
کس‌ مبادا ره‌ بدین‌ مستی‌ برد
پی‌ بدین‌ مط‌لب‌ به‌ تردستی‌ برد
در کف‌ نامحرم‌ افتد، راز ما
بشنود گوش‌ خران‌، آواز ما
راز عارف‌، در لب‌ عام‌ اوفتد
ط‌شت‌ اهل‌ معنی‌ از بام‌ اوفتد
عارفان‌ را قصه‌ با عامی‌ کشد
کار اهل‌ دل‌ به‌ بدنامی‌ کشد
این‌ وصیت‌ کرده‌ با اصحاب‌ خویش‌
تا به‌ کلی‌ پرده‌ برگیرد ز پیش‌
|^|ص‌ 30


این‌ وادی‌ ((انتظ‌ار)) است‌، انتظ‌اری‌ برای‌ موعود، موعودی‌ فراتر از زمین‌ و زمان‌ یعنی‌ به‌ دست‌ آوردن‌ برگ‌ سرخ‌ شهادت‌ و رسیدن‌ به‌ وصال‌ به‌ این‌ جهت‌ است‌ که‌ صحبت‌ از سرخوشی‌ است‌:
7ــ وجد حال‌ و انقلاب‌ حالت‌ و آموختن‌ آزادی‌ و آزادگی‌
سرخوشم‌، کان‌ شهریار مهوشان‌
کی‌ به‌ مقبل‌ پا نهد دامن‌کشان‌
عاشقان‌ خویش‌ بیند سرخ‌ رو
خون‌ روان‌ از چشمشان‌ مانند جو
غرق‌ خون‌ افتاده‌ در بالای‌ خاک‌
سوده‌ بر خاک‌ مذلت‌، روی‌ پاک‌
جان‌ به‌ کف‌ بگرفته‌ از بهر نیاز
چشمشان‌ بر اشتیاق‌ دوست‌، باز
|^|ص‌ 31


* * * اما پس‌ از این‌ مراحل‌ نوبت‌ به‌ ظ‌هور و حضور شخصیتهای‌ بزرگوار و بیادماندنی‌ است‌ که‌ واقعه‌ عظ‌یم‌ کربلا را خلق‌ نمودند. نگاه‌ شاعر و شخصیت‌پردازی‌ او در ترسیم‌ نمایش‌ عظ‌یم‌ کربلا نیز جالب‌ و شنیدنی‌ است‌ و نوعی‌ نگاه‌ متفاوت‌ بشمار می‌آید. مهم‌ این‌ است‌ که‌ آن‌ شور و حال‌ عرفانی‌ از این‌ به‌ بعد گاه‌ با منظ‌ری‌ عقلانی‌ توام‌ می‌شود و کار را از حالت‌ افراط‌ خارج‌ می‌کند و به‌ این‌ جهت‌ بیشتر به‌ عمق‌ وقایع‌ می‌رود. فرازی‌ از این‌ هنرنمایی‌ نقل‌ می‌شود:



شاعر عنان‌گیری‌ و دلیری‌ حضرت‌ حر را به‌ مساله‌ نفس‌ کافر تاویل‌ نموده‌ و معتقد است‌ که‌ به‌ مدد حضرت‌ کامل‌ و پرتو آن‌ عنایت‌ شامل‌، آن‌ کفر محض‌ به‌ ایمان‌ صرف‌ مبدل‌ آمد. در این‌ قط‌عه‌ حر تمثیلی‌ است‌ از نفس‌ گمراهی‌ که‌ توفیق‌ سعادت‌ و نظ‌رکردگی‌ حق‌، شامل‌ حالش‌ شده‌ و توانسته‌ از هر مسلمانی‌ بیش‌ شود:
1ــ حر

دوش‌ گفتم‌ با حریفی‌ باخبر

کاندرین‌ مط‌لب‌ مرا شو; راهبر
دشمنی‌ حر و بذل‌ جان‌ چه‌ بود؟
اول‌ آن‌ کفر، آخر این‌ ایمان‌ چه‌ بود؟
اول‌ آن‌ سان‌، کافر مط‌لق‌ شدن‌
سد راه‌ اولیای‌ حق‌ شدن‌
آخر از کفر آمدن‌ یک‌ باره‌ باز
جان‌ و سر در راه‌ حق‌ کردن‌، نیاز

در پاسخ‌ جواب‌ می‌آید:

نفس‌ کافر دل‌، چو یابد اگهی‌
مشتعل‌ گردد ز روی‌ گمرهی‌
آرد از حرص‌ و هوس‌، خیل‌ و سپاه‌
راهرو را سخت‌ گردد سد راه‌
...زان‌ سبب‌ گفت‌ آن‌ حکیم‌ شیروان‌(3)
ره‌ شناس‌ قیروان‌ تا قیروان‌(4)
نفس‌ دیدم‌ بد چو زنبوران‌ نخست‌
و آخرش‌ چون‌ شاه‌ زنبوران‌، درست‌(5)
اولش‌ از کافری‌ روتافتم‌
آخرش‌ عین‌ مسلمان‌ یافتم‌
این‌ بیانم‌ از سر تمثیل‌ کرد
نفس‌ را بر نفس‌ حر، تاویل‌ کرد
کاول‌ از هر کافری‌، کفرش‌ فزود
آخر او، از هر مسلمان‌، بیش‌ بود


ریتم‌ و آهنگ‌ و ضرباهنگ‌ و موسیقی‌ کلام‌ باز بشدت‌ در وصف‌ حضرت‌ عباس‌ (ع‌) اوج‌ می‌گیرد. رنگ‌ و بوی‌ روایت‌ کاملا عارفانه‌ می‌شود. انگار که‌ کلمات‌ از پوسته‌ خود بیرون‌ می‌آیند و سرریز می‌شوند. شکوه‌ و وقار و معنویتی‌ خاص‌ می‌یابند. حزن‌ و غم‌ به‌ شکل‌ حماسی‌ و باشکوه‌ آن‌ جلوه‌گر می‌شود.
2ــ حضرت‌ ابوالفضل‌ عباس‌ فخرالشهدا
در این‌ مرحله‌ عقل‌ به‌ گونه‌ عشق‌ بقا می‌یابد. کلمات‌ باز هم‌ پوسته‌ ظ‌اهر را می‌شکافند و حقیقت‌ دیگر می‌یابند. آب‌ مشک‌ عباس‌(ع‌) آب‌ حقیقت‌ است‌ و شط‌، شط‌ یقین‌ و تشنگان‌ آب‌، حریفان‌ سر به‌ سر، بگونه‌ای‌ که‌ حتی‌ ط‌پش‌ چرخ‌ نیز به‌ جهت‌ استسقای‌ حقیقت‌ شط‌ یقین‌ است‌:
عقل‌ را با عشق‌، تاب‌ جنگ‌ کو؟
اندرین‌ جا سنگ‌ باید، سنگ‌ کو؟
باز دل‌ افراشت‌ از مستی‌ علم‌
شد سپهدار علم‌، جف‌ القلم‌
گشته‌ با شور حسینی‌، نغمه‌گر
کسوت‌ عباسیان‌ کرده‌ به‌ بر
جانب‌، اصحاب‌، تازان‌ با خروش‌
مشکی‌ از آب‌ حقیقت‌ پر، به‌ دوش‌
تشنه‌ آبش‌، حریفان‌ سر به‌ سر
خود ز مجموع‌ حریفان‌، تشنه‌تر
چرخ‌ ز استسقای‌ آبش‌ در ط‌پش‌
برده‌ او بر چرخ‌ بانگ‌ العط‌ش‌
|^|ص‌ 34
سوز و گداز کلام‌ با رفتن‌ حضرت‌ عباس‌ (ع‌) برای‌ آب‌ آوردن‌ بیشتر می‌شود. جستجوی‌ آب‌، جستجوی‌ حقیقت‌ گمشده‌ مومنین‌ است‌ پس‌ بسیار عزیز است‌. چون‌ جان‌ به‌ استسقا آمده‌ و علاجش‌ همان‌ سیراب‌ شدن‌ از کوی‌ دوست‌ است‌. زبان‌ حال‌ آقا ابوالفضل‌ العباس‌ (ع‌) بسیار شنیدنی‌ است‌:
دستی‌ این‌ دست‌ ز کار افتاده‌ را
همتی‌ این‌ یار بار افتاده‌ را
تا که‌ بر منزل‌ رساند یار را
پر کند گنجینالاسرار را
شوری‌ اندر زمره‌ ناس‌ آورد
در میان‌، ذکری‌ ز عباس‌ آورد
نیست‌ صاحب‌ همتی‌ در نشاتین‌
هم‌ قدم‌ عباس‌ را، بعد از حسین‌
در هواداری‌ آن‌ شاه‌ الست‌
جمله‌ را یک‌ دست‌ بود او را دو دست‌
|^|ص‌ 35

و نیز گریستن‌ مشک‌ تا بدانجا که‌ خالی‌ از اشک‌ شد اما عاشقان‌ تا قیامت‌ تشنه‌ رشحه‌ای‌ از آن‌ مشک‌اند:

می‌گرفتی‌ از شط‌ توحید آب‌
تشنگان‌ را می‌رساندی‌ با شتاب‌
عاشقان‌ را بود آب‌ کار ازو
رهروان‌ را رونق‌ بازار ازو
روز عاشورا را به‌ چشم‌ پر زخون‌
مشک‌ بر دوش‌ آمد از شط‌ چو برون‌
شد به‌ سوی‌ تشنه‌ کامان‌، رهسپر
تیرباران‌ بلا را شد سپر
پس‌ فروبارید بروی‌ تیر تیز
مشک‌ شد بر حالت‌ او اشک‌ ریز
اشک‌ چندان‌ ریخت‌ بروی‌ چشم‌ مشک‌
تا که‌ چشم‌ مشک‌، خالی‌ شد زاشک‌
تا قیامت‌ تشنه‌ کامان‌ ثواب‌
می‌خورند از رشحه‌ی‌ آن‌ مشک‌، آب‌
بر زمین‌ آب‌ تعلق‌ پاک‌ ریخت‌
وز تعین‌ بر سر آن‌، خاک‌ ریخت‌
هستیش‌ را دست‌ از مستی‌ فشاند
جز حسین‌ اندرمیان‌، چیزی‌ نماند
|^|صص‌ 37 ــ 36


در گفتن‌ احوال‌ قاسم‌ (ع‌) نیز تعبیرها و تصویرهای‌ بکری‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. آغاز کلام‌ تصریح‌ دارد که‌ رنج‌ و راحت‌ و شادی‌ و غم‌ در این‌ زمان‌ و خصوصا برای‌ قاسم‌ داماد به‌ هم‌ آمیخته‌ است‌. درست‌ آن‌ روز که‌، کربلا ماتم‌سرای‌ عاشقان‌ است‌ شاه‌ دین‌، از سویی‌ برادرزاده‌ را فرا می‌خواند و از دگر سو دختر خویش‌ را، و خط‌به‌ وحدت‌ و یگانگی‌ ط‌الب‌ و مط‌لوب‌ را می‌خواند. اما هنوز آرامی‌ و آرامشی‌ نیافته‌ بودند که‌ بانگ‌ و آهنگ‌ جنگ‌ به‌ هوا خاست‌. ولی‌ برای‌ قاسم‌ داماد (ع‌) مراد در نامرادی‌ ظ‌اهر است‌ و یافتن‌ آرامش‌ خاط‌ر باط‌ن‌. خضاب‌ دست‌ مرد که‌ حنا نیست‌ بلکه‌ عاشق‌ به‌ خون‌ خضاب‌ می‌کند. به‌ این‌ جهت‌ است‌ که‌ نوعروس‌ می‌گوید: ((چون‌ برفتی‌، بینمت‌ دیگر کجا؟)) و قاسم‌ گفت‌: مرا با همین‌ نشانه‌ها که‌ می‌بینی‌ در فردوس‌ بجو و وعده‌ دیدارش‌ را به‌ حقیقت‌ پیش‌گویی‌ می‌کند:
3ــ حضرت‌ قاسم‌ (ع‌) قدوالنقبا و نخبالنجبا
اندر آن‌ روزی‌ که‌ بود از ماجرا
کربلا بر عاشقان‌; ماتم‌سرا
خواند شاه‌ دین‌، برادرزاده‌ را
شمع‌ ایمان‌، قاسم‌ آزاده‌ را
وز دگر ره‌، دختر خود پیش‌ خواند
خط‌به‌ آن‌ هر دو وحدت‌ کیش‌ خواند
...لیک‌ جا نگرفته‌ داماد و عروس‌
کز ثری‌ شد بر ثریا بانگ‌ کوس‌
کای‌ قدح‌نوشان‌ صهبای‌ الست‌
از مراد خویشتن‌ شویید دست‌
کشته‌ گشتن‌ عادت‌ جیش‌ شماست‌
نامرادی‌، بهترین‌ عیش‌ شماست‌
آرزو را ترک‌ گفتن‌ خوشترست‌
با عروس‌ مرگ‌ خفتن‌، خوشترست‌
کی‌ خضاب‌ دستتان‌ باشد، صواب‌؟
دست‌ عاشق‌ را زخون‌ باید خضاب‌
...راهرو را پای‌ از رفتار ماند
دل‌ ز همراهی‌ و دست‌ از کار، ماند
گفت‌ از پیش‌ من‌ ای‌ بدر دجی‌
چون‌ برفتی‌، بینمت‌ دیگر کجا؟
...گفت‌ در فردوس‌ چون‌ کردیم‌ رو
مر مرا با این‌ نشان‌، آن‌ جا بجو
|^|صص‌ 38 ــ 37

رمز عروسی‌ قاسم‌(ع‌)

اما این‌ عروسی‌ نیز راز و رمز بسیاری‌ دارد که‌ شمه‌ای‌ را عمان‌، نمایانده‌ است‌.
شرح‌ و تاویلهای‌ شاعر در این‌ فرازها نیز بسیار بکر و اصیل‌ و زیباست‌ و نشاندهنده‌ باور قلبی‌ و ذهن‌ خلاق‌ و آفریننده‌ اوست‌ که‌ به‌ این‌ زیبایی‌ از این‌ عروسی‌ بهره‌ برده‌ و چنین‌ تعبیرهای‌ لط‌یف‌ و حکیمانه‌ را ارائه‌ نموده‌ است‌:
هیچ‌ می‌دانی‌ تو ای‌ صاحب‌ یقین‌
چیست‌ اینجا سر خرق‌ آستین‌؟
...یعنی‌ اگه‌ شو که‌ ما پاینده‌ایم‌
تا ابد ما تازه‌ایم‌ و زنده‌ایم‌
فارغ‌ آمد ذات‌ ما ز افسردگی‌
نیست‌ ما را، کهنگی‌ و مردگی‌
ناجی‌ آن‌ کو راه‌ ما را سالک‌ست‌
غیرها هر چیز بینی‌، هالک‌ست‌
عار داریم‌ از حیات‌ مستعار
کشته‌ گشتن‌ هست‌ ما را اعتبار
...فیض‌یابی‌، فیض‌ بخشیدن‌ گرفت‌
وقت‌ رادید و درخشیدن‌ گرفت‌
یک‌ جهت‌ شد از پی‌ ط‌ی‌ جهات‌
آستین‌ افشان‌ به‌ یک‌ سر ممکنات‌


آن‌ که‌ آفریننده‌ لوح‌ و قلم‌ بود و به‌ وقت‌ جانبازی‌ علم‌دار، گرد هستی‌ را به‌ کلی‌ برفشاند و آنچه‌ را که‌ داشت‌ ایثار کرده‌ و علی‌اکبر(ع‌) تنها تعلق‌ باقی‌ مانده‌ بود، تا این‌ که‌ علی‌اکبر(ع‌) نیز با رخ‌ افروخته‌ و همچون‌ شبنم‌ بر گل‌ با دیده‌ای‌ اشکبار به‌ پیش‌ آمد و از پدر رخصت‌ میدان‌ ط‌لبید. زبان‌ حال‌ شیرینی‌ دارد و خوش‌سخن‌ می‌گوید.
4ــ علی‌اکبر (ع‌) شاه‌ جانبازان‌
))ای‌ پدر جان‌! همرهان‌ بار بستند و من‌ در راهگذار مانده‌ام‌. قاسم‌، عبدالله‌، عباس‌، عون‌، بر هر چه‌ که‌ هست‌ آستین‌ افشانده‌ و اینک‌ در سایه‌ی‌ ط‌وبی‌ گامزن‌ هستند. ای‌ پدر به‌ غایت‌ دلتنگم‌ اگر رخصتی‌ هست‌ باری‌ زودتر)).
...ساقی‌ ای‌ منظ‌ور جان‌ افروز من‌
ای‌ تو آن‌ پیر تعلق‌ سوز من‌
در ده‌ آن‌ صهبای‌ جان‌ پرورد را
خوش‌ به‌ آبی‌ بر نشان‌، این‌ گرد را
تا که‌ ذکر شاه‌ جانبازان‌ کنم‌
روی‌ دل‌، با خانه‌پردازان‌ کنم‌
آن‌ به‌ رتبت‌ موجد لوح‌ و قلم‌
و آن‌ به‌ جانبازی‌، ز جانبازان‌، علم‌
بر هدف‌، تیر مراد خود نشاند
گرد هستی‌ را، به‌ کلی‌ برفشاند
کرد ایثار آنچه‌ گرد، آورده‌ بود
سوخت‌ هرچ‌ آن‌ آرزو را پرده‌ بود
از تعلق‌ پرده‌ای‌ دیگر نماند
سد راهی‌، جز علی‌اکبر نماند
...تا که‌ اکبر با رخ‌ افروخته‌
خرمن‌ آزادگان‌ را، سوخته‌
ماه‌ رویش‌، کرده‌ از غیرت‌، عرق‌
همچو شبنم‌، صبحدم‌ بر گل‌ ورق‌
...آمد و افتاد از ره‌، با شتاب‌
همچو ط‌فل‌ اشک‌، بر دامان‌ باب‌
که‌ ای‌ پدر جان‌! همرهان‌ بستند بار
ماند بار افتاده‌ اندر رهگذار
...قاسم‌ و عبدالله‌ و عباس‌ و عون‌
آستین‌ افشان‌ ز رفعت‌، بر دوکون‌
از سپهرم‌، غایت‌ دلتنگی‌ست‌
کاسب‌ اکبر را، چه‌ وقت‌ لنگی‌ست‌
دیر شد هنگام‌ رفتن‌ ای‌ پدر
رخصتی‌ گر هست‌ باری‌ زودتر
|^|صص‌ 41 ــ 40
زبان‌ حال‌ پدر پر از سوز و گدازست‌. جوابی‌ بسیار منط‌قی‌ و عاقلانه‌ ولی‌ عاشقانه‌، از سویدای‌ دل‌ برآمده‌ است‌ و لاجرم‌ بر دل‌ می‌نشیند. دردانه‌ و گوهرش‌ را با غیرت‌ نثار می‌کند که‌ مبادا بتی‌ سد راه‌ شود. حتی‌ اگر که‌ آن‌، فرزند همچو جانش‌ باشد. پس‌ باید از جسم‌ و تن‌ خاکی‌ خالی‌ شود:
در جواب‌ از تنک‌ شکر قند ریخت‌
شکر از لبهای‌ شکر خند ریخت‌
گفت‌: که‌ای‌ فرزند مقبل‌ آمدی‌
آفت‌ جان‌، رهزن‌ دل‌ آمدی‌
از رخت‌ مست‌ غرورم‌ می‌کنی‌
از مراد خویش‌، دورم‌ می‌کنی‌
گه‌ دلم‌ پیش‌ تو گاهی‌ پیش‌ اوست‌
رو که‌ در یک‌ دل‌ نمی‌گنجد دو دوست‌
بیش‌ ازین‌ بابا دلم‌ را خون‌ مکن‌
زاده‌ لیلی‌، مرا مجنون‌ مکن‌
...لن‌ تنالو االبر حتی‌ تنفقوا
بعد از آن‌; مما تحبون‌ گوید او
نیست‌ اندر بزم‌ آن‌ والا نگار
از تو بهتر گوهری‌، بهر نثار
هر چه‌ غیر از اوست‌، سد راه‌ من‌
آن‌ بت‌ست‌ و غیرت‌ من‌، بت‌ شکن‌
جان‌ رهین‌ و دل‌ اسیر چهر تست‌
مانع‌ راه‌ محبت‌، مهر توست‌
آن‌ حجاب‌ از پیش‌ چون‌ دور افکنی‌
من‌ تو هستم‌ در حقیقت‌، تو منی‌
چون‌ ترا او خواهد از من‌ رونما
رو نما شو، جانب‌ او، رو، نما
|^|صص‌ 42 ــ 41

آموزه‌های‌ پدر بر پسر دنیایی‌ حکمت‌ و فضیلت‌ و معرفت‌ است‌. آموزه‌های‌ تربیتی‌ که‌ بوی‌ مهر و صفا می‌دهد و از کینه‌ و عداوت‌ (حتی‌ در جنگ‌) برحذر می‌دارد. زیرا آنچه‌ دشمن‌ را بر این‌ واداشته‌ جهل‌ است‌ و جواب‌ جهل‌ به‌ تیغ‌ دیگرست‌:

...تیر مهری‌ بر دل‌ دشمن‌ بزن‌
تیر قهری‌ گر بود، بر من‌ بزن‌
از فنا مقصود ما عین‌ بقاست‌
میل‌ آن‌ رخسار و شوق‌ آن‌ بقاست‌
شوق‌ این‌ غم‌ از پی‌ آن‌ شادی‌ست‌
این‌ خرابی‌ بهر آن‌ آبادی‌ست‌
...دشمنی‌ باشد مرا با جهل‌شان‌
کز چه‌ روکرد این‌ چنین‌ نااهلشان‌
قتل‌ آن‌ دشمن‌ به‌ تیغ‌ دیگرست‌
دفع‌ تیغ‌ آن‌، به‌ دیگر اسپرست‌
رو سپر می‌باش‌ و شمشیری‌ مکن‌
در نبرد روبهان‌، شیری‌ مکن‌
بازویت‌ را، رنجه‌ گشتن‌ شرط‌ نیست‌
با قضا هم‌ پنجه‌ گشتن‌ شرط‌ نیست‌

تمثیلی‌ بر مبنای‌ حدیث‌:

ان‌ الله‌ تعالی‌ شرابا لاولیائه‌، اذا شربوا ط‌ربوا و اذا ط‌ربوا ط‌لبوا و اذا ط‌لبوا وجدوا و اذا وجدوا ط‌ابوا و اذا ط‌ابوا ذابوا و اذا ذابوا خلصوا و اذا خلصوا و صلوا و اذا وصلوا اتصلوا و اذا اتصلوا فلا فرق‌ بینهم‌ و بین‌ حبیبهم‌.

اشاره‌ایست‌ به‌ این‌ که‌ آن‌ تشنگی‌ رمزیست‌ از عشق‌ سرشار حق‌، که‌ هرگز صاحب‌ آن‌ نمی‌خواهد و نمی‌تواند سیراب‌ شود بلکه‌ پیوستن‌ عط‌ش‌ حق‌ دارد. به‌ قول‌ مولوی‌:

آب‌ کم‌ جو تشنگی‌ آور به‌ دست‌
تا به‌ جوشد آبت‌ از بالا و پست‌
اینجا هم‌ اکبر(ع‌) می‌خواهد رمز آن‌ را برملا سازد و اسرار آن‌ را فاش‌ سازد که‌ داننده‌ آگاه‌ توصیه‌ می‌نماید:
هر که‌ را اسرار حق‌ آموختند
مهر کردند و دهانش‌ دوختند
پس‌ لاجرم‌ این‌ بحث‌ عارفانه‌ / عاشقانه‌ نیمه‌ باقی‌ می‌ماند و راز آن‌ عط‌ش‌ زدگی‌ را که‌ غرق‌ در تسلیم‌ به‌ حق‌ است‌، می‌گذارد برای‌ وقتی‌ دیگر. شرح‌ حال‌ این‌ رازگویی‌ چنین‌ است‌:
...گر درین‌ رازیست‌ ای‌ دانای‌ راز
دامن‌ این‌ راز را می‌کن‌ فراز
...همت‌ خود، بدرقه‌ راهش‌ کنند
خط‌ره‌ای‌ گر رفت‌، آگاهش‌ کنند
کند اگر ماند، به‌ تدبیرش‌ شوند
تند اگر راند، عنان‌گیرش‌ شوند
...اکبر آمد العط‌ش‌ گویان‌ ز راه‌
از میان‌ رزمگه‌ تا پیش‌ شاه‌
کای‌ پدر جان‌، از عط‌ش‌ افسرده‌ام‌
می‌ندانم‌ زنده‌ام‌ یا مرده‌ام‌!
این‌ عط‌ش‌ رمزست‌ و عارف‌، واقف‌ست‌
سر حق‌ست‌ این‌ و عشقش‌ کاشف‌ست‌
دید شاه‌ دین‌ که‌ سلط‌ان‌ هدی‌ست‌
اکبر خود را که‌ لبریز از خداست‌
...محکمی‌ در اصل‌ او از فرع‌ اوست‌
لیک‌ عنوانش‌، خلاف‌ شرع‌ اوست‌
پس‌ سلیمان‌ بر دهانش‌ بوسه‌ داد
اندک‌ اندک‌ خاتمش‌ بر لب‌ نهاد
مهر، آن‌ لبهای‌ گوهر پاش‌ کرد
تا نیارد سر حق‌ را فاش‌ کرد
|^|صص‌ 46 ــ 45


حتی‌ ذوالجناح‌ نیز در عرصه‌ نبرد و مبارزه‌ علیه‌ کافران‌ دورو و نیرنگ‌ باز، نقش‌ ایفا می‌کند و به‌ زبان‌ بی‌زبانی‌ روایت‌گر این‌ حقیقت‌ است‌ که‌ او بسیار بالاتر و برتر از نابکارانی‌ است‌ که‌ مرز بین‌ حق‌ و باط‌ل‌ را نشناختند و نتوانستند که‌ خود را از آمیزش‌ با باط‌ل‌ برحذر دارند و به‌ رستگاری‌ رسند. اینجاست‌ که‌ حتی‌ اسب‌ مورد خط‌اب‌ شاه‌ حق‌ قرار می‌گیرد و توصیفی‌ بسیار عاط‌فی‌ و صمیمی‌ و جان‌دار خلق‌ می‌شود که‌ شنیدنی‌ است‌:
4ــ ذوالجناح‌
...پا نهاد از روی‌ همت‌ در رکاب‌
کرد با اسب‌ از سر شفقت‌، خط‌اب‌
کای‌ سبک‌ پر ذوالجناح‌ تیزتک‌
گرد نعلت‌، سرمه‌ی‌ چشم‌ ملک‌
...رو به‌ کوی‌ دوست‌، منهاج‌ من‌ست‌
دیده‌ واکن‌ وقت‌ معراج‌ من‌ست‌
بد به‌ شب‌ معراج‌ آن‌ گیتی‌ فروز
ای‌ عجب‌ معراج‌ من‌ باشد به‌ روز
تو براق‌ آسمان‌ پیمای‌ من‌
روز عاشورا، شب‌ اسرای‌ من‌
...پس‌ به‌ چالاکی‌ به‌ پشت‌ زین‌ نشست‌
این‌ بگفت‌ و برد سوی‌ تیغ‌، دست‌
|^|صص‌ 48 ــ 47


غیرتی‌ باید به‌ مقصد ره‌ نورد
5ــ زینب‌ (س‌) یکه‌ تاز میدان‌ هویت‌
خانه‌پرداز جهان‌، چه‌ زن‌ چه‌ مرد
زینب‌ جزو عظ‌یم‌ترین‌ و شگفت‌ترین‌ قهرمانان‌ عرصه‌ مردانگی‌ و عصمت‌ است‌. نامش‌ بس‌ سترگ‌ و جرات‌ و شهامتش‌ نیز بس‌ بزرگ‌. زبان‌ حال‌ او و برادری‌ که‌ قربانی‌ حق‌ و عدالت‌جویی‌ است‌، از صمیمانه‌ترین‌ و باشکوه‌ترین‌ فرازهای‌ عاشوراست‌.

...در قفای‌ شاه‌ رفتی‌ هر زمان‌

بانک‌ مهلا مهلنش‌ بر آسمان‌
که‌ای‌ سوار سرگران‌ کم‌ کن‌ شتاب‌
جان‌ من‌ لختی‌ سبک‌تر زن‌ رکاب‌
تا ببوسم‌ آن‌ رخ‌ دلجوی‌ تو
تا ببویم‌ آن‌ شکنج‌ موی‌ تو
شه‌ سراپا گرم‌ شوق‌ و مست‌ ناز
گوشه‌ چشمی‌ به‌ آن‌ سو کرد باز
دید مشکین‌ مویی‌ از جنس‌ زنان‌
بر فلک‌ دستی‌ و دستی‌ بر عنان‌
زن‌ مگو مرد آفرین‌ روزگار
زن‌ مگو بنت‌الجلال‌ اخت‌ الوقار
زن‌ مگو خاک‌ درش‌ نقش‌ جبین‌
زن‌ مگو، دست‌ خدا بر آستین‌
باز دل‌ بر عقل‌ می‌گیرد عنان‌
اهل‌ دل‌ را آتش‌ اندر جان‌ زنان‌
می‌دراند پرده‌، اهل‌ راز را
می‌زند با ما مخالف‌، ساز را
پنجه‌ اندر جامه‌ی‌ جان‌ می‌برد
صبر و ط‌اقت‌ را گریبان‌ می‌درد
هر زمان‌ هنگامه‌یی‌ سر می‌کند
گر کنم‌ منعش‌، فزون‌تر می‌کند
اندرین‌ مط‌لب‌، عنان‌ از من‌ گرفت‌
من‌ ازو گوش‌، او زبان‌ از من‌ گرفت‌
می‌کند مستی‌ به‌ آواز بلند
کاین‌ قدر در پرده‌ مط‌لب‌ تا به‌ چند؟
سر خوش‌ از صهبای‌ اگاهی‌ شدم‌
دیگر اینجا زینب‌ اللهی‌ شدم‌
|^|صص‌ 49 ــ 48
اما حسین‌ (ع‌) از زینب‌ می‌خواهد که‌ صبوری‌ کند و با عشق‌ و محبت‌ او را از راه‌ باز ندارد.
بلکه‌ با ط‌مانینه‌ و وقار واقعیت‌ جاری‌ را بپذیرد و به‌ رضای‌ حق‌ تسلیم‌ باشد. به‌ این‌ جهت‌ به‌ خواهر می‌گوید:

...ای‌ عنان‌ گیر من‌ آیا زینبی‌؟

یا که‌ آه‌ دردمندان‌ در شبی‌؟
پیش‌ پای‌ شوق‌، زنجیری‌ مکن‌
راه‌ عشق‌ست‌ این‌ عنان‌گیری‌ مکن‌
با تو هستم‌ جان‌ خواهر، همسفر
تو به‌ پا این‌ راه‌ کوبی‌، من‌ به‌ سر
خانه‌ سوزان‌ را تو صاحب‌ خانه‌ باش‌
با زنان‌ در همرهی‌، مردانه‌ باش‌
جان‌ خواهر در غمم‌ زاری‌ مکن‌
با صدا بهرم‌ عزاداری‌ مکن‌
...هست‌ بر من‌ ناگوار و ناپسند
از تو زینب‌ گر صدا گردد بلند
با زبان‌ زینبی‌ شاه‌ آنچه‌ گفت‌
با حسینی‌ گوش‌ زینب‌ می‌شنفت‌
با حسینی‌ لب‌ هر آنچه‌ او گفت‌ راز
شه‌ به‌ گوش‌ زینبی‌ بشنید باز

زینب‌ (س‌) نیز با بزرگواری‌ می‌پذیرد و برادر را لبیک‌ می‌گوید:

هر دو در انجام‌ ط‌اعت‌ کاملیم‌
هر یکی‌ امر دگر را حاملیم‌
تو شهادت‌ جستی‌ ای‌ سبط‌ رسول‌
من‌ اسیری‌ را به‌ جان‌ کردم‌ قبول‌
|^|صص‌ 51 ــ 50



شاعر از قول‌ خود و دیگران‌ می‌گوید که‌ بیماری‌ جسمانی‌ آن‌ حضرت‌ جلوه‌ای‌ از بیماری‌ عاشقی‌ دل‌ آن‌ حضرت‌، به‌ حق‌ است‌. پای‌ تا سر تب‌ دارد اما تب‌ یارب‌ یارب‌ به‌ این‌ جهت‌ است‌ که‌ سرور و سالار شهیدان‌ بسیار به‌ خواهر سفارش‌ و توصیه‌ می‌کند که‌ این‌ بیماری‌ فعلا حجابی‌ بین‌ او و برادر و لقا رب‌ شده‌ است‌. پس‌ به‌ خوبی‌ از او مراقبت‌ کن‌ تا بعد از من‌ علمدار دین‌ باشد و به‌ نبرد با بی‌دینی‌ بپردازد تا باز هم‌ روزی‌ و روزگاری‌ که‌ حجابی‌ بین‌ او و برادر و حق‌، نباشد.
6ــ امام‌ زین‌العابدین‌ (ع‌) سید ساجدین‌
...عاشقی‌ پیداست‌ از زاری‌ دل‌
نیست‌ بیماری‌ چو بیماری‌ دل‌،
پای‌ تا فرقش‌ گرفتار تب‌ است‌
سرگران‌ از ذکر یارب‌ یارب‌ست‌
رنگش‌ از صفرای‌ سودا، زرد شد
پای‌ تا سر مبتلای‌ درد شد
...هر که‌ را اینجا دلی‌ بیمار هست‌
با خبر ز آن‌ ناله‌های‌ زار هست‌

سفارش‌ و توصیه‌:

این‌ ودیعت‌ را پس‌ از من‌، حامل‌ اوست‌
بعد من‌ در راه‌ وحدت‌، کامل‌ اوست‌
اتحاد ما ندارد حد و حصر
او حسین‌ عهد و من‌ سجاد عصر
من‌ کیم‌؟ خورشید، او کی‌؟ آفتاب‌
در میان‌ بیماری‌ او شد حجاب‌
...چشم‌ بر میدان‌ گمار ای‌ هوشمند
چون‌ من‌ افتادم‌ تو او را کن‌ بلند
...پس‌ وداع‌ خواهر غمدیده‌ کرد
شد روان‌ و خون‌ روان‌ از دیده‌ کرد
ذوالجناح‌ عشقش‌ اندر زیر ران‌
در روش‌، گامی‌ به‌ دل‌ گامی‌ به‌ جان‌
گر به‌ ظ‌اهر، گامزن‌ در فرش‌ بود
لیک‌ در باط‌ن‌، روان‌ در عرش‌ بود
در زمین‌ ار چند بودی‌، ره‌ نورد
لیک‌ سرمه‌ی‌ چشم‌ کروبیش‌ کرد
داد جولان‌ و سخن‌ کوتاه‌ شد
دوست‌ را، وارد به‌ قربانگاه‌ شد
|^|صص‌ 54 ــ 53


پس‌ از پاکبازی‌ سالار شهیدان‌ و فدا کردن‌ و هدیه‌ دادن‌ یک‌ یک‌ امیران‌ و سروران‌ نوبت‌ به‌ کوچک‌ترین‌ آنها در صورت‌، اما بزرگترین‌ آنها در باط‌ن‌ می‌رسد. تشنگی‌ و بی‌تابی‌ او نیز به‌ قول‌ شاعر رمز و تاویل‌ است‌ و الا آن‌ بزرگ‌ جناب‌ خود سرچشمه‌ و منشا هر آب‌ است‌:
7ــ علی‌اصغر (ع‌)

چون‌ فشاند آن‌ پاکبازان‌ را، امیر

گوهری‌ افتاد در دستش‌، صغیر
درالتاج‌ گرامی‌ گوهران‌
آن‌ سبک‌ در وزن‌ و در قیمت‌ گران‌
ارفع‌ المقدار من‌ کل‌ الرفیع‌
الشفیع‌ بن‌ الشفیع‌ بن‌ الشفیع‌
...وه‌ چه‌ ط‌فلی‌! ممکنات‌ او را ط‌فیل‌
دست‌ یک‌ سر کاینات‌ او را به‌ ذیل‌
گشته‌ ارشاد از ره‌ صدق‌ و صفا
زیرا دامان‌ ولایش‌، اولیا
شمه‌ای‌، خلد از رخ‌ زیبنده‌اش‌
آیتی‌، کوثر ز شکر خنده‌اش‌
...از علی‌اکبر به‌ صورت‌ اصغرست‌
لیک‌ در معنی‌ علی‌اکبرست‌
ظ‌اهرا از تشنگی‌ بیتاب‌ بود
باط‌نا سرچشمه‌ی‌ هر آب‌ بود
یافت‌ کاندر بزم‌ آن‌ سلط‌ان‌ ناز
نیست‌ لایق‌تر از این‌ گوهر، نیاز
|^|صص‌ 56 ــ 55

و به‌ این‌ بیت‌ کلام‌ را ختم‌ می‌کند که‌:

چونکه‌ از اسرار سنگین‌ بار شد
نام‌ او ((گنجینالاسرار)) شد
ص‌ 65

پانویسها و فهرست‌ منابع‌







در اول‌، نفس‌ چون‌ زنبور کافر داشتم‌ لیکن‌ 2) همان‌، ص‌ .26 3) منظ‌ور حکیم‌ خاقانی‌ است‌. 4) منظ‌ور از عبارت‌ قیروان‌ تا قیروان‌: کنایه‌ از شرق‌ و مغرب‌ عالم‌ است‌ 5) اشاره‌ به‌ این‌ بیت‌ حکیم‌ خاقانی‌:
1) گنجینالاسرار، عمان‌ سامانی‌، قم‌، کتاب‌فروشی‌ محمودی‌، 1369، ص‌ .24
در آخر یافتم‌ چون‌ شاه‌ زنبوران‌ مسلمانش‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 16:25  توسط سيد محمد | 

قال مولی الموحدین علی (ع) :


فَثُمّ یَقومُ القائمُ الحقّ مِنکُم
وَ بالحَقّ یأتیکُم وَ بالحقّ یَعمَل
سمیّ نَبیّ الله نَفسی فِداؤه
فَلا تَخذَلوه یَا بُنیّ و عجّلوا

پس در آن هنگام (بعد از حکومت های نا شایسته‏) از شما کسی که حق را به پا می دارد قیام می کند،
و حق را برای شما می آورد و به آن عمل می کند.
هم نام رسول خداوند است جانم فدای او باد،
پس ای فرزندان من! مدد رسانی به او را ترک نکنید و برای یاریش شتاب کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 16:20  توسط سيد محمد | 


بسم الله الرحمن الرحیم

یا الله، یا محمد (ص)، یا علی (ع)، یا فاطمه زهرا (س)، یا حسن (ع)، یا حسین (ع)، یا علی (ع)، یا محمد (ع)، یا جعفر (ع)، یا موسی (ع)، یا علی (ع)، یا محمد (ع)، یا علی (ع)، یا حسن (ع)، یا حجة (عج) و شما ای ولی‌مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق امام یا شهیدان.
خدایا چگونه وصیت‌نامه بنویسم در حالیکه سراپا گناه و معصیت، سراپا تقصیر و نا‌فرمانی‌ام. گرچه از رحمت و بخشش تو نا امید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم. می‌ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.
یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالیکه از من راضی نباشی. ای وای که سیه‌ روز خواهم بود. خدایا که چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم. خون باید میشد و در رگهایم جریان می‌یافت و سلول‌هایم یا رب یا رب می‌گفت. خدایا قبولم کن، یا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش، ولی چه کنم تهیدستم، خدایا قبولم کن.
سلام بر روح خدا نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر، عصر ظلم و ستم عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی‌اش.
عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است.
آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه‌های درونی و دنیا فریبی را شناخته و برحذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل تنها چاره‌ساز ماست. ای عاشقان ابا عبدالله، بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه‌ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نمائیم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگذاری بجا آورده باشیم.
وصیت به مادرم و خواهران و برادرهایم و فامیل‌هایم، که بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید. پشتیبان و ار ته قلب مقلد امام باشید. اهمیت زیاد به نماز و دعاها و مجالس یاد ابا عبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است.
همواره رسالت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت بدهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل، برای اسلام ببار آیند.
از همه کسانی که از من رنجیده‌اند و حقی بر گردنم دارند طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناه‌های بسیار بیامرزد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 16:11  توسط سيد محمد | 
وصیّ مرحوم قاضی؛ مرحوم حضرت آیه الله حاج شیخ عباس قوچانی ـ أعلی الله درجته ـ می‌فرمودند: یک‌ روز به‌ حضرت‌ آقا (استاد قاضی) عرض‌ کردم‌: در عقیدة‌ شیخیّه‌ چه‌ اشکالی‌ است‌؟! آنها هم‌ اهل‌ عبادتند، و اهل‌ ولایتند؛ بخصوص‌ نسبت‌ به‌ امامان‌ علیهم ‌السّلام‌ مانند خود ما بسیار اظهار محبّت‌ و اخلاص‌ می‌کنند، و فقهشان‌ هم‌ فقه‌ شیعه‌ است‌، و کتب‌ أخبار را معتبر می‌دانند و به‌ روایات‌ ما عمل‌ می‌نمایند؛ خلاصه‌ هرچه‌ می‌خواهیم‌ بگردیم‌ و اشکالی‌ در آنها از جهت‌ اخلاق‌ و عمل‌ پیدا کنیم‌ نمی‌یابیم‌!
مرحوم‌ قاضی فرمودند: فردا «شرح‌ زیارت‌» شیخ‌ احمد أحسائی‌ را بیاور!
من‌ فردا «شرح‌ زیارت‌» او را خدمت‌ آن‌ مرحوم‌ بردم‌؛ فرمودند: بخوان‌! من‌ قریب‌ یک ساعت‌ از آن‌ قرائت‌ کردم‌. فرمودند: بس‌ است‌! حالا برای‌ شما ظاهر شد که‌ اشکال‌ آنها در چیست‌؟! اشکال‌ آنها درعقیده‌شان‌ می‌باشد. این‌ شیخ‌ در این‌ کتاب‌ می‌خواهد اثبات‌ بکند که‌: ذات‌ خدا دارای‌ اسم‌ و رسمی‌ نیست‌، و آن‌ مافوق‌ أسماء و صفات‌ اوست‌؛ و آنچه‌ در عالم‌ متحقّق‌ می‌گردد با اسماء و صفات‌ تحقّق‌ می‌پذیرد؛ و آنها مبدأ خلقت‌ عالم‌ و آدم‌ و موثّر در تدبیر شؤون‌ این‌ عالم‌ می‌باشند در بقاء و ادامه حیات‌.آن‌ خدا اتّحادی‌ با اسماء و صفات‌ ندارد، و اینها مستقلاً کار می‌کنند، و عبادت‌ انسان‌ به‌ سوی‌ اسماء و صفات‌ خداوند صورت‌ می‌گیرد، نه‌ به‌ سوی‌ ذات‌ او که‌ در وصف‌ نمی‌آید و در وهم‌ نمی‌گنجد. بنابراین‌، شیخ احمد أحسائی خدا را مفهومی‌ پوچ‌ و بدون‌ اثر، خارج‌ از اسماء و صفات‌ می‌داند؛ و این‌ عین‌ شرک‌ است‌. امّا عارف‌ می‌گوید: ذات‌ خداوندِ بالاتر از توصیف‌ و برتر از تخیّل‌ و توهّم‌، سیطره‌ و هیمنه‌ بر أسماء و صفات‌ دارد؛ و جمیع‌ اسماء و صفات‌ بدون‌ حدود وجودی‌ خودشان‌ و بدون‌ تعیّنات‌ و تقیّدات‌، در ذات‌ أقدس‌ او موجود می‌باشند؛ و همه‌ اسماء و صفات‌ به‌ ذات‌ برمی‌گردند، و مقصود و مبدأ و منتهی‌ ذات‌ است‌؛ غایة الامر از راه‌ اسماء و صفات. و ما در  «وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض» اشاره‌ به‌ همان‌ ذات‌ می‌کنیم‌ گرچه‌ برای‌ ما معلوم‌ نباشد.
بدین‌ مناسبت‌اعتقادات و افکار شیخیّه‌ و حشویّه‌ که‌ رئیسشان‌ شیخ‌ احمد أحسائی‌ است‌ عین شرک است ....  .         یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 15:36  توسط سيد محمد | 
..از جمله دستورالعملی است که استاد عرفان و وحید عصر در مسأله توحید، مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی به همه آرزومندان شهود جمال پروردگار و وفود به حریم قدس او توصیه و سفارش نموده است:
دستورالعمل عرفانی مرحوم ملاحسینقلی همدانی به شاگردان:

بسم الله الرّحمن الرّحیم
الحمد للّه ربّ العالمین
و الصّلوه و السّلام علی محمّد و آله الطّاهرین
و لعنه الله علی أعدائهم أجمعین
مخفی نما‌ناد بر برادران دینی که به جز التزام به شرع شریف، در تمام حرکات و سکنات و تکلّمات و لحظات و غیرها، راهی به قرب حضرت ملک الملوک جلّ جلاله نیست؛ و به خرافات ذوقیّه، اگر چه ذوق درغیر این مقام خوب است کما دأب الجهّال و الصّوفیّه ـ خذلهم الله جلّ جلاله ـ راه رفتن، لا یوجب إلاّ بعدًا. حتّی شخص هرگاه ملتزم بر نزدن شارب و نخوردن گوشت بوده باشد،‌ اگر ایمان به عصمت ائمّه أطهار صلوات الله علیهم آورده باشد، باید بفهمد از حضرت احدیّت دور خواهد شد؛ و هکذا در کیفیّت ذکر بغیر ما ورد عن السّادات المعصومین علیهم السّلام عمل نماید.
بناءً علیهذا، باید مقدّم بدارد شرع شریف را، و اهتمام نماید هر چه در شرع شریف اهتمام به آن شده. و آنچه این ضعیف از عقل و نقل استفاده نموده‌ام اینست که اهمّ اشیاء از برای طالب قرب جدّ و سعی تمام در ترک معصیت است.تا این خدمت را انجام ندهی، نه ذکرت و نه فکرت به حال قلبت فائده‌ای نخواهد بخشید؛ چرا که پیشکش و خدمت کردن کسی که با سلطان در مقام عصیان و انکار است بی‌فایده خواهد بود. نمی‌دانم کدام سلطان اعظم از این سلطان عظیم الشّأن است؟! و کدام نقار أقبح از نقار با او است؟!فافهم ممّا ذکرتُ أنّ طلبَکَ المحبّةَ الالهیّةَ مع کونک مُرتکبًا للمعصیةِ أمرٌ فاسدٌ جدًّا، و کیف یَخفَی علیک کونَ المعصیة سببًا للنّفرة، و کونَ النّفرة مانعه الجمع معه المحبّة؛ و إذا تحقّق عندک أنّ ترک المعصیة أوّل الدّین و آخره، ظاهره و باطنه، فَبادِرْ إلی المجاهدةِ، و اشْتَغِلْ بتمامِ الجدّ إلی المراقبة، من أوّل قیامک من نومک فی جمیع آناتک إلی نومک، و ألزمْ الأدبَ فی مَقْدَس حضرتِه. و اعلم أنّک بجمیعِ أجزاءِ وجودِک ذرّةً ذرةً اسیرُ قدرتِهِ، وَ راعِ حرمه شریفِ حضورهِ.و اعبُدْهُ کانّک تراه، فإن لم تکن تراه فإنّه یراک؛ و التفتْ دائمًا إلی عظمتِهِ و حقارَتِکَ، و رَفْعَتِهِ و دنائتِکَ، وعزّتِه و ذلّتِک، و غناهُ و حاجتِک، و لا تغفلْ شناعةَ غفلتِک عنه جلّ جلالُه مع التفاته إلیک دائمًا؛ و قُمْ بین یدیه مقامَ العبدِ الذّلیلِ الضّعیفِ، و تَبَصْبَصْ تحت قدمیه بَصْبَصَةَ الکلبِ النّحیف؛ أوَ لا یکفیک شرفًا و فخرًا أنّه أذِنَ لک فی ذِکرِ اسمِهِ العَظیمِ بلسانِک الکثیفِ الذّی نَجَّسَتْهُ قاذوراتُ المعاصی؟پس ای عزیز! چون این کریم رحیم، زبان تو را مخزن کوه نور یعنی ذکر اسم شریف قرار داده، بی‌حیائی است مخزن سلطان را آلوده به نجاسات و قاذورات غیبت و دروغ و فحش و اذیّت و غیرها من المعاصی نمودن؛ مخزن سلطان باید محلّش پر عطر و گلاب باشد، نه محبس مملوّ از قاذورات؛ و بی‌شکّ چون دقّت در مراقبت نکرده‌ای، نمی‌دانی که از جوارح سبعه یعنی گوش و زبان و چشم و دست و پا و بطن و فرج، چه معصیت‌ها می‌کنی، و چه آتش‌ها روشن می‌نمائی، و چه فسادها در دین خودت برپا می‌کنی، و چه زخمهای مُنکره به سیف و سنانِ زبانت به قلبت می‌زنی، اگر نکشته باشی بسیار خوبست. اگر بخواهم شرح این مفاسد را بیان نمایم در کتاب نمی‌گنجد، در یک ورق چه می‌توانم بکنم؛ تو که هنوز جوارحت را از معاصی پاک نکرده‌ای، چگونه منتظری که در شرح احوال قلب چیزی به تو بنویسم؟! پس:
البَدارُ البَدارُ إلی التّوبةِ الصّادقَةِ ثُمَّ العجلُ العجلٌ فی الجِدِّ و المُراقَبَةِ.
خلاصه، بعد از سعی در مراقبت، البته طالب قرب، بیداری و قیام سحر را اقلاً یک دو ساعت به طلوع فجر مانده إلی مطلع الشمس از دست ندهد، و نماز شب را با آداب و حضور قلب بجا بیاورد، و اگر وقتش زیادتر باشد، به ذکر یا فکر یا مناجات مشغول بشود، لیکن قدر معیّنی از شب باید مشغول ذکرِ با حضور بشود،‌ در تمام حالاتش خالی از حزن نبوده باشد، اگر ندارد تحصیل نماید به اسبابش، و بعد از فراغ، تسبیح سیّدة نساء، و دوازده مرتبه سورة توحید، و ده مرتبه لا إله إلاّ الله وحده لا شریک له،‌ له الملک الی آخر، و صد مرتبه لا إله إلاّ الله، و هفتاد مرتبه استغفار بخواند، و قدری از قرآن شریف تلاوت نماید، و دعای معروف صباح، اعنی: یا من دَلَعَ لسان الصّباح الی آخر البته خوانده شود، و دائماً با وضوء باشد، و اگر بعد از هر وضوء دو رکعت نماز بکند، بسیار خوبست.
بسیار ملتفت باشد که بهیچ‌ وجه اذیّتش به غیر نرسد، و در قضاء حوائج مسلمین لا سیّما علماء و لا سیّما اتقیائهم سعی بلیغ نماید، و در هر مجلس که مظنّة وقوع در معصیت است، البتّه، البتّه، البتّه، اجتناب نماید، بلکه مجالست با اهل غفلت به غیر شغل ضروره مضرّ است، اگر چه از معصیت خالی بوده باشد، کثرت اشتغال به مباحات و شوخی بسیار کردن و لغو گفتن و گوش به اراجیف دادن قلب را می‌میراند.
اگر بی‌مراقبت مشغول به ذکر و فکر بشود بی‌فائده خواهد بود، اگر چه حال هم بیاورد، چرا که آن حال دوام پیدا نخواهد کرد، گول حالی را که ذکر بیاورد، بی‌مراقبه نباید خورد.


زیاده طاقت ندارم، بسیار التماس دعا از همه شماها دارم! این حقیر کثیر التّقصیر و المعاصی را فراموش ننمائید، و در شب جمعه صد مرتبه و در عصر روز جمعه صد مرتبه سورة قدر بخوانید.و از جمله ابواب عظیمة ایمان، حبّ فی الله جلّ جلاله و بغض فی الله جلّ جلاله می‌باشد، و قد عقد له فی «الوسایل» و غیرها من کتب الاخبار بابًا مستقلاً، فارجع الیها لعلّک تعرف عظمته، و تأخذ لنفسک نصیباً منه.شکّی نیست که محبوب اوّل، ذات اقدس کبریائی جلّ جلاله می‌باشد، بل و کلّ محبّه لا ترجع الی محبّته فلیس بشیء.ثمّ بعده، باید هر کس این سلطان عظیم الشأن را بیشتر دوست داشته باشد، پس اوّل محبوب، بعد از واجب الوجود، وجود مقدّس ختمی مَآب صلوات الله علیه و آله می‌باشد، ثمّ بعده أمیرالمؤمنین علیه السّلام، ثمّ الأئمّى المعصومین علیهم السّلام، ثمّ الأنبیاء و الملائکى، ثمّ الاوصیاء، ثمّ العلماء و الاولیاء.و در زمان خودش، اتقیاء زمانش را، لا سیّما اگر عالم باشد، ترجیح بدهد در محبّت بر کسانی که بعد از اویند در درجه، و هکذا یتنزّل؛ ولیکن سعی نماید صادق باشد در این محبّت، مرتبة آسانی نیست، اگر متفکّر باشید، خواهید فهمید که اگر آثار محبّت در حرکات و سکنات ظاهر شد، شخص مدّعی این محبّت، صادق است و إلاّ فلا. لیکن گمان ندارم که به کنه و لوازمش برسی، و حقیر هم بیش از این در وسعم نیست.


الحاصل، لا طریق إلی القرب إلاّ بشرع شریف فی کلّ کلّی و جزئی؛ انتهی.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 15:25  توسط سيد محمد | 
گفتاری از حجت الاسلام والمسلمین سید محمدمهدی ميرباقري
ماه رمضان و وظایف ما/ حضرت زهرا(س)، حقیقت شب قدر

حمد و ستایش خداوند

دعاي چهل و چهارم صحیفه سجادیه -كه دعاي ورودي ماه رمضان است- و دعاي وداع ماه رمضان، از دعاهای با ارزش و گران‌قدری هستند که براي آشنایی با فضایل این ماه و وظايفي که داريم خوب است آنها را مرور کنیم. دعاي اول بيشتر در باب ماه رمضان و وظايف و تكاليفي است كه انسان در اين ماه دارد و دعاي دوم هم عمدتاً اشاره‌اي به فضايل ماه دارد و بهره‌هايي كه افراد از اين ماه برده‌اند و تكليف آنهايي كه از اين ماه محروم شدند و نتوانستند بهره ببرند.

دعاي اول -که نسبتاً مفصل است- اینگونه شروع مي‌شود «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِحَمْدِهِ، وَ جَعَلَنَا مِنْ أَهْلِهِ» سپاس خداي را كه ما را به حمد خودش هدايت كرد و ما را از اهل حمد قرار داد كه حامد خدا باشیم، نتيجه‌اش چيست؟ «لِنَكُونَ لِإِحْسَانِهِ مِنَ الشَّاكِرِينَ» تا از اين حمد به مقام شكر از احسان برسيم. «وَ لِيَجْزِيَنَا عَلَى ذَلِكَ جَزَاءَ الْمُحْسِنِينَ» و در نتيجه پاداش محسنين را به دست بياوريم، از حمد به شكر و سپس به احسان برسیم.

«وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي حَبَانَا بِدِينِهِ، وَ اخْتَصَّنَا بِمِلَّتِهِ»، حمد آن خدايي كه دين خودش را به ما عطا كرد و ما را مختص به دين خودش قرار داد. انسان گاهي اين ها را جزء نعماتي كه احتياج به حمد دارد به حساب نمي‌آورد، در حاليكه اساسي‌ترين نعماتي است كه خداي متعال به ما داده است. اين نعمت ها تصادفي به دست نيامده و اينطور نيست كه تصادفاً به اين مسير هدايت شديم بلکه تدبير الهي بوده است. در دستگاه خداي متعال امر تصادفي‌اي كه بيرون از مشيّت او باشد، اتفاق نمي‌افتد. بنابراين بايد خداي متعال را بر آن حمد كرد.

«وَ سَبَّلَنَا فِي سُبُلِ إِحْسَانِهِ» حمد آن خداي را كه ما را در راه‌هايي كه منتهي به احسان‌ مي‌شود به حركت درآورد و در اين مسيرها انداخت، چرا؟ «لِنَسْلُكَهَا بِمَنِّهِ إِلَى رِضْوَانِهِ»، تا با دستگيري و امداد او، از اين راه‌ها سلوك كنيم. هم ورود به اين سبل احتياج به هدايت الهي دارد و هم سیر در اين سبل و سلوك در آن بدون مَنّ الهي ممکن نیست. پايان اين سبل چيست؟ رضوان خدای متعال است. انسان اگر اين سبل احسان را با مَنّ الهي طي كند به مقام رضوان الهي مي‌رسد.

«حَمْداً يَتَقَبَّلُهُ مِنَّا، وَ يَرْضَى بِهِ عَنَّا» آن حمدي كه رضاي حق را به دنبال مي‌آورد و مقبول درگاه حق مي‌شود.

بنابراین ابتدائاً خدا را حمد كرديم به اينكه ما را اهل حمد قرار داد و حمد كرديم به اعطای دین و مسیر هدايت به راه‌هاي احسان خودش. در اینجا حمد خاصي دارد برای احسان خاص خدا؛ «و‍َ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ مِنْ تِلْكَ السُّبُلِ شَهْرَهُ شَهْرَ رَمَضَانَ» خدا را ستايش مي‌كنم بر اينكه يكي از آن سبل را ماه خودش قرار داد.گویی که يك حمد اختصاصي دارد که غير از حمدهاي گذشته است.

معرفی ماه رمضان

سپس حضرت اين ماه را معرفي مي‌كنند؛ «شَهْرَ الصِّيَامِ، وَ شَهْرَ الْإِسْلَامِ، وَ شَهْرَ الطَّهُورِ، وَ شَهْرَ التَّمْحِيصِ، وَ شَهْرَ الْقِيَامِ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ، هُدىً لِلنَّاسِ، وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقان»(1) شهر قرآن و شهري كه در آن هدايت و بيّنات براي مردم فرود آمده كأنّه فقط همان سال اول نزول قرآن هم نيست بلکه استمرار دارد. شهر برخورداري از قرآن و هدايت او و بيّنات او اين ماه است، لذا بهار قرآن ماه رمضان است.

«صيام»، «اسلام»، «طهور» و «تمحيص» و «قيام»، خصوصياتی است که در اين ماه انسان مي‌تواند به آنها راه پيدا كند، مي‌تواند به مقام صائمين برسد. اين صوم هم درجاتي دارد، از صوم از مفطرات و محرّمات است تا صومي كه گفتند مخصوص أخصّ خواص است كه امساك قلب عن ما سوي الله است. ماه رمضان ماهي است كه انسان مي‌تواند به اين مقامات برسد، هميشه اين شرايط مهيّا نيست. طبق نقلي که از نبی اکرم صلی الله علیه وآله شده است، ایشان فرمودند كه شهري است كه در آن دعوت به ضيافت الهي شدید و ابواب جهنم به روي شما بسته است، درهاي بهشت باز است و شياطين در اين ماه در غُل و زنجيرند.(2) اينها حقايقي است كه براي آنهايي كه اهل مشاهده‌ي ملكوت عالم هستند قابل شهود است و براي ما چون حضرت فرمودند قطعي است. راه‌هايي كه به سوي جهنم ختم مي‌شود در اين ماه مسدود است، از درب بسته بايد وارد جهنم شد! در مقابل راه‌هاي رحمت الهي به سوي انسان باز است. شياطين كه دعوت به جهنم مي‌كنند و مانع ورود انسان به رضوان و بهشت و مقامات معنوي هستند، در غُل و زنجيرند. در احوالات مرحوم انصاري همداني(3) نقل شده است كه وقت مغرب فرموده بود بلند شويد اذان بگویيد، به او گفتند هنوز مغرب نشده است، فرموده بود: مگر نمي‌بينيد ملائكه روز دارند مي‌روند و ملائكه‌ي شب فرود مي‌آيند. آنهايي كه اهل ملکوتند هم عوالم ملكوت را مي‌توانند ببينند و هم ملائكه را.

رمضان، ماه تزکیه و تطهیر

بنابراین اینگونه نیست که در همه‌ي ماه‌ها اين زمينه‌ها وجود داشته باشد، ماه ضيافت است و انسان مي‌تواند در اين ضيافت به صيام و اسلام برسد، كه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ »(4) شايد مقام اسلام، همان مقام تسليم در مقابل خداي متعال و نبيّ مكرم و اهلبيت عليهم السلام است. شهر الاسلام است، شهر الطهور و شهر التمحيص است؛ شهري است كه انسان مي‌تواند از همه‌ي رذالت‌ها و‌آلودگي‌هايي كه در وجودش است، پاك شود. در منزل، حمام يك مکان مخصوصي است كه برای تطهير در نظر گرفته شده است، مکان و وسائل براي شست‌وشو آماده است، همين كار در نقاط ديگر بسيار سخت انجام مي‌گيرد، اينطور نيست كه همه‌ جا حمام باشد، اين ماه هم ماه طهور است، شرايط باطني و ملكوتي عالم در اين ماه براي پاك شدن و طهارت انسان كاملاً آماده است.

البته ممکن است انسان از این ظرفیت ها استفاده نکند؛ خدا رحمت کند استادي داشتيم مي گفت ما بچه‌ بوديم با کودکان هم سن اقوام مي‌رفتيم حمام -خزينه‌ي قديم- سه چهار ساعت در حمام مي‌مانديم ولي بازی می کردیم وكشتي مي‌گرفتيم، وقتي از حمام بيرون مي‌آمديم، تازه چرك‌هايمان خيس شده بود! يك دست كتك مي‌خورديم كه چرا حمام رفتيد؟! شهر الطهور گاهي اينگونه است و آدم استفاده نمي‌كند، وقتي بيرون مي‌آيد تازه چرك‌هايش خيس خورده است. ولي اگر بخواهد می تواند همه‌ي رذالت‌هاي روحي خودش را در اين ماه تطهير كند، ملكات و مراتب مختلف وجودي نفسش همه تطهير و پاك بشوند.

شهر خالص شدن است؛ خيلي‌از ناخالصي‌های انسان بر خودش هم پوشيده است، اين ناخالصي‌ها را در اين ماه مي‌شود پاك كرد. خداي متعال در ضمن بحث از جنگ احد و شكست‌هايي كه به حسب ظاهر براي مسلمان‌ها پيش آمده، مي‌فرمايد: «لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما في‏ صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما في‏ قُلُوبِكُم‏»(5) اين جنگ هاي سنگين برای اين است كه آنچه در قلب شماست، تمحيص شود. انسان در آن فشارهاي سنگين است كه مي‌تواند پاك بشود و تعلقاتی را که نسبت به اغيار دارد، رها كند. شهر رمضان يك چنين شهري است، مثل كوره‌ي جنگ كه انسان مي‌تواند در آن تمحيص بشود، اينجا هم همينطور است. طلا ممكن است آلايش‌ها و ناخالصي‌هايي داشته باشد كه بايد در كوره و در دماي بالا، اين ناخالصي‌ها را از خودش رها كند. در آن وضعیت است طلاي خالص باقي مي‌ماند و بقيه تعلقات كنده مي‌شود. گاهي ناخالصي‌هاي وجود انسان تعلق زیادی به روح انسان دارد مانند جاذبه‌ طلا و مس که در درجه‌ي خاصي از حرارت كوره رها مي‌شود. ولي در شرايط عادي نمي شود. درون اين ماه يك چنين شرايطي آماده است و انسان مي‌تواند تمحيص شود، هميشه موقعیت براي تمحيص شدن آماده نيست.

شهر القيام است؛ ظاهرش اين است كه آدم مي‌تواند در اين ماه شب زنده‌داري كند، ولي شاید بيش از اين باشد؛ انسان در اين ماه است كه مي‌تواند به قيام لله برسد. یعنی انسان براي خدا به مرحله‌ي قيام الهي برسد. اینکه انسان همه‌ حياتش قيام لله باشد، كار آساني نيست و در اين ماه ممكن است.

شهري است كه انسان می تواند از هدايت و بيّنات قرآن برخوردار شود. هميشه اينگونه نيست كه مثل ماه رمضان، قرآن به انسان بهره و بار بدهد، چون خواندن ها و بهره‌مندي‌ها متفاوت است.

«فَأَبَانَ فَضِيلَتَهُ عَلَى سَائِرِ الشُّهُورِ»(6) خداي متعال فضيلت اين شهر را پنهان نكرد. اين هم جزء نعم الهي است، اگر مي‌فرمود همانطور كه شب قدر را مخفي كردم، ماه رمضان هم يك ماهي است كه خودتان برويد پيدا كنيد، كار مشكل مي‌شد، در این‌صورت انسان اگر مي‌خواست به بركات اين ماه برسد، بايد همه‌ي سال را مراقبه می کرد، ولي الآن خداي متعال اين ماه را معيّن كرده است؛ «بِمَا جَعَلَ لَهُ مِنَ الْحُرُمَاتِ الْمَوْفُورَةِ، وَ الْفَضَائِلِ الْمَشْهُورَةِ» خدا محرماتي براي اين ماه قرار داد، آن محرمات چيست؟ «فَحَرَّمَ فِيهِ مَا أَحَلَّ فِي غَيْرِهِ إِعْظَاماً، وَ حَجَرَ فِيهِ الْمَطَاعِمَ وَ الْمَشَارِبَ إِكْرَاماً»(7) خداي متعال برای اكرام و اعظام اين ماه، اين دستورات را داده است. «وَ جَعَلَ لَهُ وَقْتاً بَيِّناً» آن را معيّن كرده و جابجا نمي‌شود، «لَا يُجِيزُ- جَلَّ وَ عَزَّ- أَنْ يُقَدَّمَ قَبْلَهُ، وَ لَا يَقْبَلُ أَنْ يُؤَخَّرَ عَنْهُ»(8) بايد اين ماه در مواقف خودش احيا شود.

نعمت شب قدر

علاوه بر این ها نعمتي در اين ماه هست -كه در بسياري از روایت ها و دعاهاي ماه رمضان تأكيد شده- و آن اين است كه «ثُمَّ فَضَّلَ لَيْلَةً وَاحِدَةً مِنْ لَيَالِيهِ عَلَى لَيَالِي أَلْفِ شَهْرٍ»، يك شب اين ماه از شب‌هاي هزار ماه برتر است. اين يك گنج عظيم بي‌حد و اندزه‌اي است كه خداي متعال در اين ماه قرار داده است و انسان بايد تلاش كند كه اين گنج را به دست بياورد. اگر به دست آورد، تدارك همه‌ي كاستي‌هاي عمر انسان مي‌شود و اگر به دست نياورد، در اين عمر معمولي هفتاد- هشتاد ساله انسان خيلي كاري نمي‌شود کرد.

بر اساس بعضي روايات، شب قدر نعمتی است كه خداي متعال در مقابل عمر طولاني‌اي كه به امم سابق داده، به امت نبي اكرم صلی الله علیه وآله عطا كرده است. در روايات ذیل سوره‌ي قدر دو شأن نزول براي این سوره آمده است -و هر دو هم ممكن است درست باشد و تنافي‌اي با هم ندارند- اول اینكه حضرت در خواب ديدند كه بني تمیم و بني اميه از منبر حضرت بالا رفتند و مردم را به قهقرا برمي‌گردانند. حضرت (ص) محزون شدند كه جبرئيل آمد و گفت يا رسول الله چه شده؟ فرمود من چنين خوابي ديدم، عرض كرد من مطلع نيستم بايد بروم از خداي متعال سوال كنم، برگشت و سوره‌ي قدر و يك آيه‌ي ديگر را آورد كه ما در مقابل اين دولت طولاني‌اي كه به آنها داديم و مردم را به قهقرا برمي‌گردانند به تو شب قدر داديم كه شب قدر تو از اين دولت كارگشاتر است. درست است اينها به عقب برمي‌گردانند ولي شب قدر تو همه‌ي آنها را جبران مي‌كند.

در آيات ديگر دارد «وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتي‏ أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآن»(9) ما گفتيم، پروردگارت محيط به مردم است، آنها نمي‌توانند از ملك و حكومت خدا بيرون بروند، خدا احاطه دارد، پس حکمت این شجره ملعونه چيست؟ اين فتنه‌ي الهي است! كوره‌اي است كه بايد مردم در اين كوره بروند كه يك عده خالص بيرون بيايند و يك عده جدا بشوند. بعضي روايات شجره‌ي ملعونه را به بني اميه تفسير كرده اند. خداوند می فرماید ما در مقابل اين فتنه شب قدر را به تو داديم كه تدارك همه‌ي آنها را مي‌كند.

ذيل این آيه روايت ديگري است كه معنا مي‌كند و آن اينكه در محضر رسول الله(ص) عرض شد كه بعضي از امم سابق فقط 120 سال شمشير روي دوش‌شان بوده و مي‌جنگيدند در حالي كه عمر امت حضرت متوسط 60 تا 70 سال است، حضرت به خداي متعال عرض كردند كه خدايا در مقابل اين عمرهاي طولاني به امت من چه عطا کرده ای؟ خدا فرمود سوره قدر را داديم كه جبران نقص عمر را مي‌كند. چون خود دنيا كه موضوعيت ندارد، اين عمري كه مي‌دهند براي اين است كه انسان بتواند بارش را براي ادامه راه ببندد و إلا هزار سال در اين دنيا باشي يا صد سال موضوعيت ندارد. شب قدري كه قرار داديم جبران مي‌كند، اين شب قدر را گویی به احترام حضرت، به امت او دادند.

پيامبر ما غير از حضرت موسي و حضرت نوح و حضرت ابراهيم علیهم السلام است كه بايد هزار سال كنارشان باشي تا برسي، در يك عمر كوتاه با حضرت مي‌توان به مقصد رسيد، مانند اينكه يك استاد زبردست كه 40 سال سابقه تدریس دارد و از نظر استعداد و توانايي كامل است، با يك استاد معمولی خيلي فرق مي‌كند، ممكن است يك كتاب را با او يك ماهه بخواني ولي با ديگري يك ساله نشود خواند. اين شفاعت حضرت و اهلبيتش علیهم السلام است كه راه را كوتاه كرده است، شب قدر اين امت نیز از اين شفاعت به دست آمده است.

حضرت زهرا(س)، حقیقت شب قدر

روايت دیگری هست که مرحوم مجلسي در بحار نقل كردند كه « اللَّيْلَةُ فَاطِمَةُ وَ الْقَدْرُ اللَّهُ فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَكَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ»(10) شب قدر ماه رمضان ارتباطي با ولي خدا دارد، من تلقي‌ام اين است كه حقيقت شب قدر درك ولي خدا و مقام ولايت الهيه است، انسان اگر به آن محيط أمن ولايت الهيه وارد نشود كه «وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي»(11) شب قدري ندارد، خطرپذير است، بايد وارد آن حصن بشود كه از مخاطرات نجات پيدا كند، كما اينكه «لا اله الا الله حصني»(12)، «ولايت علي ابن ابيطالب» هم حصن است. روايت سلسله الذهب را قريب به چهار هزار نفر قلم به‌دست در نيشابور مي‌نوشتند، وقتي كجاوه‌ي حضرت حركت كرد گفتند يك حديث نقل كنيد، حضرت با سند از آباءشان، از نبي مكرم اسلام (ص)، از جبرائيل عن الله تبارك و تعالی نقل کردند: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي‏»(13) و سر را بيرون آوردند و گفتند: «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»، پذيرش ولايت اولياي الهی شرط و مقوّم توحيد است. اگر انسان به محيط ايمن الهي و آن وادي امن وارد نشود، خطر پذير است، شيطان، نفس، ديگران تهديدش مي‌كنند. و من گمان مي‌كنم كه حقيقت شب قدر هم همين باشد. اينكه شب قدر در ماه رمضان است، بعيد نيست معنايش اين باشد كه درك حقيقت آن مقام ولايت الهيه هم در اين ماه است، اگر انسان توانست خودش را به آن وادي ايمن و ولي خدا برساند، در كنار او بيش از هزار ماه جلو رفته است و اگر نرساند، هزار ماه هم كه خودش بدود آن كار را نمي‌كند. يك شب كه با وليّ خدا سالك باشي و به آن وادي أيمن راه یابی، آن يك شب از هزار شب كه خودت راه بروي بهتر است.

درك شب قدر هم غير از بيدار بودن است؛ ممكن است آدم بيدار باشد، ابوحمزه بخواند، دعاي جوشن كبير بخواند، همه‌ي كارها را بكند ولي به درك شب قدر نرسيده باشد. درك شب قدر امر ديگري است كه ورود به آن محيط ايمن الهي استكه در اين روايت مي‌فرمايد: «فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَكَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ». اين روايت نقشه‌ي گنج است، بعد از یافتن آدرس گنج بايد دنبال گنج‌ياب رفت، انسان باید آستين‌ها را بالا بزند تا پيدا كند، صرف نقشه‌ِ گنج براي رسيدن به گنج كافي نيست؛ «فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَكَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ». سپس هشدار مي‌دهند كه خيال نكنيد به معرفت تام حضرت می رسید « وَ إِنَّمَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةَ لِأَنَّ الْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا »(14) كه در روايت دارد كه نام ایشان از طرف خدا بوده است.

در علل الشرايع صدوق روايتي دارد كه جابر از حضرت سؤال كرد كه چرا به حضرت مي‌گويند زهرا؟ فرمود: «لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَهَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَلَمَّا أَشْرَقَتْ أَضَاءَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ بِنُورِهَا وَ غَشِيَتْ أَبْصَارُ الْمَلَائِكَة»(15) وقتي اين نور كه منشعب از عظمت الهي است، تجلي كرد حجاب ملائکه شد، با اينكه خود ملائكه نورانی هستند به سجده افتادند، خدا فرمود «هَذَا نُورٌ مِنْ نُورِي أَسْكَنْتُهُ فِي سَمَائِي خَلَقْتُهُ مِنْ عَظَمَتِي أُخْرِجُهُ مِنْ صُلْبِ نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِي»(16)، او را در آن نقطه‌ي آسمان منصوب به خودم و آن رفعت منصوب به خودم جای دادم، سپس از مسير رسول الله(ص) به عالم دنيا تنزلش دادم. بنابراین معرفت امام و معرفت صديقه طاهره سلام الله علیها درک حقیقت شب قدر است.

ابتلاء و بلاء حضرت زهرا سلام الله علیها حلقه‌ی اتصال ما با عوالم بالاتر است. حلقه اتصال عالم با نبوت و ولايت است. اگر ابتلاء ايشان نبود فتنه‌هاي شيطان همه را جدا مي كرد. بلاء حضرت به خاطر وسعت و عظمتش حلقه اتصال و پيوند همه اولياء و همه‌ی خوبان به مقام نبوت و ولايت است. در باطن عالم هر كسي متصل مي‌شود از اين راه متصل مي‌شود، حلقه اتصال باطني است. شايد معناي شب قدر بودن حضرت هم همين باشد.

إخبات و إنکسار، جبران فضیلت های از دست رفته

بعد از اينكه فضيلت‌هاي ماه در دعاي چهل و چهارم بيان مي‌شود، حضرت در دعای چهل و پنجم با رمضان وداع می کنند. حضرت در این دعا یک درس به ما می دهند؛ عده‌اي ماه رمضان را پشت سر گذاشته‌اند و بهره‌هاي اين ماه را برده‌اند خوشا به حالشان، اما در مورد باقی افراد حضرت می فرمایند خدايا ما در مقابل اين ماه كه از دست داديم، در مقابل تفريط و كوتاهي خودمان در حق اين ماه مصيبت زده‌ هستيم، منكسر هستيم كه چرا ماه خدا آمد و ما نه از شبهايش بهره برديم و نه از روزهايش و این ماه از ما جدا مي‌شود و ديگر بر نمي‌گردد. ماه بعدي كه مي‌آيد يك رمضان ديگري است. این روايات را مرحوم شيخ حر در باب جهاد با نفس بيان كرده‌اند كه روزي مي‌آيد به آدم مي‌گويد من ديگر تكرار نمي‌شوم، خيال نكني كه فردا من هستم! فردا يك روز ديگري است، من مي‌روم و ديگر هم به دنيا بر نمي‌گردم، مواظب باش بهره‌ات را از من ببري. ماه رمضان هم اينگونه است؛ بر فرض انسان زنده باشد، ماه رمضان بعد كه اين ماه رمضان نيست. حالا حضرت يك راهي به ما ياد داده‌اند كه اگر بتوانيم جبران کنیم؛ البته اين مخصوص روز آخر ماه است. همانطور که انسان باید در ابتدای روز همت كند و مصمم باشد كه گناه نكند، آخر روز هم بايد توبه كند كه خدايا بالاخره ما در ظرف خودمان تخلف‌هايي داشتيم و بايد از اين تخلف‌ها توبه كند، در ماه رمضان هم اول ماه انسان بايد مهيا بشود براي بهره بردن، آخر ماه بايد اينگونه ازخدا عذرخواهي كند و به فضل خدا اميدوار باشد.

حضرت به ما آموخته‌اند: «وَ اجْبُرْ مُصِيبَتَنَا بِشَهْرِنَا، وَ بَارِكْ لَنَا فِي يَوْمِ عِيدِنَا وَ فِطْرِنَا»(17)، «اللَّهُمَّ فَلَكَ الْحَمْدُ إِقْرَاراً بِالْإِسَاءَةِ، وَ اعْتِرَافاً بِالْإِضَاعَة»(18) خدايا ما تو را حمد مي‌كنيم دركار تو نقصي نيست، تو را فقط بايد ستود، تو ماه طهور را قرار دادي، ملائكه‌ات را آماده كرده بودي، شياطين را در غل و زنجير كرده بودي، بنابراين بايد تو را ستود؛ من كوتاهي كردم و از اين ماه بهره‌مند نشدم. حالا هم اقرار به بدي‌هاي خودم دارم و هم اعتراف به تضييع حق تو. حالا در مقابل اين إسائه و إضائه ما چه داريم؟ آنچه كه ما داريم براي تو اين است: «وَ لَكَ مِنْ قُلُوبِنَا عَقْدُ النَّدَم». قلب ما با ندامت گره خورده است، پشيمان هستيم، بي تفاوت نيستيم كه شهر الطهور تمام شد. روز آخر ماه است و عده‌اي پاك شدند و موحد شدند، خدا شناس شدند، امام شناس شدند و مقام ولايت الهيه را يافتند و ما دست خالي هستيم.

«وَ مِنْ أَلْسِنَتِنَا صِدْقُ الِاعْتِذَار» از جانب زبان ما نیز برای تو عذر حقيقي و صادقانه داريم، نه اينكه بگوييم خدايا تو نخواستي كه ما برسيم، نه! كار از طرف تو تمام بود، ما نخواستيم، ما تضييع كرديم.

«فَأْجُرْنَا عَلَى مَا أَصَابَنَا فِيهِ مِنَ التَّفْرِيط»(19)، دعا را بايد از معصوم ياد گرفت؛ خدايا از تفريطهایی که به ما رسيده، مصيبت زده‌ايم! در مقابل اين تو به ما پاداش بده. چه پاداشي؟ «أَجْراً نَسْتَدْرِكُ بِهِ الْفَضْلَ الْمَرْغُوبَ فِيه» اجري كه با آن تدارک کنیم فضلي را كه از كف رفته است. «وَ نَعْتَاضُ بِهِ مِنْ أَنْوَاعِ الذُّخْرِ الْمَحْرُوصِ عَلَيْه» عوض همه آن گنجهايي كه بر آن حريص هستیم كه ما به دست نياورديم و از كنار آن گذشتيم. يعني انسان مي‌تواند با انكسار و ندامت خودش، با عقد الندم و صدق إلاعتذار از تفريطهاي خودش هم بهره مند بشود.

خدا رحمت كند استادي داشتيم، مي‌گفت بچه را مي‌فرستي قوري را بشويد، مي‌اندازد مي‌شكند؛ دو حالت دارد: يك موقع مي‌آيد سرش را هم بالا مي‌گيرد مي‌گويد شكست كه شكست، شما هم تنبيه مي‌كنيد؛ مستحق تنبيه است. يك موقع مي‌آيد مي‌بينيد منكسر است و خجالت زده است، رويش نمي‌آيد كه بيايد داخل، شما به او روحيه مي‌دهيد مي‌گوييد چيزي نشده است، قوري مال شكستن است، يك قوري ديگر مي‌خريم. مي‌فرمود اگر انسان از گناهانش هم به إخبات رسيد، اين انكسار بهره مي‌دهد. اما عبادتي هم كه سرت را بالا بگيري و بگويي من روزه را كه گرفتم، نماز را هم كه خواندم، چه كم گذاشته بودم؟! مستحق چوب خوردن است. انسان در درگاه خداي متعال باید هر كاري هم که كرده باشد، از حد تقصير بيرون نرود، خيال نكند كه بندگي انجام داده است! انسان وقتي مي‌بيند يك عده‌اي شب تا صبح در سجده و ركوع بوده اند، تازه می فهمد که کاری نکرده است.

اين صدق الاعتذار و عقد الندم تدارك نقص‌هاست. ذيل اين دعا بالاتر از اين هم دارد كه خدايا ماه هاي رمضاني مي‌آيد كه ما زنده نيستيم بندگان تو مي‌آيند بندگي مي‌كنند، خدايا هر چه به آنها مي‌دهي به ما هم بده. خيلي طمع بزرگي است! اينگونه بايد انسان در كرم خداي متعال طمع كند. إخبات و إنكسار واين رجاء اين دو اگر در انسان پيدا شد، جبران همه كاستي‌هاي انسان را مي‌کند.

اللهم صل علي محمد وآل محمد

پی‌نوشت‌ها:

1- «ماه روزه، ماه اسلام، ماه پاکیزگی، ماه تصفیه و رهایی از آلودگی ها،كه در آن قرآن نازل شده، قرآنى كه راهنماى مردم است و نشانه آشكار هدايت است و تميز دهنده حق از باطل است.»

2- أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يُقْبِلُ بِوَجْهِهِ إِلَى النَّاسِ فَيَقُولُ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ إِذَا طَلَعَ هِلَالُ شَهْرِ رَمَضَانَ غُلَّتْ مَرَدَةُ الشَّيَاطِينِ وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أَبْوَابُ الْجِنَانِ وَ أَبْوَابُ الرَّحْمَةِ وَ غُلِّقَتْ أَبْوَابُ النَّارِ وَ اسْتُجِيبَ الدُّعَاءُ وَ كَانَ لِلَّهِ فِيهِ عِنْدَ كُلِّ فِطْرٍ عُتَقَاءُ يُعْتِقُهُمُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ وَ يُنَادِي مُنَادٍ كُلَّ لَيْلَةٍ هَلْ مِنْ سَائِلٍ هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ اللَّهُمَّ أَعْطِ كُلَّ مُنْفِقٍ خَلَفاً وَ أَعْطِ كُلَّ مُمْسِكٍ تَلَفاً حَتَّى إِذَا طَلَعَ هِلَالُ شَوَّالٍ نُودِيَ الْمُؤْمِنُونَ أَنِ اغْدُوا إِلَى جَوَائِزِكُمْ فَهُوَ يَوْمُ الْجَائِزَةِ ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَمَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ مَا هِيَ بِجَائِزَةِ الدَّنَانِيرِ وَ لَا الدَّرَاهِم‏ (الكافي، ج‏4، باب فضل شهر رمضان، ص:65)


3- محمد جواد انصاری همدانی فرزند ملا فتحعلی همدانی در سال ۱۲۸۱ هجری شمسی در شهر همدان و در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود. او از علماء دینی نامدار معاصر ایران است. در سن 7 یا 8 سالگی تحصیلات حوزوی خود را درهمان شهر آغاز نمود تا اینکه در سنین جوانی به درجه اجتهاد رسیدند. در همان ایام بود که بارقه ای الهی نصیبشان گشته و در سلک عارفان درآمدند و عمر خویش را به تربیت جمعی از افراد گذراندن تا سرانجام به سال 1339 شمسی به دیار باقی شتافتند و در قبرستان علی بن جعفر قم به خاک سپرده شدند.

4- آل‏عمران: 19

5- «براى اين است كه خداوند، آنچه در سينه‏هايتان پنهان داريد، بيازمايد؛ و آنچه را در دلهاى شما(از ايمان) است، خالص گرداند» آل‏عمران: 154

6- «برترى آن را بر ديگر ماهها آشكار ساخت.»

7- «براى بزرگداشت آن، هر چيز را كه در ديگر ماهها حلال داشته بود، در اين ماه حرام كرد. برای گراميداشت آن، هر خوردنى و آشاميدنى را ممنوع داشت.»

8- «اجازه ندهد پيش انداخته شود و نپذيرد كه به تأخير افتد»

9- «(به ياد آور) زمانى را كه به تو گفتيم: «پروردگارت احاطه كامل به مردم دارد؛ (و از وضعشان كاملاً آگاه است.) و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم، فقط براى آزمايش مردم بود؛ همچنين شجره ملعونه‏ (درخت نفرين شده)» الإسراء:60

10- «الليلة، فاطمه عليها السّلام است، و القدر، خداوند است، پس هر كه فاطمه را به واقع بشناسد ليلة القدر را درك كرده است.» بحار الأنوار، ج‏43،ص:19

11- عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص:136

12- بحار الأنوار، ج‏49، ص:120

13- التوحيد للصدوق، ص: 25

14- «به درستی که فاطمه نامیده شد چراکه خلق از معرفت حقیقی او عاجزند.»

15- «زيرا خداوند متعال او را از نور با عظمت خود آفريد، و هنگامى كه نورش درخشيدن گرفت آسمانها و زمين به نور او روشن شدند و چشمان ملائكه خيره ماند.» علل الشرائع، ج‏1، ص: 179

16- «خداوند فرمود: اين شعبه‏اى از نور من است كه آن را آفريده‏ام و از صلب يكى از پيامبرانم كه او را بر ساير پيامبران برترى داده‏ام، خارج مى‏نمايم.»

17- «جبران کن مصیبت ما را (بخاطر از دست دادن فضایل ماه) و براى ما در روز عيد و روز روزه گشودنمان مبارك و نيكو گردان»

18- «تو را است سپاس در حاليكه به بدكردارى اقرار كننده و بتباه ساختن (تقصير در اعمال) اعتراف كننده‏ايم»

19- «پس ما را بر (اعتراف بكوتاهى در اعمال و پشيمانى از) تقصير كه در آن ماه بما رسيده اجر و پاداش ده»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:50  توسط سيد محمد | 
ترجمه کامل حدیث معرفت علی علیه السلم به نورانیت
بنام خداوند جان و خرد
ابوذر غفاری از سلمان فارسی که خداوند از هر دوی آنها خشنود باد پرسید که ای ابا عبدالله معرفت امیر المومنین به نورانیت چیست؟ سلمان گفت:ای جندب(ابوذر)بیا برویم تا این را از خودآن حضرت بپرسیم سپس به محل ان حضرت رفتیم و اورا نیافتیم.
ابوذر گفت:پس به انتظار ایشان ماندیم تا آن حضرت آمدند. حضرت فرمودند: چه امری شما را اینجا کشانده است؟
ابوذر و سلمان گفتند:ای امیرمومنان به نزد شما آمدیم تا در مورد معرفتتان به نورانیت سوال کنیم.
حضرت فرمودند: آفرین بر شما دو دوست وفادار به دین خویش که کوتاهی کننده نیستند. به جانم سوگند که ان معرفت بر هر مردو زن مومن واجب است.سپس حضرت فرمود:ای سلمان و ای جندب! هر دو عرض کردند بلی امیر مومنان !حضرت که سلام بر او باد فرمود:هیچ کس ایمان را به حد کمال خویش نمی رساند تا آنکه مرا به عمق معرفتم بشناسد. سپس آن گاه که مرا به این معرفت شناخت هر آینه خداوند قلب او را با ایمان آزموده سینه اش را برای اسلام گشاده ساخته و عارفی روشن بین گردیده است.
و هر کس که از شناخت آن کوتاهی نمود و به آن نرسید شک کننده و تردیدگر است. ای سلمان و ای
جندب عرض کردند بلی امیر المومنین حضرت فرمودند معرفت من به نورانیت معرفت خداوند عزو جل است و معرفت خداوند عزوجل معرفت من به نورانیت است.
و آن همان دین خالصی است که خداوند درباره آن فرمودند :
"و امر نشدند به چیزی مگر اینکه خدا را به اخلاص کامل ودین پرستش و از
بندگی غیر از او روی بر گرداند و نماز به پا دارند و زکات بدهند و این است دین راست و استوار."(سوره بینه آیه 5)
خداوند فرمود:امر نشدند مگر به پیامبری محمد (ص) و آن دین و آیین یکتا پرستی
آسان محمدی است.و این کلام خدا که فرمود: "نماز به پا دارند" پس هر کس که ولایت مرا به پا داشت نماز را به پا داشته است. و بر پا داشتن ولایت من سخت و دشوار است و جز فرشته مقرب درگاه الهی یا پیامبر مرسل و یا بنده ای که خداوند قلب او را به ایمان ازموده باشد. کسی متحمل آن نمی باشد.پس فرشته وقتی مقرب نباشد تحمل آن را نخواهد داشت و پیامبر هنگامیکه مرسل نباشد تحمل ان را نخواهد داشت و مومن وقتی که ازموده نباشد تحمل آن را نخواهد داشت.
عرض کردم ای امیر مومنان مومن کیست و منتها و مرز ایمان چیست؟ تا
آن را بشناسم.حضرتش- که سلام بر او باد- فرمود:ای ابا عبدالله(کنیه سلمان) عرض کردم :بلی ای برادر رسول خدا فرمود: مومن آزموده همان کسی است که هیچ چیزی از او به ما نمی رسد مگر این که سینه اش را برای پذیرفتن آن گشاده می سازد و دچار شک و تردید نمی شود.
ای اباذر بدان که من بنده خدای عز و وجل و خلیفه او بر بند گانش می باشم. ما را به مثابه خدایان قرار ندهید و دیگر هر چه می خواهید در فضیلت ما بگویید به کنه و حقیقت و منتهای آنچه در ما وجود دارد نمی رسید . و خدای عز وجل به مابزرگتر و عظیم تر از آنچه که خود وصف می نماید و آنچه من توصیف می کنم و یا به دل هر یک از شما خطور می کند عطا نموده است.پس آن گاه ما به اینگونه شناختید مومن می باشید.
سلمان گفت: عرض کردم ای برادر رسول خدا و هر کس نماز را به پاداشت ولایت شما را به پا داشته است؟ فرمود: آری ای سلمان این سخن خدای تعالی در قران عزیز تصدیق کننده این حقیقت است که فرمود به "صبر و نماز یاری و مدد بجویید و هر آینه آن را جز بر خاشعان بزرگ و سنگین است(سوره بقره 45)."صبر" رسول خدا و" نماز" بر پا داشتن ولایت من است. بدین خاطر خداوند متعال فرمود: و هر آینه آن بزرگ و سنگین است و نفرمود هر آینه ان دو بزرگ و سنگین می باشند زیرا هر آینه ولایت حملش جز بر خاشعان بزرگ و سنگین است . و خاشعان همان شیعیان روشن بین و اهل بصیرت می باشند . و آن هر آینه برای این است که اهل سخنان منحرف از قبیل مرجئه و قدریه و خوارج ودیگر ناصبیان همه به حضرت محمد (ص)اقرار می کنند و در بین آنها اختلافی نیست در حالی که جز گروهی اندک همه در مورد ولایت من اختلاف می نمایند و منکر
آنند و در برابر آن لجاج می ورزند. و هم آنان کسانی هستند که خداوند در کتاب عزیز خویش ایشان را توصیف نموده فرموده است: "هر آینه آن جز بر خاشعان سنگین است".و خدای تعالی در جای دیگری از کتاب عزیز خویش در مورد نبوت حضرت محمد(ص) و ولایت من می فرماید:" و چه چاههای آب که معطل ماند و چه قصر های عالی که بی صاحب گشت".
(سوره حج آیه 45) پس مراد از قصر حضرت محمد است و مقصود از چاه آب معطل ولایت من است که آن را معطل گذاشتند و انکار نمودند. و هر کس که به ولایت من اقرار ننماید اقرار به نبوت حضرت محمد(ص) به او نفعی نمی رساند. و هر آینه آن دو قرین یکدیگرند و این بخاطر آن است که پیامبر. پیامبر مرسل و هم او امام و پیشوای خلق می باشد و پس او علی امام و پیشوای خلق و وصی حضرت محمد است و همچنان که پیامبر به او فرمود: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی می باشی جز ان که پس از من پیامبری نخواهد بود و نخستین ما محمد و میانه ما محمد وآخرین ما محمد است. پس کسی که شناخت مرا کامل سازد او بر دین درست و استوار است. چنانکه خدای تعالی می فرماید: و آن دین درست و راست و استوار است(سوره بینه آیه 5) و به زودی به یاری توفیق الهی این حقیقت را تبین می نمایم.
ای سلمان و ای جندب! هر دو گفتند: بلی ای امیر مومنان که درود خدا بر تو باد! فرمود: من و حضرت محمد نور واحدی بودیم نشات یافته از نور خدای عز و جل پس خداوند تبارک و تعالی به آن نورفرمود که دو پاره شود. پس نیمی فرمود محمد باش و به نیمی فرمود علی باش پس از همین جاست که پیغمبر فرمود علی از من است و من از علی هستم و کسی جز علی از جانب من ماموریت انجام نمی دهد و هر آینه پیامبر اکرم ابابکر را با سوره برائت به مکه اعزام فرمود:پس جبرائیل –که سلام بر اوباد-
نازل شد و گفت : ای محمد ! حضرت فرمود:بلی0 جبرائیل فرمود: هر آینه خداوند به تو امر می نماید که آن ماموریت را خودت انجام دهی یا مردی از خودت. پس پیامبر مرا به آن سوی گسیل داشت تا ابی بکر را باز گردانم. او را باز گرداندم. او درون خود نگرانیی احساس نمود. و گفت: ای رسول خدا آیا در مورد من آیه ای نازل گشته است؟ پیامبر فرمودند: نه ولکن این ماموریت را کسی جز من یا علی انجام نخواهد داد. ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: بلی ای برادر رسول خدا! فرمودند: کسی که برای حمل نوشته ای از جانب رسول خدا صلاحیت ندارد چگونه برای امامت صلاحیت خواهد داشت؟
ای سلمان و ای جندب! من و رسول خدا نور واحد و یگانه ای بودیم رسول خدا مصطفی شد(بر گزیده شد) و من وصی مرتضی(مورد رضایت او) گشتم پس محمد گویا و من صامت و خاموش شدم.
ای سلمان!محمد بیم دهنده و هشدار دهنده شد و من رهبر و هدایت کننده
گشتم و این همان سخن خداوند عز و جل است که ای پیامبر هر آینه تو تنها بیم دهنده و هشدار دهنده ای و برای هر قومی رهبر و هدایت گری وجود دارد(سوره رعد 7) رسول خدا بیم دهنده و هشدار دهنده است و من رهبر و هدایت کننده ام."تنها خداوند می داند که حمل هر آبستنی چیست و بار حملها چه نقصان و چه زیادتی خواهد یافت و همه چیز با اندازه معینش در نزد خدا معلوم است. اوست دانا به عوالم غیب و شهود و هم اوست بزرگ و بلند مرتبه.
در پیشگاه علم ازلی چه سخن در نهان بگویید یا آشکارا چه آن کس که
می گوید در تاریکی شب باشد یا در روشنی روز همه یکسان است و خداوند بر همه آگاه است. برای هر چیز از پیش و پس نگهبانانی
گمارده که به امر خدا اورا نگهبانی می کنند(سوره یس1و2)
ابوذر گفت:پس حضرتش-که سلام بر او باد-با یک دست خود بر دست دیگرش
زد و فرمود:حضرت محمد(ص)صاحب جمع شد و من صاحب نشر شدم.حضرت محمد صاحب بهشت شد و من صاحب دوزخ شدم که بدو می گویم این را بگیر و آن را واگذار.
حضرت محمد صاحب "رجفه" شد و من صاحب "هده" شدم.منم صاحب لوح محفوظ و خداوند علم هر آنچه در آن است را به من الهام فرموده است.
آری ای سلمان و ای جندب!
حضرت محمد" یس والقران الحکیم"(یس 1و2) شد و حضرت محمد " ن والقلم"(قلم 1) شد و حضرت محمد "طه ما انزلنا علیک القران لتشقی" (طه او2)شد و حضرت محمد
صاحب دلالتها و راهنمایها شد و من صاحب معجزات و نشانه ها شدم. و حضرت محمد آخرین پیامبر شد و من آخرین وصی شدم.منم "صراط المستقیم "(حمد 6) منم نبا العظیم الذی هم فیه یختلفون"(نبا 2و3){خبر بزرگی که آنان(امت آخر زمان) در آن اختلاف می کنند} واحدی(از اهل اسلام) اختلاف نکرده مگر در ولایت من.حضرت محمد(ص) صاحب دعوت شد و من صاحی شمشیر شدم
حضرت محمد(ص) پیامبر مرسل شد و من صاحب امر پیامبر شدم. خدای عز و جل می فرماید:خداوند روح را به امر خود بر هر یک از بندگان خویش که بخواهد می فرستد(سوره مومن 15) و آن همان روح الهی است که این روح را جز به فرشته مقرب یا پیامبر مرسل و یا وصی برگزیده نمی دهد و نمی فرستد. هر کس که خداوند این روح را به او داد هر آینه وی را از دیگر مردمان جدا و متمایز ساخته وقدرت را به وی واگذار نموده و چنین شخصی مردگان را زنده می کند و آنچه بودو می باشد را می داند و در یک چشم به هم زدن از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق را می رود و انچه درونها و دلهاست را می داند و به آنچه در آسمانها و زمین است آگاه است.
ای سلمان و ای جندب!
و حضرت محمد "ذکر" شد که خداوند عز و جل می فرماید
"و هر آینه خداوند ذکری رسولی به شما فرو فرستاد که آیات الهی را بر شما می خواند"(سوره طلاق 10 و11). هر آینه به من و علم منایا و بلایا و فصل الخطاب داده شده است و علم قرآن و آنچه تا روز قیامت خواهد شد به من سپرده شده است.
حضرت محمد(ص) حجت خدا را اقامه نمود حجتی برای مردم و من حجت
خدای عز و جل شدم. خداوند چیزی را برای من قرار داد که برای احدی از اولین و آخرین نه پیامبر مرسلی و نه فرشته مقربی قرار نداد.
ای سلمان و ای جندب!
بلی ای امیر مومنان! آن حضرت –که سلام خدا بر او باد_ فرمود: من همان کسی هستم که نوح را به امر پروردگار در کشتی حمل کرد من همان کسی هستم که به امر پروردگار یونس را از شکم ماهی بیرون آورد من همان کسی هستم که به امر پروردگار موسی را از دریا عبور داد من همان کسی هستم که به اذن پروردگار ابراهیم را از آتش بیرون آورد من همان کسی هستم که به اذ ن پروردگار نهر ها را جاری ساخت.و چشمه ها را شکافت و درختها را کاشت.
منم عذاب روز "ظله" منم آنکه از محل نزدیک ندا کرد که ثقلان(جن و انس) آنرا شنیدند و گروهی آن را فهمیدند. هر آینه من به هر گروهی از جباران و منافقان به زبان خودشان می شنوایانم. منم خضر دانای موسی و منم آموزگار سلیمان .پسر داوود منم ذوالقرنین ومنم قدرت خدای عز و جل.
ای سلمان و این جندب! من محمدم و محمدمن است من از محمدم و محمد از من است خدای تعالی می فرماید:"دو دریا را به هم آمیخت و میان آن دو برزخ و فاصله ای است و تجاوز به حدود یکدیگر نمی کنند"(الرحمن 19 تا 20)
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند : بلی ای امیر مومنان! فرمود: هر
آینه مرده ما نمی میرد وغایت ما غیبت نمی نماید و هر آینه کشتگان ما هر گز کشته نمی شوند.
ای سلمان و ای جندب!
عرض کردند :ای که درود خدا بر تو باد بلی.آن حضرت-که سلام بر او باد- فرمود: منم امیر و فرمانروای هر مرد و زن مومنی آنها در گذشته اند و انها که باقی ما نده اند . من روح عظمت و بزرگی تایید گشته ام و جز این نیست بنده ای از بندگان خداوندم. برما نام خداوندی ننهید و هر چه در فضل ما بگویید که هر آینه شما هرگز به فضل ما و کنه و عمق آنچه خداوند برای ما قرار داده حتی یه یک دهم از ده یک فضل ما نخواهید رسید. زیرا ما آیات و دلائل الهی هستیم و حجتهای خداوند و خلفا و جانشینان او و امینها و امانتداران او و امامان او هستیم و وجه خدا و چشم خدا و زبان خداوندیم. خداوند به وسیله ما بندگانش را عذاب می کند و نیز به وسیله ما به آنان ثواب و پاداش می دهد و خداوند از بین خلق خود ما را پاک نمود. و ما را برگزید و انتخاب کرد. زیرا خداوند درباره آنچه میکند پاسخگو نیست و خلایق باید پاسخگو باشند(انبیا 23).
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند: بلی ای امیر مومنان که درود خداوند بر تو باد حضرتش –که سلام خدا بر او باد- فرمود: هر کس به آنچه گفتم ایمان آورد و آنچه را تبین نمودم تفسیر کردم.شرح گفتم
توضیح دادم و روشن ساختم و مبرهن نمودم تصدیق کند.
مومن آزموده ای است که خداوند قلب او را برای ایمان آزموده و سینه اش را برای پذیرفتن اسلام گشاده ساخته و هم او عارف روشن بین و اهل بصیرتی است که به نهایت و بلوغ و کمال رسیده است و کسی که شک کند و عناد ورزد و انکار بورزد و باز ایستد و متحیر شود و تردید نماید پس او مقصر و ناصبی است.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند:بلی ای امیرمومنان که درود خدا بر تو باد! حضرتش- که سلام بر او باد- فرمود : من به اذن پروردگارم زنده میکنم و می میرانم و از آنچه می خورید و آنچه در خانه هایتان می اندوزید به اذن پروردگارم به شما خبر می دهم. و من به پنهانی های دلهایتان آگاهم و امامان و از فرزندان من نیز- که سلام بر ایشان باد- وقتی دوست داشته باشند و اراده کنند اینها را می دانند و انجام میدهند زیرا ما یکی هستیم . نخستین ما محمد آخرین ما محمد و میانه ما محمد
است و همه ما محمدیم.پس بین ما جدایی قائل نشوید. هنگامی که ما چیزی را بخواهیم خدا آن را می خواهد و هنگامی که از چیزی کراهت داشته باشیم خداوند از آن کراهت دارد. وای و همه وای بر کسی که فضل ما و ویژگی ما و آنچه الله پروردگار ما به ما عطا نموده است را انکار نماید. زیرا هر آینه هر کس چیزی از آنچه خداوند به ما عطا نموده است را انکار نماید همانا قدرت الهی و مشیت خداوندی را در مورد ما انکار نموده است.
ای سلمان و ای جندب! عرض کردند : بلی ای امیر مومنان که درود خداوند بر تو باد! حضرتش- که سلام بر او باد- فرمود: هر آینه پروردگار ما "االله"چیزی به ما عطا کرده است که برتر عظیمت و بالاتر از همه اینهاست. عرض کردیم : بلی امیر مومنان آن چیزی که خداوند به شما اعطا نموده و از همه اینها عظیم تر و بالاتر می باشد چیست؟ حضرت فرمود:
پروردگار ما خدای عزو جل آگاهی به اسم اعظمی را به ما عطا فرموده است که اگر بخواهیم به وسیله آن آسمانها و زمین و بهشت و دوزخ را می شکافیم و به وسیله آن به آسمان بالا می رویم و به زمین فرود می آییم به شرق و غرب می رویم و به وسیله آن به منتهای عرش صعود کرده به عرش در برابر خدای عز و جل مینشینیم و همه چیزها حتی آسمانهاو زمین و خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان و دریاها و بهشت و دوزخ از ما اطاعت می کنند . همه اینها را خداوند به وسیله اسم اعظمی که به ما عطا نموده است به ما آموخته و ما را بدان مختص ساخته است با وجود همه اینها می خوریم و می آشامیم ودر بازارها راه می رویم.و ما این کارها را به امر پروردگارمان انجام می دهیم. ما بندگان صاحب کرامت خداوندیم"آنان که در سخن بر خداوند پیشی نمی گیرند و سبقت نمی جویند و هم آنان به فرمان او کار می کنند"(انبیا27)
خداوند ما را معصوم و پاک قرار داده وبر بسیاری از بندگان مومنش
برتری بخشیده است پس ما می گوییم:"سپاس و حمد خدایی را که ما را به این هدایت نموده و اگر نبود که خداوند هدایتمان نمود ما کسی نبودیم که خود به هدایت دست یابیم"( سوره زمر71) و "کلمه عذاب بر کافران محقق و قطعی شد"(سوره اعراف 43) و مراد من از کافران منکران همه آنچه که خداوند از فضل و احسان به ما عطا فرموده است می باشد.
ای سلمان و ای جندب! این معرفت من به نورانیت است. پس هدایت یافته و کامل بدان تمسک بجوی که هر آینه هیچ یک از شیعیان ما را به
مرز نهایی بصیرت و روشن بینی نمی رسد
مگر اینکه مرا به نورانیت بشناسد پس هنگامی که مرا به نورانیت شناخت فرد اهل بصیرت و روشن بین و به هدف رسیده و کاملی خواهد بود که دریای از دانش غوطه ور شد و به در جه ای از فضل رسیده و کاملی خواهد بود که دریای از دانش غوطه ور شده و به درجه ای از فضل رسیده و کاملی خواهد بود که دریایی از دانش غوطه ور شده و به دره ای از فضل رسیده و بر سری از اسرار الهی و بر گنجینه های پنهانش مطلع گشته است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 16:42  توسط سيد محمد | 

  سخنان امام موسی صدر درباره‌ی روزه


 



بیم آن می‌رود که ماه رمضان به عادت بی‌روحی تبدیل شود که شعایرِ آن تنها عادت‌ها و رسومی سرگرم کننده باشد و از همه معانی اصلی و روح حقیقی خود تهی گردد. با یک نگاه گذرا در می‌یابیم که این مصیبت، یعنی مصیبتی که روزه و رمضان به آن مبتلا شده‌اند، مصیبتی‌ است که بر همه عبادات و مناسک دینی سایه افکنده است. این بیماری به عبادات و مراسم دیگر سرایت کرده و به اماکن مقّدس، شعایر دینی و همه رهنمودهای آسمانی حمله ور شده است … این فاجعه پس از آن رخ داد که به آموزه‌های آسمانی قالب‌های زمینی محدود و معّین داده شد. همه چیز کمّی شد و برای آن اندازه گیری و درجه بندی وضع گردید .

ببینید آیا کارآیی دین و تأثیر تعالیمِ آن را در زندگی خود از دست نداده‌ایم؟ آیا نقش راهبردی آن در هدایتِ انسان به پایان نرسیده است و به پاره ای آیین‌ها، یادگارها و سرگرمی‌ها تبدیل نشده است؟

ای دین باوران، آیا در روزه ما آثار روزه و در نمازمان عروج و پرواز به ملکوت آسمانها را می‌توان یافت؟ آیا در فِطر و قربان، جوهر و معانی این اعیاد را می بینید؟ آیا همه ما به شعایر دینی عمل می‌کنیم و از اماکن مقّدسه تأثیر می پذیریم‌؟ و آیا گستره معنایی را که در مسجد الاقصی و کلیسای قیامت برای امتِ ما به ودیعه نهاده شده‌، پیش از آنکه با اشغال این دو فضای مقدّس ضربه بخوریم و حسرت و خسارتِ آنها را بچشیم درک کرده بودیم‌؟

… باید با نگاه واقع نگرِ فراگیر و با شهامت و تفکر رهنمودهای دینی را بازشناسی کنیم، باشد که بار دیگر حرکتی نو آغاز کنیم و روح حیات را در آنها بدمیم. باید با هستی و وجود خود، دین و آموزه های ارزشمند آن را در جایگاه رفیع آن بنشانیم و اجازه دهیم تا ابعاد وجود ما را مشخص کند و ما را در کثرتمان وحدت بخشد و تفرقه ما را به یکپارچگی بدل نماید.

امام موسی صدر ، اخلاق روزه ، ص 3
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 15:52  توسط سيد محمد | 
امام رضا (عليه السلام)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 17:38  توسط سيد محمد | 
مام حسين (عليه السلام)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 17:33  توسط سيد محمد | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 17:30  توسط سيد محمد | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 17:27  توسط سيد محمد | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 17:11  توسط سيد محمد |